تبليغاتX
مدایح بی صله
 
هنر ادبیات سینما و فرهنگ
 

به نام یگانه هستی فزا

رخصت زیستن را دست بسته دهان بسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتیم

و منظر جهان را

                     تنها

                          از رخنه تنگ چشمی شرارت دیدیم و اکنون

آنک در کوتاه بی کوبه در برابر و 

آنک اشارت دربان منتظر!

«احمد شاملو»

سلام

سلام، خوبي؟ چه حال خبر ؟ هيچ سلامتي ملالي نيست جز...و خط خطي و خط خطي. كاغذ را سياه مي كنم پيش از آنكه بدانم چه مي خواهم بگويم. زندگي اندوهناك و سر به زير در تلاشي سخت و ستوار، با كوششي پايان ناپذير، دست مرا در دستان سردش مي فشارد و به سمت ابديتي بي سرانجام مي دود. دويدن خاطره خوشي است، آنگاه كه از ميان برگ و درخت و گل و سبزه و سبزينه، با جريان سيال نسيم دلنواز، در ميان موها به ذهن متبادر شود، اما براي من، دويدن در خياباني گلي با چاله هاي مملو از آب و گل، با برفهاي دو سمت جاده كه از فرط دود و گل و خاك و آب شدن هاي سترون و ناقص و گاه و بي گاه بيشتر به چركاب هاي يخ زده مي مانند تا برف سفيد نشانه آباداني، معني دارد و به ذهن راه يافتني. در كوره راهي بس، پست و بلند و بسيار دور و دراز، من و زندگي هر دو دست در دست روز مرْگي اي تمام نشدني به سمت پاياني نا معلوم حركت مي كنيم، اما اكنون و در اين ايستگاه ايستاده ايم تا نفسي تازه كنيم و لختي بيانديشيم و كمي به اطراف و راه آمده نظري بيافكنيم. من و او هر دو به گذشته مي نگريم و در خيال رو به سمت آينده غرقه در گرداب ويل خيال مي انديشيم كه كدام يك زودتر به سر انجام خواهيم رسيد و كدام يك پيش از ديگري پايان طرف مقابل را خواهد ديد. من در انديشه ديدن مرگ زندگي و او در خيال تماشاي نابودي من. اما اين خيال است كه در اين مجال رو به سمت واژه محال زندگي حمله مي آورد و چون پيله اي او را در بر مي گيرد و با نهيب بلندي رو به من از نابودي هستي جاودانهء جوهر زندگي مي گويد. من خيال را استقبال مي كنم و در پيشوازش از جوهرهء زندگي مي پرسم، خيال خود را به تمامي بر من مي افكند و از انديشيدن بازم مي دارد.

 

اتوبوسي از دور مي آيد و در اين ايستگاه براي بردن من و خيال و زندگي مي ايستد، خيال خنده كنان آمدن مركب را شادي مي كند و من حيران به تماشا، ماتم. از خيال مي پرسم اين چه سبب است براي شادي؟ جست و خيز كنان، با برق شرارتي در عمق چشمانش مي گويد: اميد! سرم را با حركتي دوراني و چهره اي كه حكايت از ناداني ام دارد به سمت بالا مي گردانم و اتوبوس را نگاه مي كنم كه زندگي را مي بينم پيش از من سوار بر مركب شده و من ِ بي اراده و مسخ را ترغيب به سوار شدن مي كند.

اكنون و بعد از طي مسافتي طولاني باز هم من و خيال و زندگي ايستاده در اين ايستگاه استراحت مي كنيم و اين بار به گمانم كه از دور، خري را مي بينم كه براي بردنمان مي آيد. خيال همچنان با همان شرارت و هيجان برخاسته از مكاري اش به مركب در راه مي نگرد و زندگي در اين انديشه كه بازهم پيش از من سوار بر راهوار شود وبدون پرسيدن نظري از من ، مرا با خود ببرد.

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 21:20  توسط علی رضا  | 
 
  مطالب اين وبلاگ تحت قانون «حقوق مؤلفين» مي باشد. نقل هر گونه مطلبي از اين وبلاگ تنها با اجازه از نويسنده امكان دارد (c) BLOGFA.COM