تبليغاتX
مدایح بی صله
 
هنر ادبیات سینما و فرهنگ
 
خدایا گره از زبانم بگشا .

از روزهای خوش بی حرفی تا شبهای سکوت پر حرفی ، همه را بلدیم همه را در طی روزها دوره کرده ایم ، حرف زدن و حرف نزدن دو سوی یک خط هستند وقتی پر از اشتیاق برای گفتنی زبان الکن می شود و وقتی سینه گشاده است ... حرفی برای زدن نیست حالا این روزگاره منه همه وجودم پر از حرفه اما زبانی در کار نیست وقتی تمام وجودم سراغ از مانوئل آرتیگز می گیرد که چه طور بهترین وقت مردن را شناخت و ماشه را چکاند و ما را به کار نگریستن این اسب کهر وا داشت اما زبان الکن من یاری نمی کند که از او بگویم یا از ویل کین کلانتر وظیفه شناس شهری کوچک که آخرین تبهکار با قطاری که زنش را با خود برد ، آمد و ویل کین را به جدالی در نیمروز فرا خواند ... اما ویل کین نمی بایست که در شهر بماند ، عقل می گوید برو تو دیگه وظیفه ای نداری اما او افسار اسبها را می کشد و بر می گردد برای آخرین نبرد مطمئناُ ویل کین نباید که زنده می ماند اگر همه چیز با خود «فرد زینه مان » رقم می خورد همانطور که آرتیگز می میرد و شغال ، همان تروریستی که باید مارشال دوگل را ترور کند اما تمام تشکیلات لو رفته او شناسایی شده هیچ شانسی وجود ندارد او وقت فرار کردن دارد می تواند به رم برود و همه چیز را فراموش کند اما با خود چه کند دیگه هیچ وقت نمی تواند خود را ببخشد پس وقتی به دوراهی می رسد به سمت پاریس می رود و مرگ را انتخاب می کند او هم بهترین زمان مردن را می شناسد چون تمامی دیگر قهرمانان که درست رفتن از این دنیا را به بهترین شکل بلدند در سینمای خودمان هم از این آدمها زیاد داریم اگر سلطان مرگ را انتخاب کرد با خون خود دست خیانتکاری را انداخت همانطور که در سکانس مرگ می بینیم بین دشمن که برج سازها بودند و خائن که دوست سابقش بود او خائن را انتخاب کرد چون او هم مطمئن بود خائن از دشمن بدتر است مرگ خواهی سلطان خود کشی نیست به همان گونه که صادق خان ردپای گرگ می ایستد تا رضا هم روی سن برود وهمچون نمایش با چاقو تویه پهلوی صادق بگذارد چرا که صادق آدم پول نیست و آبرویی براش نمونده پس کی محرمتر از رضا تا کار را تموم کند ، سید در درخشان فیلم مسعود کیمیایی گوزنها بین زنده ماندن و التماس دوا فروش کردن تا مرگ سرخ ، مرگ را انتخاب می کند و به داخل خانه می رود تا به قول خودش نمیره و گوله هم بخوره آخه او هم چون نوری روزنامه نگار فیلم سرب که زن خائن خود را کشته بود ولی هنوز عاشق مانده بود دوست داشت که یه جوری درست و حسابی کلکش کنده شه، فردای روزی که امیر علی از زندان آزاد شد حالش از این آزادی به هم خورد از آزادی دیروز تا امروز او نفس کثیف شهر دروغ و ریا را تاب نداشت اما محرمی کو که نفس از او بستاند پس در خلوت یک شب بارانی قلب خود را تسلیم دشمن قسم خورده اش کرد تا او جانش بستاند که امیر علی هم راضی بود به جون یوسف اش که از تمام دنیا فقط او مانده بود امیر علی با خونش اعتراضش را به گوش همه رساند که جهان کوچک شما تاب تحمل مرا ندارد اما دریغا شیر آهنکوه مردا .

احمد آقا قد بلند ، چش زاغ یه پارچه آقا وقتی با رضا برخورد کرد جای زخم دندانهای مار را بر پیکر جنگ زده کشورش دید و به سراغ انبار محتکران رفت و در ها را گشود و خود به تنهایی پای به آتش گذاشت و خواست پلیدی را با آتش پاک کند و خود همچون سیاوش از آتش بیرون آمد هنوز هم زیبا بود . محسن هنوز جوانتر از آن بود که حوصله این دنیا را نداشته باشد او دیگر رویا نمی دید دیگر به عاشقانه ای اعتماد نداشت او خسته و بی حوصله بود چه بهتر که در این دنیا نباشد گفت به فروزنده که دوست داری مثل فیلما این طوری بمیرم و مثل فیلما مرد و تمام عمر رضا معروفی را خراب کرد ... خیلی گفتم اما اگه سکانس نهایی فیلم این گروه خشن را نگویم تمام عمرم بو گند می گیره وقتی که هر چهار نفر می دانند که در برابر آدمهای ماپاچه شانسی برای زنده ماندن ندارند اما باز بر میخیزند تا رفیقشان را از دستان آن جلاد نجات دهند همه آنها به خوبی می دانند که دوره آنان به سر رسیده و هنگام به زمین گذاشتن اسلحه نزدیک است پس قامت راست می کنند تا آخرین گلوله را شلیک کنند و در آن قاب جاودانه هر چهار نفر شانه به شانه می روند تا نشانه درستی باشند از به پایان رسیدن یک دوران ،حتی جونم براتون بگه که بیل قصاب فیلم دار ودسته نیویورکی هم شرایط زمانی خود را به خوبی درک کرد و آمستردام را نکشت تا او سمبل یک زایش و دوران جدید باشد و هیچ کس هم مثل او نبود که بتواند بیل را بکشد چنانکه این همه گلوله توپ نتوانست که بیل را نابود کند او باید که به دست آمستردام می مرد تا خیالش راحت شود  ، حالا همه به آرامش رسیده اند تمام آرمان خواهان از ارنستو چه گوارا تا دومان قائمی جنگجوی خسته فیلم قارچ سمی ، وقت آن است که کلاه به احترامشان از سر بر داریم .

 

  نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:27  توسط محمد  | 
 
  مطالب اين وبلاگ تحت قانون «حقوق مؤلفين» مي باشد. نقل هر گونه مطلبي از اين وبلاگ تنها با اجازه از نويسنده امكان دارد (c) BLOGFA.COM