تبليغاتX
مدایح بی صله
 
هنر ادبیات سینما و فرهنگ
 

...................                              .................    ..............................................................

 

........................................

............................

                                  سبزها بیهوده قرمز نشدند.              

...........................

  نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 14:18  توسط محمد  | 
مثل همیشه ، عین همیشه ، یه خبر کوتاه و بعد  آهی و بغضی و اشکی و حسرتی .....

 می گن خیانت از همه چیز بدتره ، می گن خائن از دشمن هم بدتره حالا اگه این خائن بشه عشقت بشه زندگیت اونوقت تکلیف زندگیت رو مرگت روشن می کنه......

همه انسانها شاید درک نکنن ، درک نکنن که چگونه انسانی به قتل خود می نشیند اما فقط و فقط  خود او می داند که تنها جان پناه مرگ است .

سعید روحانی یه زندگی خویش خاتمه داد تا انتفام از خائن بگیرد تا او هم مثل مانوئل آرتیگز زمان خوب مردن را شناخت ، سعید روحانی را به خاطر دارم که با چه هیجانی از فصل حضورش در درخشان فیلم مسعود کیمیایی حکم صحبت می کرد و خاطره با ما قسمت می کرد .

سعید عمر کو تاهی داشت که اگر می بود شاید هنرمندانه می زیست اما او هنرمندانه رفتن را

دوست تر می داشت .

سعید بازیگری را با سربازهای جمعه آغاز کرد و سپس در حکم به نقش مهندس کاظم در آمد و فکر کنم در فیلم چار انگشتی هم ایفای نقش کرده باشد ، آرزو می کنم روحش آرام گرفته باشد و پدر و مادر و کسانی که دوستش می داشتند توان تحمل دوریش را داشته باشند.

 

پی نوشت : متاسفانه نشد عکسی از او در صفحه بگذارم.

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 11:30  توسط محمد  | 
یه حاکم گفت سنتوری قابل نمایش نیست ، یه حاکم گفت زندگی قابل اجرا نیست ، یه حاکم گفت فیلما رو گوشه پیاده رو باید پیدا کرد ، اما یکی نیست به حاکم بگه جریان تفکر ، جریان زندگی قابل توقیف نیست حاکم اصل پیش مردم ، تو دل مردم اجرا می شه . به حاکم بگین عقیده هم از تو پیاده رو های همین شهر شروع می شه .

توی کوچه قد کشیدیم تو یه .... فصل دود و ....سوزن....با شب و دشنه گره خورد تمومه زندگیه...ما.

سنتوری هم در طاقچه بزرگ دل ما جای خوش می کند در کنار خط قرمز ، مرگ یزدگرد ، دایره مینا و....

 

  نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 11:25  توسط محمد  | 

سلام دوستان ، کی میدونه شاید ما هم دوباره برگشتیم نمی دونم چند وقت از شما دور بودم هنوز اون شور و علاقه بین همه ما هست اون عشقی که به سینما داشتیم چیزی ازش مونده ، دلم لک زده برا حرف حساب برا کل کل و جدل اگه هستین یا علی دوباره شروع کنیم ، منتظر شما هستم خدا می دونه همه رو هم که ببازیم باز هوس یه قمار تازه اس

                یا حق

                        محمد امیری

  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 1:42  توسط محمد  | 

خود ویرانگری .

داریوش مهرجویی از معدود بزرگان قبیله فیلمسازی در این مملکت است ، او را با فیلمهای متعهد و اندیشمندی چون : دایره مینا ، هامون ، بانو و درخت گلابی می شناسیم مضمون مهم و تقریبا همیشگی آثار مهرجویی را، غیر از بحثهای فلسفی و مایه های مورد علاقه مهرجویی، می توان در نابرابری فرد در برابر اجتماع ، دید .

قهرمانان آثار مهرجویی ، انسانهایی هستند که قدرت مقاومت در مقابله با اجتماع خشمگین را ندارند و در برابر آن شکست می خورند و دست به خود ویرانگری می زنند .

همانطور که به یاد داریم مش حسن صاحب تنها گاو ده ، یک روز به شهر می رود ، وقتی که برمی گردد بلوریها گاوش را کشتند – بلوریها را می توان نماینده جامعه خشمگین و ناسالمی دانست که مانند راهزنها از راه می رسند و به مردم آسیب می رسانند- مش حسن گاوش را عاشقانه دوست داشت و مرگ او را باور نداشت از طرفی کاری هم نمی توانست انجام دهد ، او همچون قیصر نمی توانست برخیزد و انتقام بگیرد ، او در برابر اجتماع منفعل بود ، پس در این شرایط فردی که در برابر اجتماع قدرتی ندارد خود را نابود می کند و بدین صورت بود که مش حسن تبدیل شد به گاو مش حسن .

آقای هالو جوان ساده دلی بود که به شهر آمد تا زن بگیرد ، او دلباخته زنی شد ، همه هر چه که داشت را برای زن خرج کرد ، او وقتی فهمید که زن یک روسپی است باز هم دست از او نکشید و می خواست که او از کارش توبه کند و او را به عقد خود در آورد اما زن به اختیار خود نبود او نیز اسیر دست اجتماعی بود که او را به تن فروشی مجبور می کرد ، هالو سعی کرد مقاومت کند تا زن را به دست آورد اما نتوانست و سرانجام با خاطره آن زن راهی شهرستان خود شد و البته به یک تجربه بزرگ رسید که سفر چیزه خوبی است ، آدم رو پخته می کند .

تقی پستچی در میان قهرمانان مهرجویی یک نمونه کامل است ، او یک پستچی است که با    نامه ها عشقبازی می کند ، نامه رسانی خرج زندگی او را تامین نمی کند ، بنابراین نزد یک ارباب ، نوکری می کند . تقی زنی زیبا دارد اما او عقیم است و بهره ای نمی تواند ببرد ، در این میان دامپزشکی نیمه دیوانه می خواهد تقی را با گیاهان درمان کند و از تقی گوسفندی   می سازد که قادر است گوشهایش را تکان دهد ، اجتماع تقی را به هر شکل ممکن هدف قرار داده است ، ارباب خودش را ، برادر زاده ارباب زنش را و دامپزشک انسان بودنش را هدف قرار داده اند و بلیط بخت آزمایی و بازی اعداد هم تقی را اسیر خو کرده اند ، تمام این عوامل دست به دست هم می دهند تا تقی واکنشی نشان دهد ولی باز هم حرکت او عقیم می ماند و او نمیتواند که انتقام خود را از ارباب بگیرد و راهی برایش نمی ماند جز سر در راه بیابان قرار دادن و فرار کردن از جامعه شهری ، او با تفنگی بالای درختی می نشیند و کسانی که به آنجا بروند را هدف قرار می دهد ، اما باز هم بدبخت و سرگشته زنش را هدف قرار می دهد و مشنگ و دیوانه به زندان می افتد .

اما در دایره مینا اثر درخشان و شایسته تحسین و البته توقیف شده داریوش مهرجویی وضع کمی فرق می کند ، در این جا جوان فقیری برای درمان پدرش مجبور به خون فروشی       می شود ، او پس از مدتی راه زندگی کردن در یک جامعه فاسد را به خوبی فرا می گیرد و می فهمد که برای رشد کردن و بالا رفتن در زندگی باید که پا را بر گردن فرو دستها گذاشت و بالا رفت ، او آنچنان غرق می شود که همه ارزشها برایش از دست می شود تا حدی که در سرد خانه و بالای سر مرده گان با پرستاری مغازله می کند و مرگ پدرش نیز اثری در او ندارد ، قهرمان جوان دایره مینا به زندگی که اجتماع برای او می خواهد تن می دهد و در برابر این آشغالدونی هیچ عکس العملی نشان نمی دهد .

 

  نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 13:19  توسط محمد  | 

 

تب داغ فوتبال همه رو گرفته همه جا صحبت بر سر این زمین سبز دلربا است ، فوتبال خرده فرهنگی که همه را درگیر خود کرده است . امشب شب اولین بازی آرژانتین است دل تویه دلم نیست یعنی ممکنه بعد از ۲۰ سال دوباره امسال جام طلایی رو بالایه سر ببره چشم همه به پاهای توست از آزادی خواهان بزرگ تا مردمان فقیر کوچه های خاکی بوئنس آیرس امشب چشمان نافذ ارنستو چه گوارا منتظر گلزنی توست... مرد ، ساقهای خسته و دل شکسته مارادونا گلزنی تو را آرزو می کند و هیچ کس غیر از تو خاطره اشکهای باتیستوتا را نمی تواند از دل پاک کند حتی چشمان کاملا بسته بورخس به معجزه گلزنی تو باز می شود ، پس پیش برو که همه خسته ایم و دلمان فریاد می خواهد برو و دروازه مردان یخی را با حرارت باز کن و بدان که چشم همه ما به تو خیره است برو خوان رومن ریکلمه که با تو تازه شویم. 

                                                    

  نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 23:32  توسط محمد  | 
خدایا گره از زبانم بگشا .

از روزهای خوش بی حرفی تا شبهای سکوت پر حرفی ، همه را بلدیم همه را در طی روزها دوره کرده ایم ، حرف زدن و حرف نزدن دو سوی یک خط هستند وقتی پر از اشتیاق برای گفتنی زبان الکن می شود و وقتی سینه گشاده است ... حرفی برای زدن نیست حالا این روزگاره منه همه وجودم پر از حرفه اما زبانی در کار نیست وقتی تمام وجودم سراغ از مانوئل آرتیگز می گیرد که چه طور بهترین وقت مردن را شناخت و ماشه را چکاند و ما را به کار نگریستن این اسب کهر وا داشت اما زبان الکن من یاری نمی کند که از او بگویم یا از ویل کین کلانتر وظیفه شناس شهری کوچک که آخرین تبهکار با قطاری که زنش را با خود برد ، آمد و ویل کین را به جدالی در نیمروز فرا خواند ... اما ویل کین نمی بایست که در شهر بماند ، عقل می گوید برو تو دیگه وظیفه ای نداری اما او افسار اسبها را می کشد و بر می گردد برای آخرین نبرد مطمئناُ ویل کین نباید که زنده می ماند اگر همه چیز با خود «فرد زینه مان » رقم می خورد همانطور که آرتیگز می میرد و شغال ، همان تروریستی که باید مارشال دوگل را ترور کند اما تمام تشکیلات لو رفته او شناسایی شده هیچ شانسی وجود ندارد او وقت فرار کردن دارد می تواند به رم برود و همه چیز را فراموش کند اما با خود چه کند دیگه هیچ وقت نمی تواند خود را ببخشد پس وقتی به دوراهی می رسد به سمت پاریس می رود و مرگ را انتخاب می کند او هم بهترین زمان مردن را می شناسد چون تمامی دیگر قهرمانان که درست رفتن از این دنیا را به بهترین شکل بلدند در سینمای خودمان هم از این آدمها زیاد داریم اگر سلطان مرگ را انتخاب کرد با خون خود دست خیانتکاری را انداخت همانطور که در سکانس مرگ می بینیم بین دشمن که برج سازها بودند و خائن که دوست سابقش بود او خائن را انتخاب کرد چون او هم مطمئن بود خائن از دشمن بدتر است مرگ خواهی سلطان خود کشی نیست به همان گونه که صادق خان ردپای گرگ می ایستد تا رضا هم روی سن برود وهمچون نمایش با چاقو تویه پهلوی صادق بگذارد چرا که صادق آدم پول نیست و آبرویی براش نمونده پس کی محرمتر از رضا تا کار را تموم کند ، سید در درخشان فیلم مسعود کیمیایی گوزنها بین زنده ماندن و التماس دوا فروش کردن تا مرگ سرخ ، مرگ را انتخاب می کند و به داخل خانه می رود تا به قول خودش نمیره و گوله هم بخوره آخه او هم چون نوری روزنامه نگار فیلم سرب که زن خائن خود را کشته بود ولی هنوز عاشق مانده بود دوست داشت که یه جوری درست و حسابی کلکش کنده شه، فردای روزی که امیر علی از زندان آزاد شد حالش از این آزادی به هم خورد از آزادی دیروز تا امروز او نفس کثیف شهر دروغ و ریا را تاب نداشت اما محرمی کو که نفس از او بستاند پس در خلوت یک شب بارانی قلب خود را تسلیم دشمن قسم خورده اش کرد تا او جانش بستاند که امیر علی هم راضی بود به جون یوسف اش که از تمام دنیا فقط او مانده بود امیر علی با خونش اعتراضش را به گوش همه رساند که جهان کوچک شما تاب تحمل مرا ندارد اما دریغا شیر آهنکوه مردا .

احمد آقا قد بلند ، چش زاغ یه پارچه آقا وقتی با رضا برخورد کرد جای زخم دندانهای مار را بر پیکر جنگ زده کشورش دید و به سراغ انبار محتکران رفت و در ها را گشود و خود به تنهایی پای به آتش گذاشت و خواست پلیدی را با آتش پاک کند و خود همچون سیاوش از آتش بیرون آمد هنوز هم زیبا بود . محسن هنوز جوانتر از آن بود که حوصله این دنیا را نداشته باشد او دیگر رویا نمی دید دیگر به عاشقانه ای اعتماد نداشت او خسته و بی حوصله بود چه بهتر که در این دنیا نباشد گفت به فروزنده که دوست داری مثل فیلما این طوری بمیرم و مثل فیلما مرد و تمام عمر رضا معروفی را خراب کرد ... خیلی گفتم اما اگه سکانس نهایی فیلم این گروه خشن را نگویم تمام عمرم بو گند می گیره وقتی که هر چهار نفر می دانند که در برابر آدمهای ماپاچه شانسی برای زنده ماندن ندارند اما باز بر میخیزند تا رفیقشان را از دستان آن جلاد نجات دهند همه آنها به خوبی می دانند که دوره آنان به سر رسیده و هنگام به زمین گذاشتن اسلحه نزدیک است پس قامت راست می کنند تا آخرین گلوله را شلیک کنند و در آن قاب جاودانه هر چهار نفر شانه به شانه می روند تا نشانه درستی باشند از به پایان رسیدن یک دوران ،حتی جونم براتون بگه که بیل قصاب فیلم دار ودسته نیویورکی هم شرایط زمانی خود را به خوبی درک کرد و آمستردام را نکشت تا او سمبل یک زایش و دوران جدید باشد و هیچ کس هم مثل او نبود که بتواند بیل را بکشد چنانکه این همه گلوله توپ نتوانست که بیل را نابود کند او باید که به دست آمستردام می مرد تا خیالش راحت شود  ، حالا همه به آرامش رسیده اند تمام آرمان خواهان از ارنستو چه گوارا تا دومان قائمی جنگجوی خسته فیلم قارچ سمی ، وقت آن است که کلاه به احترامشان از سر بر داریم .

 

  نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:27  توسط محمد  | 
«- نازلی ! بهار خنده زد و ارغوان شکفت .

در خانه ، زیر پنجره گل داد یاس پیر .

دست از گمان بدار !

با مرگ نحس پنجه میفکن !

بودن به از نبود شدن ، خاصه در بهار ... »

نازلی سخن نگفت

                        سر افراز

دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت ...

«- نازلی ! سخن بگو !

مرغ سکوت ، جوجه ی مرگی فجیع را

در آشیان به بیضه نشسته است ! »

نازلی سخن نگفت

                        چو خورشید

از تیره گی بر آمد و در خون نشست و رفت ...

نازلی سخن نگفت

نازلی ستاره بود

یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت ...

نازلی سخن نگفت

نازلی بنفشه بود

گل داد و

           مژده داد : « زمستان شکست ! »

                                                       و

                                                        رفت ...

                                                                                         « احمد شاملو »

زمستان دیگری از عمر شکست و زخم تن عشق بر درخت ماند ، بهار با دلگیری خود در راه است و ما منتظر و مشتاق برای ادامه این حسرتخواری عمر رفته . با یاد روزگارانی که این عید و آمدن بهار بوی لباس نو و آجیل وشیرینی و دید و بازدید را با خود داشت و ما بی خیال آن ندانسته تکه هایی از بهشت را از دست دادیم به ارزانترین بها . چیزی نمانده که توپ در بره و سال تحویل بشه خدا می داند که چه عزیزانی را باید در این سال تحویل دهیم چنانکه سالی که گذشت خیلی ها را با خود برد از فریدون گله که در غربت خانگی رفت و همچنان غریب است تا مرتضی خان ممیز که دیگر این مرز چون او را نخواهد دید منوچهر آتشی را با کدام حسرت از یاد ببریم و یاد منوچهر نوذری را در پس کدام خنده نهان کنیم خیلی از بهترین ها را در تاریخ جا گذاشتیم و رفتیم به سوی جا ماندن خود با این همه اشتیاق ، بوی روزهای آخر اسفند بوی غریب و پر حسرتی است اما با امید به اینکه سال جدید ما رو به بهترین روزها ببرد پس به اتفاق بر سر سفره هفت سین می نشینیم و دعای رفاقت و مهر ورزی می خوانیم تا حال همه ما خوب باشد .

سالی از عمر رفت ای کاش همه بزرگتر شویم .

با آرزوی بهترین روزها برای همه شما تا سال دیگر حق نگه دار .

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 18:40  توسط محمد  | 

 

ما تو یه پستوی عطش فیلم رهایی می دیدیم .

مسعود کیمیایی ما را به ضیافت دعوت کرده است ، ضیافتی از رنگ و نور و موسیقی و نمایش ، ضیافتی در باب سینما ، نه درست که بگویم ضیافتی به افتخار سینما با آدمهایی از جنس نمایش در اجرایی واقعی و رئالسیتی که پیوند می دهند رویای سینما را در واقعیت کابوس وار اجتماع .

حکم آخرین ساخته مسعود کیمیایی همچون تمامی دیگر آثارش سر و صدای زیادی را به پا کرد و از هر گوشه و کناری نظرات موافق و مخالف شنیده شد . مسعود کیمیایی بیش از هر فرد دیگری در این میان نقش داشته است ، فیلمسازی که با نگاه بی پرده و عریان نسبت به جامعه پیرامون خود ، آنرا به صحیحترین شکل بازتاب می دهد و این بازتاب آنقدر واقعی است که نمی خواهیم آنرا درک کنیم و در برابر آن عکس العمل نشان می هیم، وقتی که نگاه به شدت غمخوارانه او نسبت به مساله اعتیاد در «سربازهای جمعه» درک نشد ، نگاه به جوانان قافیه گم کرده فیلم حکم هم مطمئناْ شناخته نخواهد شد.

بحث زایش یک طبقه جدید در اجتماع که « سربازهای جمعه » به شکل درستی از کار در آمده بود در حکم نیزجاری است ، طبقه ای جدید در جامعه متولد می شود که خود را از حاشیه نشینی به سمت شهر نشینی آورده است و حالا می خواهد جایگاه طبقاتی خود را بهبود بخشد و برای این مهم هر کاری می کند .

داستان فیلم داستان همین آدمهاست که از مناسبات به وجود آمده بعد از انقلاب شروع به رشد کردند و در پی هر تحول سیاسی ـ اجتماعی متولد می شوند و عده ای هم در متن تحولات اجتماعی محو میشوند . به هر رو مسعود کیمیایی در جایگاه یک جامعه شناس به این مساله نگاه کرده و داستان خود را تعریف می کند . دو شخصیت محسن و فروزنده که از جایی خیالی به نام « چشمه سر» به تهران آمده اند در گیر همین مناسباتند ، همچنانکه شخصیتها و اعضای باند مافیایی و زیر زمینی که بخشی از اقتصاد یک مملکت هستند که در کنار قدرت ( به معنای دولت ) رشد کرده و دولت مستقلی در مقیاس کوچک برای خود محسوب می شوند که توان معامله گری دارند ، نیز در عمق ریشه خود به همین نقطه می رسند ، نقطه ای که از یک جامعه ای بر می آید که در آن طبقه متوسط ساخته نشده و اجازه ساخته شدن آن هم داده نشده به دلیل تحولات و گذرهای سیاسی سریع .

بر میگردیم به بحث راجع به گروههای زیر زمینی که در فیلم حکم حضور پر رنگی دارند و هر کدام از شخصیتها به نوعی با این پدیده در گیر هستند ، از رضا معروفی که یه موقعی یه گوشه اش با اینا قاطی شد ، یعنی درگیر قدرت شد تا محسن که او هم گرفتار همین شرایط است .آدمهایی که به نظر می رسد در اجرا غلو شده اند اما این نکته ای است که در وجود ثروت نهفته است به خصوص ثروت یکباره که همان نو کیسه گی است زمانی که بدست می آید رفتار و منش خاص خود را به همراه می آورد ، آدمهایی که حرف زدن عادیشان را درست بلد نیستند انگلیسی را کتره ای بلغور می کنند و یا این موضوع در نوع لباس پوشیدن و حرکات آنها نمود پیدا می کند و به قولی حرکات شخصیتها در فیلم حکم به فیلمهای مافیایی هالیوودی یا اروپایی شبیه می شود ، اما این شبیه شدن به علت تاثر پذیری کارگردان حکم از آن فیلمها نیست بلکه علت آن در خود این آدمهاست که رفتارشان را باید از جایی یاد بگیرند و کجا درست تر از سینما می تواند به آنها تشخص بدهد پس بنابر این ناخودآگاه نمایشگری وارد زندگی این دسته می شود و آنها را به سمت این نوع زندگی یعنی زندگی در یک شمایل سینمایی نزدیک می کند و این همه تاکیدی که در فیلم بر هجو وغلو آمیز نمودن حرکات باند مافیایی دیده می شود از این منظر سر چشمه می گیرد که این آدمها در ذات و خمیره خودشان این نیستند و درون خودشان با زندگی جور دیگر حال میکنند و در بیرون تظاهر می کنند همانطور که در فصل عروسی که با پرداختی هنرمندانه اجرا شده است می بینیم که این افراد خودشان را از بقیه جدا کرده اند ، پُشتی گذاشته اند و روی زمین نشسته اند و خبری از صندلی و مبلهای خوش ساخت نیست و دو نوازنده آن هم به آن شکل برایشان خراباتی مینوازند و آنها در اصطلاح با تریاک و عرق بیشتر حال می کنند تا کوکائین و ویسکی و در صحنه ای دیگر شاهد حد میثاق هستیم که با دست ژله می خورد و چنگال را به کنار می اندازد یعنی ماهیت این جنس آدمها این است که می بینیم ، آدمی که در اثر یک جنگ یا یک واقعه سیاسی دیگر به ثروت می رسد به این د.گانگی دچار می شود . محسن هم به شکلی دچار این دوگانگی است هم در قبال خود و عقایدش هم در قبال فروزنده و عشقش ، محسن از آن دسته آدمهاست که خواهان آن است که شرایط زندگی خود را عوض کند و به جایگاه بهتری دست یابد اما او در زمره کسانی قرار می گیرد که در طی یک حرکت سیاسی ( شما بخوانید سرکوب ) به ناگاه از متن به حاشیه رانده می شوند . او که یکی از سرخوردگان جنبش دانشجویی در سالهای اخیر است و در امتداد شخصیتهایی چون یوسف در فیلم اعتراض و نقره در سربازهای جمعه است که هر کدام راهی برای خود ویرانگری انتخاب می کنند او نیز از طریق آدم کشی دست به تخریب خود می زند ، شاید هیچ کس به اندازه خود محسن در این قتلها از بین نمی رود او در این دوره ای که طی کرده و به جایگاه فعلی اش رسیده است خیلی مسائل را پشت سر گذاشته یا به قول فروزنده : « کنار خودش یه رشد دیگه کرده که بو گند می ده .» و همین رشد عجیبی که کرده است او را تبدیل به یک فرد متمایز در بین همنسلان خود منفعل خود می کند که در برابر حرف دیگران می ایستد و حرف خود را می زند و نشان می دهد عقاید او محل شوخی نیستند چنانکه در فصل رستوران این را می بینیم و کسی که تن به حکم دیگری نمی دهد و خودش حکم عشق را برای خود می خواند و تن به گلوله می سپارد محسن است چرا که در این سن حوصله اش سر رفته او هم مانند فروزنده رویا ندارد و سر کش و سرتق است و اوست که رضا معروفی این گرگ باران دیده را که خود صاحب حکم است وادار می کند تا حکمی را که او می خواهد را بخواند و تمام زندگی رضا را خراب میکند. در کنار محسن ، فروزنده قرار دارد دختری با شرایطی مشابه محسن وارد اجتماع می شود و او نیز می خواهد کمبودهای خود را جبران کند ، فروزنده هم سر خورده از اجتماع پیرامونش است که به او به عنوان یک کالای مرغوب یک عروسک زیبا نگاه می کند ، اجتماعی که نمود آن در شخصیت مهندس حمید کاظم است ، فروزنده دنبال دستی می گشته که بوی محبت بدهد اما مورد تجاوز قرار گرفته است ، اما فروزنده دیگر آن زن سنتی ـ ایرانی نیست که هر زجری را تحمل کند و دم نزند ، او اسلحه به دست میگیرد و به سراغ کسی که این بلاها را بر سر او آورده می رود و انتقام خود را از او می گیرد .

در کنار محسن و فروزنده سهند قرار می گیرد ، جوانی که عاشقانه اش او را سر گردان کرده است کسی که منفعلانه خود را به مسیری که در آن افتاده است می سپارد تا به هر سمت که می خواهد با خود ببرد آشفتگی و جنون او به کسی آسیب نمی رساند او در خود و میان خود ویران می شود ، حضور منفعلانه او در کنار دیگران است که به حرکت آنها معنی می دهد او یک ناظر است که تمام رخدادها را نظاره می کند بدون آنکه توانایی جلوگیری یا انجام کاری را داشته باشد .

رضا معروفی شخصیت تک افتاده و دوست داشتنی مسعود کیمیایی مردی که ازجنس این زمانه نیست و دوره او نیز تمام شده است اما او می خواهد که این جوانان را زیر بال و پر خود بگیرد همانطور که سهند را به خانه می آورد و برای او از راز خود که صادق هدایت برایش گفته می گوید وبرایش فیلمهای مرود علاقه خود را نمایش می دهد . رضا معروفی مرد سینماست او یک سالن نمایش خانگی دارد اما هنوز معتقد است که سینما تویه سینما خوبه نه تو خونه ، معماری و وسایل خانه او ترکیبی از سنت و مدرنیته است رضای پیر کیمیایی دیگر آن شخصیت مقتدر و کنشمند نیست هر چند که نمی خواهد این را نشان دهد به هر حال سالها و شرایطی که بر او گذشته است از او آدمی ساخته است که تکلیف تماشاچی با او یکسره نیست ، رضا در جایی به سهند می گوید :« من میشناسم این محسنو » اما در آخر به این میرسد که محسن را نمیشناخته و این محسن است که از مصاف رضای پیر سربلند بیرون می آید به هر رو مانند فیلم « سانست بولوار » که در خانه رضا معروفی در حال نمایش است رضا نیز مانند ستاره پیر فیلم نمی خواهد قبول کند که دورانش گذشته و همچنان می گوید : « من هنوز ستاره بزرگی هستم ، این فیلمها هستند که کوچک شده اند .»

فیلم حکم فیلم قصه گوی سر راستی نیست هر چند که در ظاهر اشاره به یک سینمای قصه گو می شود اما فیلم حکم بیش از هر چیز از موقعیتهایی شکل گرفته که در کنار یکدیگر اتفاق می افتند و باید برای درک درست فیلم این موقعیتها را شناخت و با آنها کنار آمد .

در تاثیر گذاری یک فیلم بر تماشاچی چند نکته تاثیر انکار ناشدنی دارند که یکی از آنها افتتاحیه فیلم است و یکی هم پایان بندی درست فیلم و این نکته ای است که در تمامی این سالها کمتر شاهد آن بوده ایم ولی حکم از این قاعده استفاده درستی میکند و با یک فصل پر کشش و کار شده آغاز و با یک پایان بندی درست هم فیلم را به پایان می برد و این به تنهایی برای یک فیلم یک نقطه قوت محسوب می شود به هر حال سخن چنان زیاد است که نمی توان همه را یکجا تحلیل و ارائه کرد اما تا همین جا هم بعید می دانم کسی کل مطلب را بخواند اما دیگر وارد مقوله بازیگری و کارگردانی و نقد تکنیکی تر فیلم نمی شوم در زمانی که سریالها و برنامه های هر شبی به جان مردم تزریق می شود و سطح سلیقه عمومی را تا نازل ترین سطح تنزل می دهد و منکر هر نوع روایت و قاعده میشود و مورد استقبال هم هست دیگر حرفی نمی ماند و انتظاری پس تعجبی نیست از اینکه فیلم هایی چنین درست شناخته و فهمیده نشوند .

                                                                                                                رضای حق

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 16:45  توسط محمد  | 

نگاهی به فیلم «غزل» ساخته مسعود کیمیایی

قرارا گرفتن دو نام بزرگ در کنار یکدیگر به اندازه کافی کنجکاوی بر انگیز هست حال قرار گرفتن دو چهره مطرح  یکی در عرصه ادبیات جهان و دیگری در عرصه سینمای ایران می تواند یکی از لحظات خوش سینمادوستان باشد ، فیلم «غزل» ساخته مسعود کیمیایی بر اساس قصه کوتاهی از خورخه لوئیس بورخس به نام « مزاحم » ساخته شده است.

بورخس نامی همواره مطرح در عرصه ادبیات دنیاست خصوصا در زمینه  داستانهای کوتاه .

مسعود کیمیایی با نگاه و توجه خاصی که همواره بر ادبیات داشته است چندین بار دست به اقتباس ادبی زده است از جمله «داش آکل » بر اساس قصه ای به همین نام از صادق هدایت « خاک » بر اساس داستان « آوسنه بابا سبحان » اثر محمود دولت آبادی « غزل » برداشت از قصه «مزاحم» نوشته خورخه لوئیس بورخس « سفر سنگ » بر اساس قصه «سنگ و سرنا  » نوشته بهزاد فراهانی « خط قرمز » بر پایه فیلمنوشت « شب سمور » از بهرام بیضایی و هر کدام از این آثار نظرات زیادی را پیرامون خود به وجود آورده اند ، عده ای اثر اولیه را یعنی متن ادبی را بهتر می شمارند و عده ای هم فیلم را برتر می دانند که این در مورد هر اقتباس ادبی صادق است . اما نکته ای که در مورد فیلم « غزل » حساسیت بیشتری را بر می انگیزد این نکته است که این فیلم بر اساس داستانی از یکی از بزرگترین چهره های ادبی دنیا اقتباس شده است داستانی که با توجه بر ملیت نویسنده آن در یکی از روستاهای آرژانتین یا جایی در آمریکای جنوبی می گذرد . داستان دو برادر گاوچران است که با یکدیگر زندگی می کنند  در این میان برادر بزرگتر زنی روسپی را به خانه می آورد تا کارهایش را انجام دهد در این میان برادر کوچکتر از این رابطه و حضور زن دل خوشی ندارد و روز به روز بد عنق تر می شود چرا که او عاشق زنی شده که برادرش با وی رابطه دارد و این موضوع برادر کوچکتر را آزرده می کند  ، غافل از آنکه این زن برای برادر بزرگتر حکم یک شیئ  را دارد ، برادر بزرگتر که متوجه علاقه پنهانی برادرش به زن می شود او را با زن تنها می گذارد و به برادر خود می گوید : « اگه از او خوشت می یاد ازش استفاده کن . » از آن به بعد آنها مشترکاُ از زن استفاده می کردند ولی این رابطه ای نبود که بتواند پایدار باشد و سرانجام باید فکری برای این زن و این رابطه می شد آنها تصمیم گرفتند که زن را به روسپیخانه ای بفروشند و زندگی قدیمی خود را از سر گیرند اما عشق زن در وجودشان ریشه دوانده بود و آنان را رهایی نبود و مجبور شدند که زن را باز پس گیرند ولی در این میان بود که نفاق و جدایی میان دو برادر داشت به چشم می آمد اما رشته علائق میان آندو چنان قوی بود که ترجیح میدادند  که خشم خود را بر سر دیگران خالی کنند و چه کسی غیر از زن این نفاق را به میان آنان اورده بود  پس این خشم بر سر او خراب شد و برادر بزرگتر زن را کشت و همراه برادر کوچک از آن دهکده رفتند وهمواره عاشق زن باقی ماندند . حال باتوجه به این داستان باید اثری از روی آن ساخته می شد که برای بیننده ایرانی هم باورپذیری و هم جذابیت داشته باشد . مسعود کیمیایی فیلمی بر اساس این داستان ساخت که شاید مهجورترین اثر او تا این زمان باشد غزلی که شناخته نشد و به حق خود نرسید . کیمیایی فضای داستان را به روستایی شمالی آورد و دو برادر کُرد را شخصیتهای داستان خود قرار داد ؛ دو برادر جنگلبان که رشته علاقه میان آندو چنان محکم است که هیچ چیزی در آن نمیتواند رسوخ کند ، کیمیایی داستان را چنان رقم می زند که شخصیتها به آدمهای همیشگی و آشنای او تبدیل شوند . دو برادر با گویشی دوست داشتنی و جنگلبان ، حافظ درختان و سبزی و طراوت جنگل با خویی مهربان و جذابیتی مردانه به دور از سرکشی و لات بازی تا زمانی که کسی به آنها و رابطه مرید و مرادی ایشان و جنگل و درختان کار نداشته باشد آرام هستند  . در فیلم کیمیایی برادر بزرگتر زن را به خانه می آورد  و حیای شرقی برادر کوچک او را وادار به ترک خانه می کند اما ... تا این جای داستان همان داستان بورخس است اما نکته ای در غزل است و آن مرگ خود خواسته و آگاهانه غزل است ، غزل در واقع شهید یک عشق است عشقی که به دو مرد داشت و به خاطر حفظ عاشقانه هایش است که ترجیح می دهد در دنیا نباشد تا میان دو برادر را که هر دو را به یک قدر عاشق است ، به هم ریزد . غزل در تصمیمی که برایش می گیرند صبور و آرام می نشیند تا حکمی عاشقانه برایش اجرا شود و آن این است که به ضرب چاقوی عاشقانه هایش از پای در آید چرا که دو برادر را نیز طاقت این نبود که غزلشان به روسپی گری روی آورد و سرانجام این عشق ممنوع مرگ بود و سرگردانی اما غزل این مرگ را خوش تر داشت و در لحظه آخر به سلامتی دو برادر می نوشد و مرگ را در آغوش پذیرا می شود و دو برادر او را به رودخانه می برند و به آب می سپارند که غزل تطهیر شده را آب پذیرا باشد . در سکانس پایانی دو برادر که دیگر چیزی جز یکدیگر و یاد غزل ندارند به جایی می روند که فرجام آن معلوم نیست و همه چیز را پشت سر خود نابود میکنند تا نشان دهند به هیچ چیز دنیا جز یکدیگر تعلق خاطر ندارند و به سوی ابدیتی می روند که پیش رویشان است .                                                               

انقدر از فضای فیلم گفته شد و غایت آن که وقت نشد صحبتی از عوامل دیگر فیلم شود در فیلم غزل محمد علی فردین برای اولین بار با مسعود کیمیایی همکاری می کند که حاصل آن شاید بتوان گفت بهترین نقش آفرینی فردین است ، فرامرز قریبیان هم در دیگر همکاری خود با کیمیایی درخشان ظاهر شده است اما نمی توان از بازی چشمگیر پوری بنایی به نقش غزل چشم پوشی کرد شاید این فیلم اوج هنر نمایی این بانوی سینما باشد . کار زیبای نعمت حقیقی که این بار از تصاویر سیاه و سفید درخشان همیشگی اش خبری نیست و این فیلم را به صورت رنگی کار کرده است و مثل سابق به تصاویر و قاب بندیهای خوبی رسیده است موسیقی اسفندیار منفرد زاده با نوایی آرام و محزون بسیار به فیلم یاری رسانده است و یکی از بهترین های موسیقی متن است که منفردزاده کار کرده است . غزل یکی از دیده نشده ترین آثار سینمای ایران است که اگر خوب و شایسته دیده می شد تبدیل به نقطه عطفی در سینمای مسعود کیمیایی می شد که ادامه آن در سالهای پس از انقلاب ساخته شدن فیلم « مرسدس » است که شاید به نوعی دیگر و مدرن تر از روی داستان مزاحم ساخته شده است اما این بار مزاحم یک زن نیست که یک اتومبیل شیک و راحت است ،اتومبیلی که با وارد شدن میان زندگی چند جوان امروزی زندگی هر کدام از آنها را به نوعی به هم می ریزد و باعث به وجود آمدن مشکلاتی برای آنان می شود و حتی جان آنها را به خطر می اندازد پس دیگر چاره ای جز از بین بردن مرسدس برای آنان نمی ماند آنها مرسدس را می سوزانند تا یکدیگر را در یابند تا زندگی را میان یکدیگر میان عشق و رفاقت پیدا کنند مرسدسی که با راه رفتنش با علامتش در هر جای دنیا که باشد نماد سرمایه داری است سرمایه داری که جوانان را می خواهد اسیر خود کند و به ورطه نابودی بکشاند  با اقدام کنشمندانه جوانان روبرو می شود و به آتش کشیده می شود .  

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 14:21  توسط محمد  | 
                          

  

سورئالیسم به واقعیت والای نهفته در ارتباطات بشری، به قدرت رویا و جریان آزاد تفکر اعتقاد دارد .                         

 آندره برتون

لوئیس بونوئل هنرمندی سنت شکن ، عصیانگر ، آنارشیستی که از نا آرامی می ترسید ، کمونیستی که از نظامهای کمونیستی بیزار بود و نیهیلیستی که ارزشهای اخلاقی را رعایت می کرد ، در سال ۱۹۰۰ میلادی در ایالت آراگون از کشور اسپانیا متولد شد ، ۸۳ سال زیست ، در فرانسه ، مکزیک ، اسپانیا ، ایتالیا و آمریکا چیزی حدود ۳۲ فیلم ساخت و در سال ۱۹۸۳ در مکزیکو در گذشت .

بونوئل برجسته ترین نماینده مکتب سورئالیسم در عرصه سینما به شمار می رود ، او متعلق به نسلی از روشنفکران اسپانیایی است که با پیروزی حکومت فاشیستی ژنرال فرانکو از اسپانیا رانده شدند اما ریشه کن و تسلیم نشدند ، نسلی که علاوه بر بونوئل ، فدریکو گارسیا لورکا ، سالوادور دالی ، رافائل آلبرتی ، خوزه برگامین و دیگرانی از آن سر بر آوردند .

آغاز فعالیت هنری بونوئل با ساخت فیلم « سگ آندلسی » در سال ۱۹۲۸ بود ، فیلمی که به عنوان اولین فیلم مهم بونوئل و مهمترین اثر سورئالیستی جهان شناخته می شود . این فیلم از برخورد دو رویا پدید آمده است بدین ترتیب که سالوادور دالی از بونوئل دعوت می کند که چند روزی به نزد او برود ، در آن برخورد بونوئل خوابی را که چند شب پیش دیده بوده را تعریف می کند: یک ابر باریک ماه را از وسط می برید و یک تیغ هم داشت چشم کسی را می درید. این رویاها سالوادور دالی را هم  به وجد می آورد و او نیز  رویای خود را تعریف می کند که یک دست پُر از مورچه را در خواب دیده است و سپس پیشنهاد      می دهد که چطور است از همین خوابها یک فیلم بسازند؟  بدین ترتیب فیلمنامه «سگ آندلسی» را به صورت مشترک می نویسند، اما تهیه کننده ای حاضر به سرمایه گذاری در این فیلم که  مضمونی کاملا جدید داشت، نمی شود. اما این دو با پولی که از مادر بونوئل می گیرند، فیلم را می سازند. بعد از ساخته شدن و آماده شدن فیلم  با کمک گروهی از سورئالیستها، ترتیب نمایش عمومی فیلم را در پاریس می دهند. در اولین نمایش عمومی فیلم تمام گلهای سرسبد روشنفکر، پاریس دعوت می شوند، از جمله پابلو پیکاسو ، ژرار اوبریک ( آهنگساز) و تمام اعضای گروه سورئالیستها که در این بین نام دو نفر یعنی «ماکس ارنست» و «آندره برتون» بیشتر به چشم می آید . 

نمایش این فیلم در حالی بود که مدتی پیش از آن، فیلم « صدف و مرد روحانی » ساخته ژرمن دولاک به نمایش در آمده بود و مورد قهر تماشاگران واقع شده بود، به همین دلیل شنیدن حکایت شب اولین اکران خالی از لطف نیست. لوئیس بونوئل از آن شب تعریف می کند: « خیلی عصبی بودم ، توی جیبهایم یک مشت قلوه سنگ ریخته بودم تا اگر تماشاگران شلوغ کردند سنگبارانشان کنم». اما نیازی به قلوه سنگها نشد، چراکه فیلم مورد استقبال پرشور تماشاگران واقع شد. بدین ترتیب، از همان جا، لوئیس بونوئل وارد عرصه فیلمسازی شد و دوران پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشت.

بونوئل سبک ویژه کاری خود را داشت، دلمشغولی های وی با مضامین جنسی، مذهبی و سرکوبی روانی و ارائه این مضامین به شیوه سورئالیستی، همراه با حمله به قراردادهای اجتماعی و اخلاقیات در تمامی فیلم های وی دیده می شود. اما آنچه نام بونوئل را به میان عامه مردم کشانده است دستمایه مذهب در اغلب آثار اوست که همواره با بحثها و نظرات ضد و نقیضی همراه بوده است. در خیلی جاها از او به عنوان ضد مذهبی ترین فیلمساز تاریخ سینما نام برده می شود و او را بزرگترین خائن به مسیحیت در قرن حاضر معرفی می کنند و از سوی دیگر در نگاهی کاملاْ متفاوت او را احیاء کننده اصول راستین مسیحیت در آثارش می دانند. جالب آنکه در بیانیه واتیکان به مناسبت صد سالگی سینما، سه فیلم از بونوئل در فهرست آثار مورد تجلیل کلیسا و پاپ قرار دارد .

لوئیس بونوئل نه به معیارها و موازین سینمای حرفه ای تن داد و نه یک فیلمساز تجربی بود. تمام تلاش او در سینما این بود که بتواند یکی از خوابها و رویاهای دوران زندگی اش را در یک صحنه از فیلم بگنجاند.  با وجود قدرت آثارش در به هم ریختن قوانین اجتماعی و عرفی، او همواره بر آن بود که اخلاقی راستین و دور از ریا کاری را از عمق این ویرانی بر آورد. لوئیس بونوئل فیلمسازی بود که از موج سالهای اوج سورئالیسم در دنیا وارد عرصه فیلمسازی شد و به حق در یکی از رفیعترین قله ها ایستاد. در سالهایی که آ نارشیسم - البته آنارشیسم فرهنگی - در دنیا بیداد می کرد او به عنوان یک آنارشیست عصیانگر در دوره حکومت ژنرال فرانکو رشد کرد و مثل هر هنرمند متعهد دیگری، مورد قهر دستگاه حاکم واقع شد و سالهای زیادی از عمر  خود را در تبعیدی خودخواسته گذراند. شاید یکی از دلایل موفقیت آثار او را باید در شرایط زندگی وی در تبعید و دوری از خانه دید که تلخ اندیشی خاصی را در او به وجود آورد و این دیدگاه به نگاه نافذ و هنرمند وی کمک شایانی کرد. بسیاری از هنرمندان بهترین آثار خود را در تبعید خلق کردند و بونوئلِ از زمره بزرگترین های آنان است. عصیانگری، که فریاد فقر و گرسنگی مردم زجر کشیده را بر سر آسمانها خالی کرد و همه گان را حتی در آثار تجاری و ضعیفش، به چالش می طلبید. فیلمسازی از دوران طلایی سینما، که شاید دیگر تکرار نشود، چرا که او با کامپیوتر و جلوه های ویژه فیلم نمی ساخت بلکه با گوشت و پوست و استخوان شرایط را درک می کرد و نهایت وجود هنرمندش را بر روی نگاتیو ضبط می کرد.

بونوئل در مورد سینما می گوید: «سینما وسیله ای عالی و خطرناک است. عالی است، اگر که تفکری آزاد و روحی پوینده آن را به کار گیرد و خطرناک، هنگامی که اندیشه های سخیف در آن رسوخ کند. کافی است سینما نور واقعی خود را بر پرده افکند تا دنیا غرق در آتش شود» .

                                                                        

  

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 9:0  توسط محمد  | 

امروز دلم می خواست یک شعر با شما قسمت کنم ، یه موقع فکر نکنین که من شاعر هستم ، نه ، حقیقت این هست که من یه دفتری داشتم که توش شعر می نوشتم ، وقتی رفتم سراغش که شعری ازش انتخاب کنم و با شما قسمت کنم ، هر چی دنبالش گشتم نبود که نبود انگار همه این چیزا یه توهم بزرگ بوده که من گیرش افتاده بودم ، فکر می کردم شاعرم اما شعری نداشتم و خلاصه یکی دو تایی هنوز یادم بود و حالا یه کوچولوش رو با شما می گویم اما شما به عنوان یک یادداشت این رو قبول کنید . این اولین بار هست که این جوری به قضاوت در خودم می نشینم لطف کنید نظرات خود را بگویید تا بتوانم دید و مسیر خودم را اصلاح کنم .

درآنسوی پنجره های خیالی

ستاره ها بر شکم آسمان پهن شده اند

نسیم خنکی می وزد .

                         چه غریبانه است تصویر ماه

                                                            میان هزاران ستاره حلبی

 چه نزدیکی زیبایی میان تصویر تو

                                             و

                                              تصویر تنهای ماه است

نسیم آزاد و رهایی که از پیچ موهای تو گذشت

                                                              بر صورت من نشست

و نگاهت تا جاودانگی دنیاها

                                    در خاطره نقره ایه آینه ها می ماند .

                                                                                              محمد امیری 

  نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 11:38  توسط محمد  | 
در زندگي زخمهايي است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و ميتراشد . اين دردها را نمي شود به کسي اظهار کرد ، چون عموماْ عادت دارند که اين اين دردهاي باور نکردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر وعجيب بشمارند و اگر کسي بگويد يا بنويسد ، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقي بکنند .

اين ها جملات آغزين داستان « بوف کور » اثر صادق هدايت است ، نويسنده اي تلخ انديش که در ۱۹فروردين۱۳۳۰در پاريس چراغ عمر خويش را به دست خود خاموش کرد و در گورستان « پرلاشز » پاريس به خاک سپرده شد . 

صادق هدايت به عنوان بنيانگذار رئاليسم داستاني در ايران ، آنچه را که در جامعه پيرامون خود ديده ودر آن زندگي کرده است را به تصوير مي کشد . قصه و داستان نويسي جديد ايراني و در واقع به شکل غربي با صادق هدايت و همراهان او شکل مي گيرد . زمينه هاي پيدايش رئاليسم در ادبيات مدرن ايران را بايد با توجه به شکل گيري نهضت مشروطيت و اوضاع حاکم بر جامعه در آن دوره بررسي نمود .

صادق هدايت با داستانهاي کوتاه خود بنياد واقعي داستان کوتاه نويسي را در ايران گذاشت و ساختار اصلي آن را رقم زد ، ساختاري که او به قصه نويسي معاصر داد در آثار نويسندگان قبل از او وجود نداشت، داستانهاي کوتاه هدايت از ساختمان و تکنيک عميقي برخوردار بود و تاثير خود را بر روي يک نسل از داستان نويسان بر جاي گذاشت .

« بوف کور » برجسته ترين و معروفترين اثر صادق هدايت ، داستاني بسيار نو و داراي غناي فرم و شکل در زمان خود و حتي سالهاي بعد بود . « بوف کور » از جنبه هاي گوناگون اجتماعي ، فلسفي ، تاريخي ، و رواني توسط منتقدان تفسير شده است .

داستان « بوف کور » از اين قرار است که مردي بيمار و منزوي ، زن خيانت کارش را مي کشد و سپس مي نشيند داستان زندگي اش را به دو شکل مي نويسد .

مسعود کيميايي در مورد صادق هدايت گفته است : صادق هدايت نويسنده بزرگ پريشاني بود ، هدايت خود بخشي از ادبيات پيشرو ماست ، هسه در آلمان بسيار به هدايت نزديک است . هر دو در واقعيتي که نيست ، واقعيت مي سازند وپريشاني خود را که بيشتر اجتماعي است در رويکردي به جامعه و پريشاني ،        مي نويسند . سرگرداني ميان هستي و شعر در روح هدايت او را به دادگاهي در خود نشاند که قضاوت نهايي آن خود کشي بود ، انتهاي عمر هرمان هسه هم در پنهان بدين جور گذشت . به طور قطع در تخيل وزبان هدايت بي همتاست و در کلام و آهنگ و تکنيک و مفهوم ابراهيم گلستان .

ديگر آثار صادق هدايت به شرح زير است : سگ ولگرد ، سه قطره خون ، نيرنگستان ، زنده به کور ، فوائد گياه خواري ، پروين دختر ساسان ، اصفهان نصف جهان ، مازيار ، سايه روشن ، وغ وغ ساهاب ، ترانه هاي خيام ، و.... وهمچنين ترجمه آثاري از کافکا.

  نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 10:0  توسط محمد  | 
آقای صباغ زاده به وقار سریال دلبر آهنی باشید.

هی می خوام هر کی هر چی گفت سرم رو بالا نیارم ، جواب ندم اما نمیشه ، دلم نمی خواست آغاز به کار وبلاگ ما اینجوری باشه ، می خواستیم از هنر بگوئیم و هنرمند اما حالا باید کمی هم به حاشیه بپردازیم .      دوستانی که پیگیر اخبار سینمایی داخل کشور هستند قطعاً می دانند که فیلم « حکم » اثر مسعود کیمیایی چندی است که به روی پرده رفته است و در آغاز اکران فروش بسیار خوبی هم داشت و با اکران فیلمهایی مثل         « مکس » و ... از تعداد سالنهای نمایش فیلم « حکم » کم شد و فیلم با افت فروش روبرو شد و آقای کیمیایی از این برخورد و شیوه نامناسب اکران دلتنگ شدند و اعتراض کردند که فیلم های مبتذل در مقابل فیلمهای جدی قرار می گیرند و ... در این میان آقای صباغ زاده - کارگردانی که فیلم « پیشنهاد ۵۰ میلیونی » را روی پرده دارند و البته آثار قابل دفاعی هم مثل سریال « دلبر آهنی » را قبلاً عرضه کرده اند - از صحبتهای آقای کیمیایی ناراحت شده اند و گفته اند که مسعود کیمیایی دچار خود بزرگ بینی شده است و فیلم « حکم » در جشن بزرگ خانه سینما حتی کاندیدا هم نشده و کیمیایی حق ندارد در مورد فیلمهای دیگران نظر بدهد و...                   خوب تا اینجای کار درست ، اما باید دید که آیا آقای کیمیایی دچار خود بزرگ بینی است و یا آقای صباغ زاده دچار کمبود و خود کم بینی است که زمانی که آقای کیمیایی اسم از فیلم مبتذل می آورند ، اولین نفری که به صدا می آید آقای صباغ زاده است . ما که کاره ای نیستیم اما لابد خودشان می دانند که چه ساخته اند که وقتی اسم از فیلم مبتذل می آید به عنوان اولین نفر مدعی می شوند که چرا توهین و....یه ضرب المثل هست که می گه چوب رو که بلند می کنی .... بگذریم به هر حال آقای کیمیایی آنقدر بزرگ هست که با این حرفها که سالها زده شده کوچک نمی شود و تکلیف سازنده سریالهای آموزنده هم که روشن است ... شما قضاوت کنید که سازنده قیصر و گوزنها و حکم کجا و مهدی صباغ زاده کجا قرار می گیرند . 

                                                                                                 یا حق

  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 12:3  توسط محمد  | 

جز آستان توام در جهان پناهی نیست .

نخستین که در جهان دیدم

از شادی غریو بر کشیدم :

« - من ام ‌‌‌، آه

آن معجزت نهایی

بر سیاره کوچک آب و گیاه ! »                                                                  احمد شاملو

همه دویدنها به رسیدن منجر نمی شود ، ما تازه کار و جوانیم و قرار نیست که همه چیز از روز اول درست و کامل شروع شود . ما را نیت آن است که در این وب نوشته با شما از هفت هنر به حد توانایی خودمان صحبت کنیم و نه از عجایب ۷ گانه .

تمام تلاش و سعی ما ارائه مطالبی در خور در مورد سینما ، ادبیات و ما بقی هنرهاست ، امید آنکه مطلوب نظر شما باشد و شما ما را یاری نمایید .

اسم این وبلاگ را « مدایح بی صله » گذاشتیم که هم ادای احترامی به روح شاملوی بزرگ باشد و هم شرحی بر احوالات خود ما ، ما را با نظرات وپیشنهادات خود یاری کنید تا همه دست در گردن هم یادگاری باشیم برای این مرز وبوم پر هنر .

                                                                                                            یا حق

  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 10:16  توسط محمد  | 
 
  مطالب اين وبلاگ تحت قانون «حقوق مؤلفين» مي باشد. نقل هر گونه مطلبي از اين وبلاگ تنها با اجازه از نويسنده امكان دارد (c) BLOGFA.COM