هنر ادبیات سینما و فرهنگ |
به نام یگانه هستی فزا
رخصت زیستن را دست بسته دهان بسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتیم
و منظر جهان را
تنها
از رخنه تنگ چشمی شرارت دیدیم و اکنون
آنک در کوتاه بی کوبه در برابر و
آنک اشارت دربان منتظر!
«احمد شاملو»
سلام
سلام، خوبي؟ چه حال خبر ؟ هيچ سلامتي ملالي نيست جز...و خط خطي و خط خطي. كاغذ را سياه مي كنم پيش از آنكه بدانم چه مي خواهم بگويم. زندگي اندوهناك و سر به زير در تلاشي سخت و ستوار، با كوششي پايان ناپذير، دست مرا در دستان سردش مي فشارد و به سمت ابديتي بي سرانجام مي دود. دويدن خاطره خوشي است، آنگاه كه از ميان برگ و درخت و گل و سبزه و سبزينه، با جريان سيال نسيم دلنواز، در ميان موها به ذهن متبادر شود، اما براي من، دويدن در خياباني گلي با چاله هاي مملو از آب و گل، با برفهاي دو سمت جاده كه از فرط دود و گل و خاك و آب شدن هاي سترون و ناقص و گاه و بي گاه بيشتر به چركاب هاي يخ زده مي مانند تا برف سفيد نشانه آباداني، معني دارد و به ذهن راه يافتني. در كوره راهي بس، پست و بلند و بسيار دور و دراز، من و زندگي هر دو دست در دست روز مرْگي اي تمام نشدني به سمت پاياني نا معلوم حركت مي كنيم، اما اكنون و در اين ايستگاه ايستاده ايم تا نفسي تازه كنيم و لختي بيانديشيم و كمي به اطراف و راه آمده نظري بيافكنيم. من و او هر دو به گذشته مي نگريم و در خيال رو به سمت آينده غرقه در گرداب ويل خيال مي انديشيم كه كدام يك زودتر به سر انجام خواهيم رسيد و كدام يك پيش از ديگري پايان طرف مقابل را خواهد ديد. من در انديشه ديدن مرگ زندگي و او در خيال تماشاي نابودي من. اما اين خيال است كه در اين مجال رو به سمت واژه محال زندگي حمله مي آورد و چون پيله اي او را در بر مي گيرد و با نهيب بلندي رو به من از نابودي هستي جاودانهء جوهر زندگي مي گويد. من خيال را استقبال مي كنم و در پيشوازش از جوهرهء زندگي مي پرسم، خيال خود را به تمامي بر من مي افكند و از انديشيدن بازم مي دارد.
اتوبوسي از دور مي آيد و در اين ايستگاه براي بردن من و خيال و زندگي مي ايستد، خيال خنده كنان آمدن مركب را شادي مي كند و من حيران به تماشا، ماتم. از خيال مي پرسم اين چه سبب است براي شادي؟ جست و خيز كنان، با برق شرارتي در عمق چشمانش مي گويد: اميد! سرم را با حركتي دوراني و چهره اي كه حكايت از ناداني ام دارد به سمت بالا مي گردانم و اتوبوس را نگاه مي كنم كه زندگي را مي بينم پيش از من سوار بر مركب شده و من ِ بي اراده و مسخ را ترغيب به سوار شدن مي كند.
اكنون و بعد از طي مسافتي طولاني باز هم من و خيال و زندگي ايستاده در اين ايستگاه استراحت مي كنيم و اين بار به گمانم كه از دور، خري را مي بينم كه براي بردنمان مي آيد. خيال همچنان با همان شرارت و هيجان برخاسته از مكاري اش به مركب در راه مي نگرد و زندگي در اين انديشه كه بازهم پيش از من سوار بر راهوار شود وبدون پرسيدن نظري از من ، مرا با خود ببرد.
به نام خداوند جان و خرد
نوشتن هنگامی که قرار است پیام تسلیت یا چیزی از این دست باشد کار سخت و دشواری است خاصه در مرگ هنرمندی باشد،حال آنکه این بار و امروز آن هنرمند جوان است. نمی دونم چرا اما مرگ جوان را توان تحملش نیست، هر چند نظر شخصی ام در مورد مرگ چیزی نیست که همه فکر می کنند. من مرگ را رهایی می دانم، نوعی پرواز بر فراز کائنات، یه جور نفس عمیق، یه چیزی تو مایه های رخوت خوابی دلچسب و عمیق. اینهمه رو گفتم که بگم یه هنرمند دیگه هم از جمع ما رفت.کار به اندازه اش و کسوتش ندارم از اونم بالاتر کاری به هنر مند بودنش ندارم یه جوان که می شناختیمش از بین ما رفت. روح پوپک گلدره شاد و یادش گرامی. از منظر من او که به رهایی رسید اما برای خانواده اش آرزوی صبر را از خداوند یکتا برای تحمل جای خالی اش می کنم.
خوب از مرگ به زایش می رسیم و نوید زندگی را می دهیم. همه ما علاقه به دموکراسی، جامعه چند صدایی و گوناگونی آرا و نظرات داریم. همه آزاد اندیشان زندگی در جامعه هماهنگ و رها زیست را پاسداریم و برای درستی و صحت عقل دست جمعی احترام قائلیم. از این رو و در راستای بهتر شدن این وبلاگ و برخورداری از نظراتی سوای اندیشه های ما و نو تر و به روز تر دنبال یکی دو نویسنده دیگر برای کمک به خودمان بودم به این جهت دو نویسنده جدید به من و محمد اضافه می شوند تا هم کمک تنبلی و روزهای بی مطلبی مان باشند و هم از جهت جنسیتشان کمکی به تلطیف فضای خشن و دل آزرده ذهن بیمار من باشند.این دو خانم بزرگوار خانمها «هدیه» و «مونا» هستند که دو پست بعدی به ایشان اختصاص خواهد داشت.
به امید روزی که بتوانیم این نشریه اینترنتی را گسترش و بهبود دهیم.
علی رضا حسن خانی
یا حق
به نام خداوند عدل و آزادی
یادداشت های یک ذهن مسموم
در من سواری خسته می تازد
در من هر آنچه عشق است، می بازد
در من ابر و مه می بارد
اما باز
سواری خسته در من می تازد.
از مجموعه زخم عقل استاد مسعود کیمیایی
«مي گن زدی، اما نمي گن چرا زدی؟نمي گن جواب يه كرور سوال رو كه تو سرش بوده داده». مي گن بنويس اما نمي گن چي. اصلاً مگه من خودم سردبير اين به اصطلاح نشريه اينترنتي نيستم؟ پس كي مي تونه به من گير بده كه بنويس؟ اصلاً مي خوام اعلام انشعاب كنم، از نشريه اي كه خودم افتتاحش كردم؟ چه مي دونم،مي شه برم سرم رو بزارم يه گوشه و بميرم؟ همين اول كاري تا گرم خوندن نشديد يه توصيه مي كنم به همتون، اگه حال و حوصله نداريد و روحتون آزرده مي شه، اگه دلتون مي گيره و اكه حال خوندن چرت و پرت رو ندارين همين الان صفحه رو ببندين، نبينم تو كامنتها كسي اومده و نوشته: اينا چيه نوشتي ها؟
صداي اين ساعتها نمي زارن بخوابم، شدن سوهان روحم، صداشون مدام چيزهاي موهومي رو به ذهنم راه ميده اما من مي خوام كه توجه نكنم، ولي مگه مي شه؟ پا مي شم و كور مال كور مال راهم رو تا ساعتي كه نزديك تره پيدا مي كنم، ميارمش پايين و زير پام لهش مي كنم اما نه بازم صداش مياد، مستاصل و افسرده مثل دانشمندايي كه كشف جديدي كرده با شن چيزي به ذهنم مي رسه ، داخل موتور ساعت مي شم.صداي وحشتناك تيك تاك عصبي ام مي كنه، اما تحمل مي كنم. ناگهان چرخ دنده اي مي بينم كه انگار چرخ دنده اصلي است پس براي از كار افتادن موتور و قطع شدن صداي ساعت پترس وار از خود گذشتگي در حق خودم مي كنم و دست راستم رو مي زارم لاش تا ديگه تكون نخوره، اما فايده نداره. كمي از سرعتش كم مي شه اما نمي ايسته، آروم آروم، مثل قطره آبي كه از درون سطلي با يك سوراخ ريز بر سر متهمي در حال باز جويي مي چكه و جمجمه اش رو سوراخ مي كنه چرخ دنده هاي ساعت هم با خورد كردن استخوان هاي من و عبور از ذرات گوشت و پوست و خون دستم، راهش رو پيدا مي كنه و دو باره شروع مي كنه: تيك تاك،تيك تاك،تيك تاك. من كه مي خوام كوتاه نيام و از ميدون به در نرم اين بار چيز كلفت تري پيدا مي كنم براي جلوگيري از حركت اين چرخ سمج . پس سرم رو مي زارم لاي چرخ دنده. ساعت از حركت مي ايستد، گويي اين زمان است كه متوقف شده. ساعت، تلاشگر و خستگي ناپذير مي نمايد، شروع به حركتي جديد مي كند و تلاشي دو باره را آغاز مي كند تا با له كردن سرم به وظيفه خطير تيك تاك كردنش ادامه دهد اما ذهن لج باز من گويي قدرتي جادويي در جمجمه ام تزريق مي كند تا جلوي حركت چرخ دنده ها را بگيرد، پس تلاشي خستگي ناپذير آغاز مي شود براي ذهن بيمار من در هدايت اعضايم براي ايستادگي در برابر حركت چرخ دنده ها. نمي دانم پايان اين نبرد كجاست و چگونه؟ اما مي دانم كه تا سحر خواهم ايستاد.
ساعت كه از حركت ايستاد احتياج به تجديد قوا داشتم، پس از آن نبرد خونين و طولاني خواب سراسر وجود كرختم را در بر گرفت. خواب ديدم براي نجات مردم جهان از شر صداي ساعت ها نا اميد و مأيوس درون ساعت بزرگ بيگ بن به چرخ دنده هاي عظيمش نگاه مي كنم و افسرده از نا تواني ام در گوشه اي از آن همه سنگ و فلز و حركت و جنون مي نشينم و در انديشه اي طولاني با خود تكرار مي كنم:« چندان دخيل مبند كه بخشكاني ام از شرم نا تواني خويش» .
تختي را مي بينم روي كره جغرافياي بزرگ مدرسه. سر تخت يعني جايي كه سرم را روي بالش مي گذارم و بالاي تخت با دكور زيبايش كه كالو، نقاشي قايق من در شب و عكس هايي كه دوستشان دارم قرار دارد در نيويورك است و پايه تخت در امتداد اقيانوس اطلس به پاريس رسيده. من كه خيلي وقت است روي تخت نمي خوابم و هميشه روي زمين سر بر بالش مي گذارم خوشحال از تختخوابم و مشعوف از اينكه در نيويورك به خواب مي روم و در پاريس از خواب بر مي خيزم ذوق زده ام كه ناگهان چيزي مي بينم كه ذهنم را به هم مي ريزد. رختخوابم را خيس مي بينم و جهان را كه در سيلاب شب ادراري من به فنا مي رود. برج ايفل در حال غرق شدن است و مجسمه آزادي را مدتي است كه ادرار در بر گرفته، بوي گند ادرار جهان را برداشته و آب اقيانوسها يكسره زرد است. مردمي كه شنا نمي دانند دير تر از آنان كه شنا بلدند غرق مي شوند چراكه به عادت در حال دست و پا زدنند و نمك سنگين ادرار اجازه نمي دهند تا به اين زودي ها غرق شوند ولي كساني كه شنا بلدند مأيوس از زندگي در چنين گندابي خود را غرق مي كنند. آنان در حركتي دسته جمعي به زير آب و ادرار فرو مي روند و چون اركستري هماهنگ با هم مي خوانند«آنان بي چرا؟ زندگانند ما با چرا؟ مرگ خود آگاهانيم» نمي دانم شايد هم گروه مقابل بود كه وارونه اين شعر را مي خواند. در آن همهمهء فن اذكار در ميان تسمه و زرداب مشكل بود تشخيص اينكه كدام گروه اول«مرگ بر» گفتند.
بي رمق تكاني به خودم مي دهم و تصويري ديگر مي بينم، سوار بر تانكي در حال خراب كردن تئاتر شهر هستم. بهرام بيضايي و گروهش در حال اجرا هستند و مردم درون سالن غرق در سكوت، كه لوله تانك ديوار را فرو مي ريزد و قبل از خود تانك به سان چشم شوم جاسوسي داخل مي شود. مردم بيش از تانك و آنهمه سر و صداي مهيب، از لوله و چشم جستجو گر آن واهمه مي كنند و سعي مي كنند خود را از آن مخفي كنند يا بگريزند. تانك كاملاً وارد سالن نمايش مي شود و مردم بدون هيچ ازدحامي به ترتيب و طوري كه انگار نمايش تمام شده، بدون هيچ هجوم و جركت اضافه اي سالن را به آهستگي ترك مي كنند. گروه اما متعهد و استوار همچنان به كارش ادامه مي دهد و در حال اجراست. به نظر مي رسد مجلس شبيهي بر پاست و سبز پوشي بي اسب در حال مبارزه با قرمز پوشي اسب سوار است. لوله را به سمت صحنه نشانه مي روم و شليك مي كنم. گلوله مرد سبز قبا را از جا بلند مي كند و در انتهاي سالن به ديوار مي چسباند، گويي اين مسيح است كه بي صليب و ميخ، با گلوله توپ به ديوار تالار اصلي نمايش تئاتر شهر مصلوب است. دنده عقب كه مي گيرم چهار راه ولي عصر و پارك دانشجو را در ازدحام مي بينم. مردمي كه با آن سكوت و متانت سالن و جو متشنجش را ترك كرده بودند اكنون براي رسيدن به چيزي بسيار دور در تلاش و تقلا بودند. خوب كه نگاه مي كنم منبع شلوغي را حوالي خيابان وصال مي بينم، با تانك به راحتي از ميان مردم مي گذرم تا به تقاطع وصال مي رسم. جمعيتي بي شمار براي رسيدن به سينما سپيده از سر و كول هم بالا مي روند، تصميم مي گيرم تا اينجا را نيز خراب كنم. به جلوي سينما كه مي رسم هنگامي كه لوله تانك را به سمت پرده نشان دهنده فيلمي كه نمايش داده مي شود بر پرده نشانه مي روم تا شليك كنم يا وارد سينما شوم كه خشكم مي زند. بر پرده تصوير زني لخت مي بينم كه يك دستش را بر شرمگاهي خويش قرار داده و با دست ديگر بيننده را به داخل فرا مي خواند، زير تصوير نوشته شده نمايش مخصوص فيلم پورنو در اين سينما، نمايش براي اطفال زير 6 سال ممنوع است!! سرم را به سمت خيابان مي گردانم، كودكان پستانك به دهاني مي بينم كه دستشان در شلوارهايشان به تصوير پرده نگاه مي كنند و با چيزي ور مي روند. به سمت سينما بر مي گردم و سعي مي كنم مردم را با تانك در صف مرتب كنم. صف تا ميدان امام حسين كشيده مي شود و خيل عظيم جمعيت را مي بينم كه براي پيوستن به صف مي دوند.
به سمت ساعت مي چرخم و درون ساعت بزرگ بيگ بن را نگاه مي كنم. ناگهان ديويد گيلمور را مي بينم كه براي آماده كردن ويدئوي «تايم» از آلبوم «نيمه تاريك ماه» درون بيگ بن به دنبال تصاويري خوب مي گردد. سعي مي كنم او را راهنمايي كنم، گيلمور كه زرين دست را همراه خودش براي فيلم برداري آورده به او مي گويد:« فتح الله هر چي گفت، خوب ميگه». من كه خوش حالم از اين قضيه و در حال راهنمايي زرين دست هستم ناگهان خود را در ويمبلي لندن در مقام كارگردان كنسرت عظيمي مي بينم.گوش تا گوش ويمبلي جميعيت ايستاده و نشسته چشم به استيج دارند و در حال بالا، پايين پريدن و عربده كشيدن هستند. به استيج كه خوب نگاه مي كنم حسين عليزاده را مي بينم با گيتار الكتريك مشغول نواختن قطعه اي هارد راك است. سمت چپ عليزاده، همايون شجريان درام مي نوازد و سمت راستش استاد شجريان با يك گيتار بيس آويزان به گردن نعره هايي مي زند كه معني شان را نمي فهمم، سمت راست استاد هم كيهان كلهر به نواختن ويالون سل مشغول است. متعجب گروه را هدايت مي كنم تا كار پايان پذيرد. پس از اتمام پشت استيج مي روم و به استاد شجريان آشنايي داده ياد روزهاي خوش آوازهاي راست پنج گاهشان مي كنم، مي خندد و دستي به پشتم مي زند و مي گويد:«آرشين مالالانو چه اون موقع كه فيلم كرايه مي دادم چه حالا كسي نمي برد، اين روزا ديگه سراغ خنجر مقدس و زن پلنگ و بلاي جان نازي رو بگير، اسپيلبرگ، كوپولا» بعد از گفتن اين جمله مرا در بهت رها مي كند و مي رود. گيج و منگ سيگاري آتش مي زنم و مي آيم تا از راهروي خروجي بيرون بروم آقاي غول پيكري جلويم را مي گيرد و مي گويد:« كجا قربان؟ كار شما هنوز تمام نشده يه كنسرت ديگه هم داريم. مي دونم كه خسته شديد اما اين يكي ول معطله، به درد نمي خوره، سنتيه. زود تموم مي شه و جمعيتي هم نيومدن برا ديدنش شايد هزار نفر». از عصبانيت سيگار را زير پا له ميكنم و بر مي گردم تا گروه را سر و سامان بدهم براي كار جديد، بعد از مدتي كه مستقر مي شوم و با گروه هماهنگ، جيمز هتفيلد را مي بينم تار به دست وارد سالن مي شود، تا آخر ماجرا را مي خوانم و چشمانم را مي بندم.
خسته و عصبي سرم را پايين مي اندازم و بيگ بن را ترك مي كنم از پله ها كه پايين مي آيم و از مركز موتور ساعت كه دور مي شوم مدام صداي تيك تاك بيشتر و وحشتناك تري به گوشم مي رسد. در خيابان هاي خيس و باران زده و مه آلود لندن كه به هيچ وجه مثل داستانهاي مارك تواين كثيف نيست قدم مي زنم و از لج اينهمه تميزي ته سيگارهايم را روي سنگفرش تميز و براق خيابان ها له مي كنم. صداي تيك تاك هنوز هم دست از سرم بر نمي دارد و من قدم زنان در خيابانها به اين مي انديشم كه:« طلعت در حريم كدام گل، گلاب شد»؟
كله پوكم زير فشار مداوم چرخ دنده ها قدرتش را از دست مي دهد و ديگر او را ياراي مقاومت نيست پس چرخ ها به آرامي و با فشاري سبك و سيال پا به مغزم مي گذارند و در گذر از انديشه هاي تهي و بي نتييجه ام سلول هاي عقل فقط شريفم را در مي نوردند و ذهنيات مسمومم را كه رو به تباهي است، در فسادي ابدي به خاطره تيك تاك هاي مداوم گذر بيهوده زمان، مي سپارند.
به نام خداي عشق
تشنه محكوميت يه حكم عاشقانه ام
دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی است نازنین
و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبی است نازنین
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت وار سرود و شعر فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین
«احمد شاملو»
در ابتدا لازم است نکته ای را خدمت سروران گرامی عرض کنم، از آنجا که این مطلب طولانی است و احتمالاْ مطالعه کامل آن از حوصله اکثر سروران گرامی خارج است و امکان پست مطلب در دو مرحله به این دلیل که ممکن بود انسجامش از دست برود،نبود، لذا خواهش می کنم برای اینکه مطلب کامل خوانده شود و فهوای آن دچار بی حوصلگی و ترس از تمام شدن کارت اینترنت نشود، محبت کرده مطلب را روری دسکتاپ حفظ کرده، دیس کانکت شوند، پس از خواندن مطلب مجدداْ کانکت شده و من را از نظرات محترمتان آگاه کنید.
با تشکر فراوان علی رضا حسن خانی

اينكه چرا و چگونه خودم را راضي كردم تا در مورد حكم بنويسم بحثي است كه در اين مقال نمي گنجد اما ذكر يكن نكته را در ابتدا لازم و ضروري ديدم و آن اينكه: تصميم داشتم تا در مورد حكم كم و گزيده بگويم تا بيشتر مثمر ثمر افتد اما به اين دليل كه حكم فيلمي پر از ظرافت، ريزه كاري و نكات بسيار است ديدم كه عملاً اين كار ناشدني است پس به اين فكر افتادم كه هر آنچه كه راجع به حكم به نظرم مي رسد را تنها به عنوان يادداشت و نه در جايگاه نقد بيان كنم.
اولين و مهمترين نكته اي كه در مورد «حكم» ذهن مرا مشغول مي كند، اشتباهي است كه در مورد ژانر و سبك جاري در فيلم عموميت پيدا كرده و آن اينكه، حكم اصلاً فيلمي گانگستري و مافيايي نيست، بلكه اين بستري است براي روايت كل داستان. «حكم» فيلمي است پيچيده با داستاني چند وجهي و زير ساختهاي چند لايه و روايت چند گونه و درست به همين دليل است كه نوشتن و قضاوت، در باره اين فيلم نيز بسيار سخت و دشوار است. دقت كنيد به واكنش تماشاچيان و حتي نويسندگان و منتقدين بعد از نمايش فيلم، از هيچ دو نفري نبود كه درباره داستان و موضوع فيلم پرسيده شود و جواب يكساني شنيده. حتي نشريات سينمايي نيز در نوشتن خلاصه و حتي كل داستان دچار مشكل شدند و نمي توانستند، تعريف دقيق و واضحي از كل داستان ارائه دهند. دليل عمده اين تناقضات و اشكالات به وجود آمده اين است كه اصولاً حكم فيلمي قصه گو و روايت پرداز نيست و نكته جالب اينجاست كه اين عدم وجود داستان پردازي در بطن قصه اي سرراست و سينمايي كه همان داستان باندهاي مافيايي و گانگستري است شكل مي گيرد. از اين رو نقد و تحليل حكم نيز بايد به طبع شرايط خاص جاري در آن بايد متفاوت از ساير فيلمها باشد.
از نوشتن درباره حكم .و روايت چند لايه آن و سخت فهمي فيلم گفتيم، پس بياييم اكنون راهكار درك صحيحش را نيز ارائه دهيم، به اين منظور به شما دريچه جديدي معرفي مي كنم تا از آن پنجره به فيلم نگاه كنيد و بتوانيد ان شاءالله نسبت به كل فيلم شناخت درست تري پيدا كنيد. «حكم» فيلم شخصيت است و قصه، قصه شخصيت هاي متعدد و متنوع است كه داستان فيلم نيز،تابع آن چند وجهي و لايه لايه شده، چرا؟ جواب اين چرا در اين است كه هر شخصيت و هر آدم، داستان خودش را دارد و هر زندگي حكايت خودش را، اكنون ودر اين فيلم كه با افراد و شخصيتهاي مختلفي مواجه هستيم، به طبع آن با داستانهاي گوناگون و حكايات عجيب و غريب زندگي هر كدام از اين آدمها رو به روييم. بدين رو حكم را بايد در نگاه به آدمها و كنكاش در رفتار شخصيتهايش شناخت و به قضاوت نشست، پس بياييد هر شخصيت را جداگانه و در تقابل با شخصيت ديگر بررسي كنيم تا شناختمان از فيلم كامل شود. به همين منظور از شخصيتهاي فرعي تر شروع مي كنيم تا با ساخته شدن هر داستان به سطح رو تر برسيم.

مهندس حميد كاظم: خورده پايي است كه توانسته خودش را با كثافت كاري، زد و بند، مال مردم خوري و رو دوش پايين دستي سوار شدن، به بالا ترها برساند. كسي كه به قول سهند:«عقب شناسنامه آدمهاي ساده اي مثل من و فروزنده» مي گشته و با سوء استفاده از امثال آنها توانسته اكنون دفتر مهندسي و ساخت و ساز بزند و به قول خودش:« يك عمر زحمت كشيده و خشت روي خشت» گذاشته، اما اين خشتها را در خون كدام ضعيف و فرو دستي زده و روي هم گذاشته معلوم نيست. او نماينده بساز بفروش هاي هيچي ندار و لاف زن امروز خود ماست، راست و دروغ سوار كن هايي كه زمين و ساختمان هر بندهء ساده اي را مي گيرند و در شراكت با او سر طرف را كلاه مي گذارند تا زير گردن و بعدش به قول سهند:«شريك با تو با يا ميره خودش گم و گور مي شه يا حسابش سر بزنگاه خالي مي شه و خودش سر به نيست، ختمش هم مسجد ميرداماده». او نماينده مردمي است كه همه چيزشان حتي عشقشان كلاه برداري و دروغ است و با كشيدن دست محبت گونه آلوده به پول، سر خلق الله را شيره مي مالند و از ايشان همه جور سوء استفاده، از مالي تا جنسي مي كنند. در فيلم «حميد كاظم» پس از استفاده از شناسنامه سهند و فروزنده و گرفتن سند و مدرك از اين دو مدام از هر كدام از اينان سوء استفاده مي كند، تا جايي كه توان از كف مي دهند و به مدد محسن تازه برگشته سعي در باز پس گيري اسنادشان از مهندس كاظم مي كنند. پس سهند به واسطه حميد كاظم است كه با فروزنده آشنا مي شود و فروزنده به دلگرمي عاشق قديمي، محسن نقشه دستبرد را مي كشد. حال اينكه خود محسن از كجا و براي چه يكهو و بعد از سه سال پايش در اين ماجرا باز شده چيزي است كه بعداً خواهيم فهميد.
جلال و حبيب: جلال به همراه حبيب دو تن از سران گروه به اصطلاح، مافيايي هستند. جلال كه به محسن در دادن پاسپورت تقلبي، نارو زده حالا در آتشي كه خود افروخته گرفتار است. او نماينده سرمايه داراني است كه قدرت پس پرده را شكل مي دهند، اين قدرت در گروه تقسيم مي شود و رهبر گروه وظيفه سرپرستي و نظارت را بر اين دسته دارد. اين گروهها شامل افرادي هستند كه در پس پرده قدرت را در دست دارند و هدايت بازار سرمايه را عهده دارند. حبيب و جلال نماينده افرادي هستند كه با بله قربان گويي و حركت در راستاي منافع گروه به بالا رسيده اند، اينان افرادي اند كه از هيچ به اينجا رسيده اند و حالا در رفتار و سكناتشان نوكيسه گي و تازه به دوران رسيدگي كاملاً مشهود است. اما نكته قابل تأمل و با اهميت، اين نوكيسه گي و رفتار متعاقب آن نيست، بلكه حضور اين اشخاص در زير لايه بافتهاي قدرت، دولت و سرمايه است. نه خنده هاي زننده اين گروه جزو عناصر كليدي و پيش برنده داستان است و نه سلوك و منششان، بلكه آنچه در لايه زيرين و نهفته اثر ارزش مي يابد نفس حضور چنين افرادي در پس زمينه قدرت است.

حد ميثاق: اين شخصيت جزو يكي از دوست داشتني ترين شخصيتهاي فيلمهاي سينمايي اخير است. حد ميثاق با بازي عالي خسرو شكيبايي كسي است كه در رأس گروههاي زير زميني هدايت سرمايه و به طبع آن قدرت قرار دارد، او مسلك و مرام خودش را دارد و شخصيتي به شدت خاكستري است. حد ميثاق در عين اينكه آدمي شكمباره، شهوت ران، خشن و خلاف كار است، آدمي است كه نگران آب و خاكش است و برايش مهم است كه طرف معامله اش، چه كساني هستند و از چه طريقي قرار است كه به ثروت برسد. حد ميثاق فراماسونر قدر قدرتي است كه در رأس هدايت سرمايه در زير بافت هاي قدرت اصلي، فعاليت مي كند، او دار و دسته خودش را دارد و به تنهايي رهبر دولتي براي خويش، به حساب مي آيد و اينچنين است كه او دستور مي دهد و محسن اجرا مي كند. بدين ترتيب كيميايي با استفاده از اين شخصيت تعريف جديدي از قدرت ارائه مي دهد و بيننده را با زواياي پنهان و آشكار روند شكل گيري قدرتهاي جديد رشد كننده در كنار دولت، آشنا مي كند. در جايي كه او مي گويد:« ما توي تاريكي بهتر بلديم لايي بكشيم» و يا :«وقتي مي ري اون بالا يا مي بريمت زيادي ديد نزن» كاملاً مشخص مي سازد كه به اصول بازيهاي قدرت و ثروت آگاه است، پس مي تواند با رهبري و فرماندهي اش گروهك خويش را سازماندهي و هدايت كند تا بنواند در كنار دولت و قدرت حاكمه شبه دولتي تعيين كننده باشد. شبه دولتي كه با استفاده از قدرت پول و سرمايه، سعي بر آن دارد تا حتي به حركت دولت نيز جهت بدهد. حد ميثاق و گروهش به عنوان نمادي از گروههاي فراماسونري قدرتمند موجود در زير ساخت هاي هيئت هاي حاكمه كه نقش جهت دهي و هدايت جريان هاي سرمايه و پولي را دارند، ايفاي نقش مي كند و ماهيت كثيف سرمايه و سرمايه سالاران و حركت هاي پلشت گنداب هاي فاسد پولي را به خوبي بر ملا مي كند. هدف كيميايي نيز از پرداخت به اين مقوله، با اين اقراق و پرداخت وسيع و بسيط نيز دقيقاً همين، لو دادن و بر ملا كردن جريانهاي زير زميني پول و سرمايه است.
سهند و دريا: سهند و دريا نماينده جوانان ساده دل و شيدا و بي هدف امروز كشور ما هستند، جواناني كه به سرعت و بي تفكر دل مي بندند و عاشق مي شوند يا خيال مي كنند كه عاشقند، پس از مدتي شكست تلخ و زجر آوري در عشق مي خورند و پس از اين ضربه مهلك دچار پريشان احوالي و سردرگمي مي شوند. اگر اندكي و با دقت به محيط پيرامونمان، نظر بيافكنيم، به طور حتم جوانان منفعل بي تفكر و اراده و بدون عمل را خواهيم ديد. اين انفعال و صاحب حركت و عقيده نبودن در سكانسهايي از فيلم به خوبي مشهود است، به عنوان مثال مي توان به سكانس شكستن ليوان، توسط سهند با آن حالت اغراق آميز، اشاره كرد و اضافه كرد اين سكانس را، به فصل درون ماشين كه عنوان مي كند:«مي تونم صد دفعه بكشمش» و مقايسه كرد اين فصول را با افسوس پاياني اش از آنچه كه بر محسن مي رود. تمام اينها نشان از حضور منفعل و بي عقيده و بي عمل سهند دارند. حضور شخصيت سهند را در فيلم چندان ضروري و مثمر ثمر نمي بينم، هر چند كه محسن صاحب عمل و عقيده، در تقابل با سهند بدون انديشه و شيداست كه ارزش مي يابد، و اصولاً نفس حضور سهند و دريا نيز به اين دليل است كه سازنده در انتها محسن را به عنوان نمادي از برتري انديشه و عمل برگزيند و به ما معرفي كند، اما بازي نه چندان دلچسب رادان و فصول كش دار و فاقد ريتم حضور سهند به فيلم ضربه زده. رادان سعي وافري كرده تا بتواند از پس اين نقش برآيد، اما تا نيمي از فيلم نمي تواند با پيام و محتواي اثر رابطه برقرار كند و دقيقاً به همين دليل است كه نقش سهند كه مي توانست، خيلي بهتر از اينها باشد ضربه مي خورد. همين طور است حضور نه چندان دلچسب مريلا زارعي به نقش دريا.

فروزنده: فروزنده با بازي دلچسب و متفاوت ليلا حاتمي، بسيار خوب از كار درآمده. فروزنده جوان ساده و عاشق و خشمگين امروز است. فروزنده در مقايسه با سهند انديشمند تر و متحرك تر است اما هنوز در مقابل محسن كم مي آورد، او نيز همان طور كه خود عنوان مي كند :«هركي دستش بوي محبت داشت به سرم كشيد مثل سگ دم تكون دادم» جوان ساده دل شهرستاني است كه براي ادامه تحصيل به تهران آمده، عاشق شده، در عشق شكست خورده، از او سوء استفاده شده و اكنون بدون انديشه و تفكر تنها قصد خالي كردن خشمش بر سر يك نفر است و برايش تفاوتي نمي كند اين فرد مهندس كاظم باشد يا محسن و يا هر كس ديگري. فروزنده دچار دوگانگي است، او مي گويد:«اين شهامتو دارم كه خالي كنم تو مغزم، اما مي ترسم»، اين چگونه شهامتي است كه با ترس همراه است؟ پس دوگانگي و ناتواني در انديشيدن درست و عمل كردن به انديشه است كه در اينجا ظاهر مي شود. عده بسياري به كيميايي خرده مي گيرند كه از «گوزنها» يا «قيصر» فاصله گرفته اما نمي انديشند كه زمانه تغيير كرده و جامعه امروز ديگر جامعه اي نيست كه زنش در واكنش به تجاوز خود كشي كند بلكه اسلحه دست مي گيرد تا انتقام خود و همدردانش را از نمادهاي تفكر متجاوز بگيرد. در زمانه اي كه دخترانش براي حفاظت از خود درون كيف هايشان پنجه بوكس و چاقو حمل مي كنند ديگر نمي توان به انتظار نشست تا قيصر خان براي مقابله پاشنه ور بكشد. فروزنده نمونهء عيني اين حضور و شهامت زنانه در جامعه امروز است، هر چند از زنانگي هايش و ساده انديشي هاي زنانه فاصله زيادي نگرفته اما زن امروز در حال دور خيز براي جدا شدن از كهن الگوي زن خانه دار است. زن امروز در جامعه حضور پيدا مي كند و اقدام به توليد و سازندگي مي كند، چنين زني هر چند هنوز در پله هاي اوليه نردبام حضور در اجتماع است اما فاصله محسوسي پيدا كرده با زماني كه در مقابل زير پا گذاشته شدن حقوقش صحنه را خالي مي كرد و يا جا مي زد، امروز ديگر او در مقابل بي عدالتي مي ايستد و خود به مقابله با پايمال شدن حقوقش مي آيد تا نشاني از حضور مؤثرش باشد.
رضا معروفي: استاد عزت الله انتظامي اينجا و در اين فيلم تولدي ديگر در عالم هنر دارد، بازي بي بديل استاد انتظامي در اين نقش، نقطه عطفي براي اين استاد ارجمند به حساب مي آيد. رضا معروفي آدمي فرهنگي و اهل دل است كه به قول خودش :«يه روزي يه گوشه من با اينا قاطي شد» اما اين قاطي شدن به نظر مي رسد كه رضا را در اين وادي غرق كرده و او نيز جزوي از همين قماش شده اما با فاصله و اندكي تميز تر و بي گناه تر ولي او نيز به هر حال جزوي از همين آدمها شده كه فقط بزرگتر و قابل احترام تر است از امثال حد ميثاق. سكانس بسيار عالي، كار شده و به شدت سينمايي جلوي رستوران و احترام حد ميثاق به رضا معروفي و كلاه از سر برداشتن براي او و شدت احترامي كه حد ميثاق براي رضا قائل است به وضوح بر اين نكته اشاره دارد. همچنين مي توان به تلفني كه به رضا معروفي مي شود اشاره كرد، جايي كه در تلفن گفته مي شود :«عمو تو كه بزرگ اينايي» اما اين بزرگي اشاره اي به رهبري مستقيم و شركت حضوري در اين بازيهاي ناپاك نيست، بلكه ياد آور اين نكته است كه رضا معروفي بزرگتري است كه در اين جمع برايش، احترام قائلند و به قول معروف، حرفش دررو دارد. شايد بتوان سينمايي بودن، اهل هنر، فرهنگ و تفكر بودن و حس نوستالژي پنهان رضا معروفي را به اين تعبير كرد كه رضا خود آقاي كيميايي است، اما بيش و پيش از آنكه رضا معروفي خود كيميايي باشد او هم نماينده است. رضا معروفي نماينده گروهي از روشنفكران گذشته ماست، روشنفكراني كه گذشته خود را در امروز امثال محسن جستجو مي كنند، اين جستجو و نگاه حسرت بار به خصوص در فصل پاياني فيلم به خوبي هويدا است(بعداً مفصلاً به آن خواهيم پرداخت) او نيز مانند ساير طيف هاي وسيع حاضر در فيلم، شكست خورده است و اكنون پير و خسته در اين روزگار از مفهومي كه از «هدايت» آموخته و خودش تا به حال جرأت اجراي آن را پيدا نكرده، سخن مي گويد. رضا معروفي كه سخن مرشدي همچون «هدايت» را شنيده و با تمام وجود احساس كرده و مي گويد :«آدم يه سرمايه دارد اونم خود كشيه، نه از ترس و دنيا تنگي، نه، بهت توهين شد برو سراغش» و به ما تلنگر مي زند، در روزگاري كه به همه مردم اين سرزمين، توهين مي شود، نه از ترس و دنيا تنگي كه از غليان احساس احترام براي وجود خويش است كه بايد خودمان را از اين فلاكت، نجات دهيم. در واقع يكي از كليدهاي فيلم مستتر در همين جمله است، جايي كه فشار سر افكندگي كمر مرد را خورد مي كند بايد توشه را جمع كرد و رخت بر بست از اين دنيا و نقطه اوج ماجرا دقيقاً در جايي قرار مي گيرد كه تفسير و اجراي عيني اين عقيده نه رضا معروفي كه محسن است. رضا معروفي با نگاهي حسرت خوار به گذشته مي نگرد و افسوس گذشته از دست رفته اش را مي خورد و سعي مي كند تا بتواند، نقش رهبري براي اين جوانان ايفا كند، قافل از اينكه نا توان است در انجام اين كار چراكه اين نسل را خوب نمي شناسد.

محسن: قلهء عالي و رفيع اين فيلم چه در نقش و هنگام نگارش چه در بازي و چه از نظر محتوا محسن است. كم نيستند شخصيتهاي برجسته و دوست داشتني كه كيميايي در طول چهار دهه فيلمسازي براي ما به وجود آورده اما محسن يكي از آن نمونه هاي عالي و استثنائي و منحصر به فرد است، نمونه اي كه پهلو به پهلو و يا در جاهايي فراتر از صادق خان و رضاي ردپاي گرگ، نوري سرب، امير علي اعتراض، احمد دندان مار، گروهبان، قيصر و سيد مي ايستد. بازي پولاد كيميايي به گواه تمام موافقين و حتي، قريب به اتفاق مخالفين فيلم، عالي و بي نقص است. محسن بچه شهرستاني است كه به تهران آمده تا درس بخواند، او در دانشگاه صاحب تفكر شده و به جنبش دانشجويي پيوسته و وارد جرگه فعالان دانشجويي شده، اكنون و در اينجا پس از شكست جنبش و سرخوردگي محسن او روي به آنارشي خود خواسته آورده و با نابودگري، عصيان و سركشي قصد دارد تا راهي به بالا و ترقي براي خويش باز كند. محسن صاحب انديشه ايست كه به جاي حرف زدن عمل مي كند، او تفسير عيني شعاري است كه رضا معروفي به زبان مي آورد. محسن، اجراي عقيده رضا معروفي است، چيزي كه او و همه از آن دم مي زنند و جرأت اجرايش را ندارند به ظهور مي رساند، نه اينكه خود كشي فضيلت باشد، نه. توانايي تصميم گيري براي خويشتن و اجراي آن است كه اهميت دارد، انديشيدن در احوال خويش و انتخاب راه درست است كه محترم است. محسن بر خلاف تمام شخصيتهاي حاضر در فيلم تنها كسي است كه مي انديشد و به انديشه اي كه در منظر خودش، درست است، عمل مي كند، خواه اين انديشه، برخورد قهر آميز با بزرگتر قابل احترامي مثل رضا معروفي باشد، خواه اعتراض به حد ميثاق، خواه ضرب و شتم عشقش فروزنده و خواه تصميم گرفتن براي مرگي خود خواسته. او به همراه فروزنده از نا كجا آبادي به نام چشمه سر به تهران آمده و حالا پس از شكست در عشق و انديشه در اعتراض ويراني و نابودگري براي پيرامونش به ارمغان مي آورد، محسن با آنارشي فكر مي كند و با آنارشي به صحنه عمل وارد مي شود، از نظر او علاج كار در اين زمان ويرانگري است و او در مقام عمل حتي از خود ويرانگري نيز سر باز نمي زند.
اما تمام هدفم از گفتن اين نكات و در پاره اي از موارد گفتن واضحات اين بود كه به اينجا برسم، به كجا؟ الان عرض مي كنم. تمام شخصيتهايي كه وجوه فردي شان در بالا آمد در جامعه امروز ما موجودند. حكم به شدت فيلمي اجتماعي است و دليل اين مدعا هم طيف وسيعي است از شخصيت ها با پيشينه ها ، انديشه ها و رفتار متفاوت. كيميايي همه اين ملغمه بي قانون مطلقهاي متنافي را در ظرفي قرار داده كه هر كس از ظن خود يار او شود و به قدر توان و همتش از اين سفره اي توشه اي براي خويش برگيرد. من با هر نظري شامل اينكه حكم فيلمي در ژانرهاي گانگستري يا مافيايي يا اداي ديني به اين سينماهاست به شدت مخالفم، دليل اين مخالفت هم در اين است كه سينماي گانگستري ظرفي است كه اين اثر به شدت اجتماعي درون آن ريخته شده و اشتباه عمده بيننده هاي حكم در اين بوده كه ظرف اثر را با محتواي درون ظرف، اشتباه گرفته اند به همين دليل است كه نتوانسته اند، ارتباط خوبي با فيلم برقرار كنند. اجتماع امروز ما به عنوان جامعه اي آشوب زده كه قدرتهاي پنهان و آشكار زيادي سعي در اداره آن دارند، جامعه اي كه در آن انديشه ها، تفكرات، عشق ها، آرزوها، اهداف، حركات، جنبش ها و از همه مهمتر احساسات پاك شكست مي خورند و ازشان سوءاستفاده مي شود، جامعه اي كه عده كثيري شكست خورده در آن زندگي مي كنند- بياييد به دور و برمان خوب نظر كنيم آيا نمي بينيم حس شكست خوردگي و يأس موجود را در غالب افراد پيرامونمان؟- و هر كدام بعد از شكستي سعي در ساختن پيروزي از هر راهي براي خود دارند، جامعه اي كه دروغ، نيرنگ، پول دوستي و از همه بدتر كم شدن عواطف و احساسات حرف اول و آخر را در آن مي زند و جامعه اي كه تبعيض و بي عدالتي اجازه اين را نمي دهد كه شكست پل پيروزيمان شود بلكه هر كدام از اين شكستها بي راهه ها و ميان برها را براي رسيدن به پيروزي نشانمان مي دهد، واقعيت جاري وضع اجتماعي امروز است. حال حق بدهيد كه كيميايي براي روايت اين حديث تلخ و گزنده چنين ظرفي را براي حكايت داستانش انتخاب كند.

حكم سواي موضوع عالي و محتواي بي نظيراش از تكنيك وساختار مثال زدني برخوردار است. سكانس افتتاحيه را در نظر بگيريد، طوفان، رعد، باران و درياي طوفاني به خوبي خبر از آشفتگي و اضطراب پيش رو مي دهد، سپس مي رسيم به فصل فوق العاده سرقت. حركت هاي دوربين در اين سكانس مثال زدني اند، كارگردان بدون اينكه اين فصل را با دوربين روي دست كار كند و بخواهد حس تشويش موجود در اين فصل را از اين طريق القا كند، دوربين را روي زمين مي آورد و با دكوپاژي كار شده سعي مي كند از طريق كلوزآپ ها و يا نماهاي دو نفره به بازيگر نزديك شود و حس موجود فضا را از اين طريق منتقل كند. حركت هاي دوربين در اين فيلم بسيار عالي و كار شده هستند، حتي نماها و زواياي دوربين نيز اين طورند، كيميايي تلاش كرده با استفاده از تكنيك قالب كلوز شات و يا مديم شات با شخصيت هايش نزديك و همراه باشد و مدام در حال سير در احوالشان باشد. حركت هاي دوربين نيز دقيقاً در راستاي همين هم دلي و نزديكي با بازيگر طراحي شده، در نظر بگيريد فصل جلوي رستوران را كه محسن به دنبال فروزنده مي دود، پس از نمايي بسته از محسن، دوربين، تماشاگر را در هر دو سمت خيابان در يك مديوم شات به همراه محسن كه آن حالت افتان و خيزانش نشان از تزلزل و افتادگي اش در برابر فروزنده به عنوان نمادي از عاشقانگي دارد، مسير را طي مي كند و در پايان در نمايي بسته صورت محسن عاشق خسته را در يك كلوزآپ مي بينيم تا دريابيم كه چه تعلق خاطري به فروزنده دارد و درست همينجاست كه به عمق عشق محسن به فروزنده پي مي بريم.
حضور علي رضا زرين دست به عنوان فيلم بردار اين اثر حضوري بي بديل است، در روزگاري كه كلاري به شدت از اوجش فاصله گرفته، تكنيك عالي زرين دست، خودنمايي معني داري، دارد. او كه بدون امكانات و با وسايلي بدوي كار مي كند هميشه حضوري بي نقص در فيلم ها دارد، شايد بتوان اين فيلم و همكاري ميان اين دو بزرگ را نقطه اوجي در سينماي ايران دانست اما نبايد از كنار اين مسأله به سادگي گذشت كه: اشراف و تسلط كيميايي بر تكنيك باعث مي شود هميشه از اين نظر سر و گردني بالاتر از هم كارانش بايستد، اين مهم زماني نمود بيشتري پيدا مي كند كه وقتي بازي استاد انتظامي را متفاوت از ديگر بازي هايش مي يابيم، نيك مي انديشيم حضور سنگين كارگرداني قدر، بالاي سر اين بازي وجود دارد، همين طور است بازي زيباي ليلا حاتمي. از نكات بارز اشراف تكنيكي مسعود كيميايي انتخاب و هدايت تدوينگري به بزرگي پناهي است و همين طور اشراف كيميايي بر موسيقي و خط دهي و هدايت موزيك متن اين فيلم كه انصافاً كار ناصحي در جاهايي بي نظير است، جايي كه اين هدايت در پايان به ترانه لاله زار ختم مي شود كه خود فيلم گويايي است از حديث دو قهرمان اول فيلم يعني رضا معروفي و محسن.
نمونه ديگر تكنيك عالي فيلم سكانس خوش ساخت و به شدت سينمايي جلوي رستوران است، جايي كه گروه به اصطلاح مافيايي در آنجا به ديداري مي رسند و كارگردان پس از ترسيم موقعيت در نمايي باز، به نزديك اين فراماسونر ها مي رود و در نماهايي تك يا دو نفره سعي مي كند، شناخت درستي از اين افراد به ما بدهد. در اين سكانس موقعيت پسر بچه واكسي گوشه سمت چپ قاب را به خاطر بياوريد و مقايسه كنيد وزن حضور پسر بچه را به عنوان فردي از افراد طبقه فرو دست و مولود شوم رفتار سرمايه سالارانه اين گروه، با كل پالتو پوشان شاپو به سر حاضر در اين پلان. همين طور است فصل زيباي آرامسايشگاه با آن نگاه به شدت همراه كيميايي با افراد حاضر در آن مكان، نواخته شدن آن ملودي روحاني و نزديك شدن ديوانگان به عنوان نمادي از انسانهاي پاك و بي گناه براي دلسوزي با تماشاگر اين سوي پنجره و محصور در حصار جامعه منحط امروز.

يكي ديگر از فصول عالي فيلم فاينال آن است، جايي كه محسن براي همه حتي رضا معروفي حكمي لازم الاجرا به نام حكم عشق صادر مي كند. در اينجا اين شاگرد است كه براي استاد حكم صادر مي كند و استاد ملزم به اجراي آن است، اگر در ردپاي گرگ، صادق خان رضا را مجبور به اجراي حكمش كرد اينجا محسن به عنوان شاگرد براي رضا حكم صادر مي كند و چه حكمي اجرا شدني تر از حكم عشق. در ابتداي اين فصل هنگامي كه محسن را در شاتي تك نفره مي بينيم و او را منتظر فروزنده مي يابيم، درمي يابيم كه اين بار اين به قول رضا معروفي:«بچه، سرتق» است كه برنامه اي چيده براي همه و دربان به انتظار توست چراكه، به گاه آمده اي. پس از آنچه بر سر محسن مي رود و عاشقانهء رد و بدل شده ميان دو دل داده، زماني كه رضا معروفي عنوان مي كند كه :«هيچ حكمي برا تو نبود» مي فهميم كه محسن تا چه اندازه بزرگ و راد مرد است كه حتي براي رضا معروفي كه خود حاكمي است براي خويش، حكم صادر مي كند و او را وادار به تسليم مي كند تا او از خراب شدن همه زندگي اش توسط اين جوان گله كند. در پايان اين فصل است كه محسن مرگي به شدت سينمايي و دراماتيك دارد. تك نماي جان دادن محسن بي شك يكي از زيباترين نماهايي است كه در عمرم ديدم و تأثير گذاري اش وحشتناك است يعني درست، جايي كه محسن با گرداندن سر به سمت راست و رو به تماشاگر در آن نماي اكستريم كلوزآپ، تنهايي و مرگ سينمايي اش را به رخ من و شما مي كشد.
به نام خالق شهامت
بسيار سفر بايد تا ارنستو ، چه گوارا شود !
دريغا شير آهنكوه مردا
كه تو بودي،
و كوهوار
پيش از آن كه به خاك افتي
نستوه و استوار
مرده بودي.
«احمد شاملو»

همه مردم، يا حداقل هر كسي را كه با تاريخ و سياست، با انقلاب و ايستادگي و ظلم ستيزي كاري بوده يا چيزي شنيده، قطعاً نام «ارنستو چه گوارا» به گوشش خورده. مردي بزرگ، با شهامت، جسور و ظلم ستيز. يقيناً در جستجو در ميان همه نامهاي سده اخير، مردي به بزرگي و عظمت او يافت نخواهد شد. عظمتي كه نه زايده جاه و جبروت و كاخ و قدرت و ثروت است و نه مولود علم و هنر و سياست. قطع به يقين نزديك ترين نام به مردي و مردانگي در اين سده نام اوست كه برآمده از جوانمردي، ايستادگي، صداقت، سادگي، بي پيرايگي و شهامت اين بزرگ مرد در مبارزه با ظلم و ستم است. تمام خطوط بالا و اوصاف گذشته نه توصيف درست و دقيقي از اين شخصيت بزرگوار است و نه زيبنده روح بلند آزادي خواه او اما مقدمه اي، مي تواند باشد براي نوشتن درباره فيلمي كه حكايت زندگي اوست.

«خاطرات موتور سيكلت» فيلمي ساده و روان است به سادگي و بي آلايشي اسمش. فيلمي روراست، سرزنده، بدون تكلف و پيرايه و يكرنگ، درست مثل قهرمانش «ارنستو چه گوارا».
«خاطرات موتور سيكلت» بيش و پيش از آنكه فيلمي جاده اي باشد فيلمي است در تقديس سفر يا بهتر است بگوييم، فيلم جاده اي است در توصيف فوايد سفر. دو جوان شوخ و شنگ آرژانتيني يعني «آلبرتو گرانادو»ي بيو شيميست و «ارنستو چه گوارا»ي دانشجوي پزشكي، تصميم مي گيرند تا با هم سفري را در سراسر آمريكاي جنوبي آغاز كنند. قرار بر اين است كه سرتاسر آمريكاي جنوبي را بپيمايند، تا بتوانند قاره اي را كه تا پيش از اين فقط در كتابها در باره اش خوانده بودند را بهتر بشناسند و بتوانند از نزديك با تمام اين سرزمين ها آشنا شوند. به اين منظور آلبرتو گرانادو كه رؤياي برگزاري جشن تولد 30 سالگي را در كاراكاس پايتخت ونزوئلا در سر دارد ارنستوي جوان را ترغيب به انجام اين سفر مي كند.

فيلم در همان ابتدا و در فصل رستوران جايي كه گرانادوبا اشاره به پيرمردي در حال چرت زدن به «چه» نهيب مي زند كه:«آيا تو نيز مي خواهي زندگي بيهوده اي مانند او داشته باشي؟» تكليفش را بيننده مشخص مي كند. در همين پلان مشخص مي شود كه بيننده قرار است همراه قهرمانها سفري كند كه انتهاي اين سفر به خودآگاهي و خويشتن شناسي ختم مي شود. به نظر من كليد كل فيلم در همين تك پلان است در پلاني كه با آن ميزانسن كار شده به تماشاگر مي فهماند سفر در جهت شكوفايي عقلاني و در راستاي بالندگي فكري است. از همين پلان به ارزش اهميت دادن به آگاهي، شناخت ملل، غم خواري با هم نوع و در پايان، ايستادگي در برابر استبداد و جور پي مي بريم. يكي ديگر از نكات جالب در اين سكانس نهيب ها و اجبارهاي گرانادوست براي راضي كردن ارنستو در اانجام اين سفر، اما اينكه در خلال اين سفر چه رخ مي دهد كه در پايانش ارنستو در جايگاه رفيع «چه گوارا» به عنوان يك آزاد مرد انقلابي مي ايستد و گرانادو بسيار پايين تر از او ديدني است و قابل تأمل.
«والتر سالس» كارگردان اين اثر تماشايي در ابتدا سعي مي كند قهرمانانش را آنطوري معرفي كند كه خود مي خواهد نه با شناختي كه ما به عنوان يك انقلابي نظامي از آنها داريم.سازنده در ابتدا مي خواهد هر گونه شناخت و پيش زمينه ذهني ما را نسبت به شخصيت هاي داستان از بين ببرد و سپس آنطور مي خواهد روايتگر داستاني با قهرمانهاي دلخواهش باشد. اين مهم را زماني انجام مي دهد كه ارنستو را جواني مبتلا به آسم و از لحاظ بدني بسيار ضعيف و از لحاظ روحي شديداً وابسته به خانواده و نامزدش است به ما معرفي مي كند. به عنوان نمونه از اين وابستگي روحي مي توان در جايي كه مجبور به ترك معشوقه اش است يا سكانس وصول نامه از نامزدش در پرو و قطع رابطه ميان آن دو مثال آورد.

مي توان به جرأت گفت نقطه قوت فيلم در بازشناساندن «چه گوارا» و عدم تعريف و تمجيد بي مورد از اوست. كارگردان سعي مي كند در ابتدا شخصيت واقعي يك انسان معمولي را با تمام ضعف ها و نا تواني ها به ما بشناساند، سپس او را با قرار دادن در كوران حوادث و تجربيات تلخ و شيرين داستان به آن اسطوره اي كه ما مي شناسيم تبديل كند. از اين رو به نظر مي رسد بيش از آنكه فيلم توصيف سفر دو جوان جوياي نام و ماجراجو باشد،حكايت تكامل ارنستوي جوان، متزلزل و ضعيف است.
در آغاز سفر و در جايي كه با تصادف هاي مكرر موتور و زمين خوردنهاي چند بارهء قهرمانان مواجه مي شويم، مي انديشيم كه سفري بسيار سخت و طاقت فرسا در پيش است و نيز در مي يابيم كه اين جوانان تا چه اندازه در برابر مشكلات و سختيهاي پيش رو آسيب پذيرند. درگيري با آن مكانيك در يكي از شهرهاي شيلي، برده شدن چادر توسط باد،خراب شدن هاي پي در پي موتور، زمين خوردنهاي مكرر، تصادف با گاوها و از كار افتادن موتور سيكلت و دست آخر نيز مواجهه «چه» با پيرزني كه مدت مديدي است دكتر او را نديده و ارنستو به دليل در اختيار نداشتن دارو از كمك كردن به زن عاجز است، همه و همه بيش از آنكه عناصر پيش برنده داستان باشند مؤيد اين نكته هستند كه اين دو جوان در برابر اين مشكلات تا چه اندازه ضعيف هستند و با نيروي دروني چه حجمي از مصائب را از سر مي گذرانند تا به آن بلوغ در انتها مي رسند. كاركرد موتور سيكلت نيز به عنوان وسيله نقليه اي غير قابل اطمينان و ناامن بيش از آنكه به دليل حضور واقعي اش باشد، براي تأكيد همين بي ثباتي ها و نا تواني هاست.
پس از برخورد با اين مشكلات و در جائي كه موتور سيكلت نيز به دليل تصادف بلا استفاده مي شود، دو جوان به آن اگاهي لازم رسيده اند كه وسيله اي بهتر و مطمئن تر را براي ادامه سفر برگزينند. از اين جاست كه روايتگر داستان نيز با به زير كشيدن آنها از موتور سيكلت نا امن، به پياده روي دعوتشان مي كند، كه هم مطمئن تر و امن تر است و هم اينكه به جاي عبور پر سرعت و گذرا و ساده نگر از كنار هر چيزي، د جوان را وادار مي كند، از كنار محيط پيرامونشان و افرادي كه در راه با ايشان برخورد مي كنند با تأمل، تدبر و ژرف نگري در احوالشان گذر كنند و اين آغاز قدم گذاشتن در راه ترقي، تكامل و بزرگي است.

از اين پس با جواناني همسفر مي شويم كه پاي پياده، قدم در راهي بس دشوار و خطرناك مي گذارند. آن دو جوان شوخ و شنگ، جايشان را به مرداني مي دهند كه با مردم اطرافشان همدل و همصحبت مي شوند و از درد و رنجشان مي پرسند. براي نمونه در شيلي همزبان و همراه با مرد و زني مي شوند كه به جرم كمونيست بودن از خانه و كاشانه شان آواره شده اند و حتي حق ديدار فرزندانشان از آنها سلب شده و حال به دنبال كار براي تأمين معاش راهي كار در معادن مس هستند. در ادامه متوجه خواهيم شد ارنستو براي همدلي با آندو تنها به همصحبتي و اعتراض در برابر آن سركارگر معدن اكتفا نكرده و تنها داشته اش يعني ده دلاري را كه نامزدش براي خريد لباس به او سپرده بود و او حتي در لحظات سخت بي پولي از آن استفاده نكرده بود گذشته و به آن زن ومرد بخشيده. از اين سكانس مي توان به عنوان يكي از كليدي ترين سكانس هاي فيلم ياد كرد، در اينجا ارنستوي جوان به درك صحيح و متقابلي با كارگران معدن مي رسد و اين حس همدلي و همدردي پيش از آنكه بخواهد با تكلف و زياده گويي همراه باشد به سان قهرمان ساده دلش، بي پيرايه و خالص است. آنچنان بي غل و غش و سرراست كه ديگر در هيچ كجاي فيلم از خود نخواهيم پرسيد كه:« چه شد كه ارنستو به اين بلوغ رسيد و از كي و كجا دچار اين تحول شگرف شد»؟ و در ادامه در هنگام گذر از پرو و در برخورد با زني درس نخوانده كه به دليل چوپاني ارباب از تحصيل بازمانده و رعيتي كه مزرعه اش توسط ارباب بيرون شده و اكنون براي تأمين خرج تحصيل فرزندانش به دنبال كار مي گردد اين استحاله به تكامل مي رسد. نقطه عطف اين تكامل در پرو و در مواجهه با ماچو پيچو،مظهر تمدن عظيم اينكا، در مراوده با مردم به جاي اينكه مفتون آن بناهاي عظيم و يادگارهاي باستاني گذشتگان شود، نگران فقر و گرسنگي مردم آن خطه است و مي گويد:«در آنجا چيزي جز فقر نديدم».

اكنون و در اوج اين بلوغ فكري هنگام امتحان و آزمايش فرا رسيده، مكان برگذاري آزمون جذام خانه سن پابلو در مرز كلمبياست. ارنستو و آلبرتو بايد هر آنچه را كه در طول اين مسير پر فراز و نشي آموخته اند اكنون و در اينجا به امتحان بنشينند، گوئي گذر از اين امتحان عبور از خوان هفتم است و اگر سر بلند از اين خوان بيرون آمده اي دوره آموزشي زندگي و جوانمردي و دگر انديشي را با پيروزي پشت سر گذاشته اي. چنين است كه ارنستو در اين آزمون پيروز مي شود، او با خوردن،آشاميدن،نشست و برخاست، كمك در ساختن خانه، بازي فوتبال، درمان و دلسوزي با جذاميان همراه مي شود و اينهمه نه از سر وقت گذراني است و نه از جهت ترحم، بلكه او با همدلي و هم آوايي با اين مردم سربلند از امتحان بيرون مي آيد. از آنها بودن و به آنها پيوستن، خود را نه بالاتر، نه پائين تر، ونه حتي همسطح، كه از خود اين مردم دانستن رمز موفقيت. اينگونه او در شب تولد بيست و چهار سالگي اش و در جشن اين تولد كه همانا جشن پيروزي او در آنهمه امتحان سخت و دشوار الهي است، پس از سخنراني قرائي در نكوهش سرمايه داري و انتقاد نسبت به سرمايه سالاري و دانستن سرمايه مداري به عنوان سر منشاء بدبختي ها و فقرهاي خلق آمريكاي جنوبي، او خود امتحاني ديگر براي خويشتن برگزار مي كند و با عبور از خط فاصلهء ميان سلامت و جذام كه خطي است به پهناي رودخانه عريض آمازون به سان همدلي و هم خوني، يا نه، به مثابه نجات دهنده اي تمام عرض رودخانه را شنا مي كند تا به جذاميان آن سوي رودخانه بپيوندد و آنها را نيز در جشن از مردم بودنش و به مردم پيوستنش شريك كند. به سمتي مي رود كه در ميان بيماران جذامي خود را از خلق نشان دهد و يادآور اين مهم باشد كه او در ميان جذاميان بودن را به عنوان نمادي از خلق ستمديده و رنج كشيده به بودن در ميان حتي هم صنف هايش ترجيح مي دهد.

«خاطرات موتور سيكلت» فيلمي است، زيبا و جذاب كه در كنار و همنفس با قهرمانان اسطوره ايش، همراه با موسيقي عميق، كوبنده و سيالش و با بازي خوب بازيگرانش يعني «گائل گارسيا برنال» به نقش چه گوارا و «رودريگو دلا سرنا» به نقش گرانادو، همچون رودي آرام، بيننده را سوار بر امواجي با تمأنينه مي كند تا او را در سراسر آمريكاي جنوبي و در ميان خلق ستمديده و مظلوم اين وادي، همراه با ارنستو چه گوارا و آلبرتو گرانادو به گردش ببرد و راوي مصائب رفته بر اين مردم باشد و حكايت بلوغ فكري و چگونگي تبديل شدن «ارنستو چه گوارا دلا سرنا» به يك قهرمان واسطوره بين المللي را روايت كند.

به نام یگانه هستی
فیلم کوتاه و مستند در دید سینما رو ها و سینماگران ایران اهمیت و ارزش خاصی ندارد. اگر به کسی بگویی دارم می روم تا فیلم مستندی را تماشا کنم به تو خواهد خندید. این طرز طلقی و برداشت اشتباه نسبت به سینمای مستند و فیلم کوتاه ضربه زیادی را به این نوع سینمای متأسفانه، مظلوم، وارد می آورد. سینما روهای حرفه ای هم حتی به راحتی از کنار سینمای مستند و تجربه گرای کوتاه می گذرند. این مقدمه را از این رو آوردم تا بیانگر مظلومیت سینمای مستند و فیلم کوتاه باشد و پیش زمینه ای باشد برای یاد کردن از دو فیلم مستندی که در جشنواره دیدم.
فیلم اول فیلمی به نام «ماریا» می باشد. این فیلم حکایت زندگی فردی است که دچار اختلال هورمونی و جنسی است، فردی که با داشتن زن و حتی فرزند، پی به این اختلال می برد و بعد از سالها زندگی بی سر و صدا، در یکی از کشورهای خارج، عمل جراحی می کند تا بتواند تغییر جنسیت داده به اصل واقعی اعطا شده از جانب خداوند بازگردد.«ماریا» موضوعی جسورانه و ساختار شکن دارد، آنهم در ایران. در کشور ما متأسفانه این جور افراد محکومند به زندگی و تحمل همین وضع نا به هنجار. این تفکر و طرز تلقی غلط از کجا می آید، هیچ کس نمی داند، اما همه می دانیم که در ایران بسیار ظلم در حق این بندگان خدا روا می شود. یادم نمی رود، وقتی که برای گرفتن معافی پزشکی به دلیل ضعف چشم درون صف های نظام وظیفه از این اتاق و طبقه به آن اتاق و طبقه می رفتیم، پسر خوش چهره ای با ما بود که همیشه نگاه سنگین و پچ پچ بچه های داخل و بیرون از صف درباره او بیداد می کرد. وقتی علت را از یکی از دوستان که بیشتر با هم نزدیک بودیم پرسیدم، گفت:« این بنده خدا تمام عمر ایران نبوده حالا که برای پاره ای کارهای حقوقی برگشته گیر سربازی افتاده، حالا اومده تا به خاطر مشکل هورمونی که داره معافی بگیره». بعد از دیدن ماریا نگاه های سنگین روی آن پسر، که تازه جوان هم بود را مقایسه می کنم با وضعیت کسی که با گذشت سه، چهار دهه از زندگی اش، تازه پی به چنین مشکل حادی برده و با داشتن زن و دو، سه فرزند مجبور است که به عمل جراحی متوصل بشود و تغییر جنسیت بدهد. ماریا مستند جسور و موشکافی است که پرداخت خیلی خوبی ندارد. فیلم شروع و پایان خوب و کوبنده ای ندارد اما موضوع قابل بحثی را داراست.

از مسعود خان کیمیایی که می خوام بنویسم، دست و پام می لرزه و قلبم تاپ تاپ می کنه، گلوم خشک می شه، مو بر بدنم راست و بدنم گرم. عشقه دیگه همه اینا عشقه، عشقه مسعود کیمیایی که سینما را با او شروع کردیم، با او و قیصر. قیصر شدیم و معترض به بی عدالتی، رضا موتوری و عشق به سینما و فرار از طبقه پائین، داش آکل و عشق ممنوع و مردانگی، گوزنها و سید و چریک و انقلابی، خلاصه با هر شخصیتش کسی شدیم و ماجراهایی تجربه کردیم. با قیصرش شروع به عاشقی کردیم اما هنوز با «حکم» حتی به نیمه را عشق نیز نرسیده ایم و خود را مبتدی راه عشق کیمیایی می دانیم.«سربازهای قیصر» مستند دیگری بود که در جشنواره فجر امسال دیدم. فیلم به عنوان پایان نامه دانشجویی ساخته شده و در آن با مصاحبه با منتقدین و و سینماگران و قرار دادن خود کیمیایی در فضای فیلم های قبل از انقلابش و رو در رویی و گفتگو با جواد طوسی به بررسی سیر موقعیت اجتماعی فیلم های کیمیایی در سینمای به خصوص قبل از انقلاب ایران می پردازد و تأثیر آنها را بر روی فرهنگ عامه و جامعه دوران ساخت و اکران قیصر به تحلیل می نشیند. نه از این جهت که من عشق کیمیایی ام از این فیلم تعریف می کنم، نه، که همیشه سعی کرده ام در مورد خود فیلمهای آقا، نیز عادلانه و صادقانه قضاوت کنم و ایراد و اشکالی اگر هست از چشمم دور نماند، از این جهت سربازهای قیصر را سوای موضوع آن خوش ساخت و پرداخت یافتم. فیلم آغاز بسیار خوب و کوبنده ای دارد و در ادامه نیز با زدن ضربه های به جا و مناسب اجازه نمی دهد تا بیننده از شوک دیدن پلان ها و نما های قبلی خارج شود. برای مثال سکانس ورود کیمیایی و طوسی به زیر بازارچه، ورود این دو به حمام فصل قتل کریم در «قیصر» و چهره و واکنش های کیمیایی در برخورد با چنین مکان های پر خاطره و نوستالژیکی و مونتاژ این صحنه ها با نماهای موجود در خود فیلم «قیصر» فضای بسیار جالبی را رقم می زند. کم نیستند از این دست صحنه ها در فیلم، جایی که کیمیایی وارد خانه موجود در گوزنها که سید برای خرید مواد به آنجا می رود و دیدن آن خانه با همان حوض و پاشوره، قطع می شود، به نمای موجود در خود گوزنها و چه حال خوشی دارد دیدن این سکانسها و «قیصر» و «گوزنها» بر پرده حتی نه چندان عریض سالن ۲ سینما سپیده. فیلم در اوج و در سکانس پایانی قیصر قطع می شود به نمای خروج کیمیایی و طوسی از منزل مذکور و موسیقی کوبنده ترانه بی نظیر «یک مرد» فرهاد. هنوز هم از به یاد آوردن این سکانس تمام بدنم می لرزد و مو بر بدنم راست می گردد. آنچه کرد با من، منصور غلامی سازنده اش در این فیلم چنان تکانم داد و چنان حالی پیدا کردم که دیگر یارای دیدن آقای کیمیایی در آن حال و روز و با آن نگاه حسرت خوارانه نسبت به گذشته از کف رفته را نداشتم و بار دومی که بچه ها برای دیدن این فیلم رفتند، نتوانستم که برم. اگر آقا می خواهند که حضور نداشته باشند در جشنواره ایرادی نیست که خواست ایشان مطلوب ماست اما نام بلندشان تا ابد زیبنده سینمای ایران است. سینمای کیمیایی را عشق است که هر چه عشق به سینماست از اوست و با او.

کلی برنامه جشنواره رو بالا، پائین کردم و عقب، جلو تا بتونم تو یه سانس یه سالن «زمان می ایستد» فیلم علی رضا امینی رو که اکثر اکرانهاش روزهای اول جشنواره بود، پیدا کنم. بالاخره روز شنبه سینما عصر جدید سانس ۹ شب رو مناسب یافتم. شال و کلاه کردم و راه افتادم. جلوی در سینما که رسیدم دیدم روی شیشه یه کاغذ چسبوندن:« به علت نرسیدن فیلم زمان می ایستد، در این سانس فیلم پرونده هاوانا اکران می شود». حال مجسم کنید، من چه حالی شدم؟ عصبانی به زمین و زمان فحش می دادم. آخه نرسیدن به چی؟ نرسیدن به کجا؟ این فیلم که روزای اول جشنواره اکران شده و الان دیگه اکران نداره. جداْ که ما تو ایران آخر برنامه ریزی و نظم و ترتیبیم ها. خلاصه با هر بدبختی بود خودم رو راضی کردم که برای اینکه ضایع نشم و دست از پا درازتر بر نگردم خونه، برم و پرونده هاوانا رو ببینم. با دوستی هم دم در آشنا شدم و با اون با هم رفتیم تو. پس «پرونده هاوانا» شد فیلم بعدی که دیدم. فیلم در مورد قاچاق دارو و مافیای دارو است. در این میان دکتر داروسازی که مشغول تولید داخلی یک داروی مهم است، در می یابد که پروژه ساخت دارو در داخل که به رهبری او انجام می شد، به این دلیل متوقف شده که شرکتی با ورود مواد اولیه و بسته بندی این مواد ادعای تولید صد در صد داخلی این دارو را دارد. در کنار این موضوع اصلی، دسیسه مافیای پخش این دارو و ایجاد مشکلات خانوادگی برای این پزشک نقش داستان حاشیه ای و پیش برنده را بازی می کند. فیلم «پرونده هاوانا» با نگاهی همراه با اغماض و مثبت اندیشی به سختی فیلمی متوسط و متوسط ضعیف حتی، است و هویدا است، این فیلم تنها ساخته شده تا برفوشد( بخوانید بفروشد). از انتخاب نام ـ که هیچ ربطی به فیلم ندارد جز اینکه مواد اولیه دارو از کوبا وارد می شود- گرفته تا عوامل و بازیگران کاملاْ مشخص است فیلمی در راستای به دست آوردن گیشه خانواده است، به همین دلیل پرونده هاوانا فیلمی سر دستی و آسان گیر است. موضوع که در شوکران نیز آزموده شده بود و خیلی بهتر از آب در آمده بود. بازیها نیز اصلاْ چشم نواز و حتی چشم گیر نیز نیستند. وقتی برگشتم خانه و محمد گفت که امین تارخ نیز جزو کاندیدا ها است داشتم از خنده پس می افتادم، دریافتم که این جشنواره واقعاْ قحط الرجال است. فیلم به شدت سر دستی است و پرداختی سهل گیر دارد.جز فیلم برداری متوسط بالای کلاری و تدوین خرقه پوش که سعی زیادی کرده بتواند به فیلم کمک کند، چیز دندان گیر دیگری نداشت، به خصوص کارگردانی ضعیف، نماهای سهل و ممتنع و دم دستی رئیسیان ضربه بزرگی به فیلم زده. به هر حال، از دیدن پرونده هاوانا هیچ طرفی جز خرید یک کتاب خوب به نام«سرخپوستان بزرگ می گویند» که از سالن سینما عصر جدید ابتیاع کردیم نبستیم.
روز آخر در برنامه ام سه فیلم داشتم که دو تای آنها را دیدم. قصد داشتم «گل های پژمرده» جارموش را ببینم، بلیط «عصر جمعه» را هم که از قبل داشتم و «چهارشنبه سوری» را هم می شد در سینما سپیده دید. برای دیدن گل های پژمرده که خواب ماندم و نرسیدم که این فیلم را ببینم، اما افسوس نخوردم، چراکه بعداْ از دوستان شنیدم که دچار چنان جرحی شده که قابل دبدن نبوده، پس نمره بیشتری به خودم دادم که نرفتم شاهکار لت و پاره شده جارموش را ببینم، اما «عصر جمعه». امسال کم فیلم دیم اما یقیناْ و قطعاْ بهترینشان «عصر جمعه» بوده، فیلمی خوش ساخت و خوب که در صورت اکران مناسب با تبلیغات خوب حتماْ خواهد توانست که فروش خوبی را هم به دست آورد. عصر جمعه یقیناْ پدپده امسال جشنواره بوده و جزو معدود فیلمهای قابل بحث. برای اینکه عطش دیدنتان را نه تنها خاموش نکنم بلکه افزونترش کنم یک جمله در مورد داستان فیلم می گویم و آن این که: فیلم در مورد بچه ای حرام زاده مادرش و عاقبت زندگیشان است. مونا زندی حقیقی جداْ جای تقدیری بیش از این داشت و اگر در مقام مقایسه با فرهادی بخواهیم نگاه کنیم، جایزه کارگردانی به زندی می رسید تا فرهادی، زندی به نظر من تنها چوب کم سابقه بودنش و اینکه این فیلم، فیلم اولش بوده را خورد. پرداختی عالی، نماهایی زیبا و حرکتهای جالب دوربین به دور از زیاده روی و میزانسن های سنجیده زندی در پیش برد داستان جسور و گستاخش نقش به سزایی داشت. بازی بی نظیر رؤیا نونهالی اثبات کرد که بازیگر بزرگی است او و قتی که بازی هدیه تهرانی را در «چهارشنبه سوری» که به جایش به آن خواهم پرداخت دیدم، دریافتم که با توجه به شنیده هایم در مورد دیگر کاندیدا های زن، بانوان بازیگر ایران، جهشی خیره کننده داشته اند در این جشنواره. تصویر واقع گرای زندی از بانوانی که به تنهایی و با هزاران مشکل و دردسر خانواده ای را به تنهایی اداره می کنند و نزدیک شدن او به زن ایرانی که خانواده اش را هر چه قدر هم که بی خانواده یا ناپایبند به اصول خانواده باشد باز هم با همت و ممارست به دندان می کشد و از هر چیز بیشتر دوست دارد محشر است.تصویر زنی تنها که تلاش می کند تا کشتی طوفان زده زندگی اش را به ساحل امنی برساند با بازی عالی نونهالی و به دور از مرد کوبی ها و یا شعارهای تو خالی مرد ستیز میلانی- که گاهی می اندیشم خودش نیز از این زیاده گوییهای بی منطق به ستوه آمده- کوبنده و قاطع است. او با استفاده از زنانگی اش و نزدیکی با منطق زنانه بسیار مو شکافانه و عمیق به روابط و نوع زندگی زن سرپرست خانواده می پردازد و بدون هیچ جانبداری الکی، یا سعی در برانگیختن حس همدلی تماشاچی تنها سعی می کند در باره این زن، گوینده واقعیات صریح و بی پرده و البته ژرف نگر باشد. همچنین زندی تلاش زیادی دارد تا با نزدیک شدن به قهرمان جوان داستان و قربانی ندانم کاری گذشته مادر که همان فرزند نا مشروع است، بدون هیچ گونه دادن و یا گرفتن بی دلیل حقی از او تنها شرایط این افراد را در جامعه به تصویر بکشد. به تمام دلایل بالا و با توجه به ندیدن بسیاری از فیلمها از جمله «به نام پدر»، بازهم به جد و مؤکداْ نظرم را در مورد « عصر جمعه» اینگونه بیان می کنم که فیلم اگر عالی نباشد فیلمی بسیار خوب است، که از دید جامعه شناختی و اجتماعی بسیار دقیق و نکته سنج است.

آخرین فیلمی که امسال در آخرین سانس جشنواره دیدم «چهارشنبه سوری» بود. اصغر فرهادی هنرمند است که توانسته از چنین موضوع تکراری و دست مالی شده ای، چنین فیلمی در آورد. «چهارشنبه سوری» به شدت فیلم متوسطی است. بردن جایزه توسط این فیلم مؤید این نکته است که امثال واقعاْ قحط الرجال بوده در جشنواره و فیلم واقعاْ خوب نداشته ایم، همان طور که جشنواره پارسال این طور بود. بردن جایزه توسط فیلمهایی که خیلی حقشان نیست و تقسیم جوائز توسط هیئت داوران، به طوری که بالاخره به هر کس جایزه ای برسد، خنده دار و مضحک می نماید. داوران به طرز خنده داری جوایز را تقسیم، می کنند. پارسال برای اینکه مجید مجیدی از جایزه بی نصیب نماند، جایزه بهترین کارگردانی را به او دادند و جایزه بهترین فیلم را به میر کریمی برای «خیلی دور خیلی نزدیک»، امسال نیز به همین طرز مضحک حکایت تکرار شد و برای اینکه هم اصغر فرهادی جایزه ببرد و هم حاتمی کیا بهترین کارگردانی را به فرهادی دادند و بهترین فیلم را به حاتمی کیا که خودش تهیه کننده فیلمش بود در حالی که تهیه کنندگی امری سوای کارگردانی است. لذا از این به بعد به تمام کارگردانها اکیداْ توصیه می شود تهیه کنندگی فیلمهایشان را نیز خود به عهده بگیرند تا از جایزه بی نصیب نمانند. بگذریم از بحث اصلی مان دور افتادیم. اصغر فرهادی در این فیلم، در مقایسه با «رقص در غبار» و «شهر زیبا» ضعیف است چراکه از فیلمهای گذشته اش ضعیف تر است اما به خودی خود بد نیست، خوب هم نیست اما مهم این است که بد نیست. فیلم روایت گر بی اعتمادی و شک زنی به مردش است و می خواهد بازگوی حدیث اعتماد و صداقت و راست گویی در زندگی زناشویی باشد. اینکه در به تصویر در آوردن این حکایت سازنده آن تا چه حد موفق عمل می کند باز می گردد به توان فرهادی و قدرت روایت گری اش در پرداخت این مقوله که البته به نظر من خیلی موفق نبوده. بزرگترین نقطه ضعف فیلم این است که عمیق نیست و به بطن زیاد توجه نمی کند، شاید هم می خواهد که توجه کند اما نمی تواند. در نظر بگیرید سکانس جدا شدن زن از مرد و ترکیده شدن ترقه توسط موتوری ها کنار پایش و ترس زن و به طبع آن احساس ضعف زن و تنهایی اش. شاید اولین چیزی که به ذهن تماشاگر بعد از آن نحوه جدا شدن می رسید همین بود که با بازگشت زن و دیدن کوچه خالی و اینکه ماشین مرد نیست زن احساس تنهایی می کند و پشیمان می شود. این سکانس را به عنوان کلیدی داشته باشید و در نظر بگیرید دوربین و سازنده هیچ گاه نمی تواند آنگونه که باید به معضل مطروحه در فیلم نامه نزدیک شود. نزدیک شدن زیاد و پرداخت بیش از حد به شخصیت زن ماجرا و توصیف اوضاع روحی او به صورت یک دیوانه، از جایی به بعد به زیاده گویی تبدیل می شود و باعث خستگی بیننده شده او را از شرایط اصلی جاری در بطن خانواده دور می کند. چهارشنبه سوری اگر با دید عمیق تر و با وسعت دید بیشتری ساخته می شد، قطعاْ جای این را داشت که به یک درام روان شناسانه عمیق خانوادگی تبدیل شود، چیزی که در مقیاس نه چندان وسیع در «قرمز» جیرانی به وقوع پیوست، اما شهر زیبا متأسفانه هیچ گاه از سطح به زیر نمی رود و مدام در لایه رویین یک نا امنی روانی و بی اعتمادی خانوادگی، باقی می ماند. بازی هدیه تهرانی در نقش زن مظنون، مظنونی که از شدت ظن کارش به جنون می کشد، مجنونی که دچار انحلال و ویرانی درونی می شود و از داخل از هم می پاشد و نابود می شود، بی غایت زیبا و عالی است. هنگامی که بازی رؤیا نونهالی را در عصر جمعه دیدم اندیشیدم که: مگر هدیه تهرانی چه طور بازی کرده که جایزه به او رسیده؟ وقتی که چهارشنبه سوری را دیدم به این فکر کردم که: یقیناْ سایر کاندیدا ها هم بدشناس بوده اند که در این جشنواره و در مقابل این بازی، بازیشان به قضاوت گذاشته شده و قطعاْ اگر هر کدام از این کاندیداها در دوره های پیشین جشنواره از جمله نونهالی چنین بازی هایی می کردند می توانستند سیمرغ بلورین بازی در نقش اول را ببرند اما افسوس که رقیبی قدر داشته اند. این افسوس نه از این بابت است که خانم تهرانی جایزه را برده، نه، از این جهت است که چرا بازی خوب دیگران نتوانسته که به چشم بیاید؟ چراکه نمی توان هیچ تصوری داشت برای این جایزه، در این سال و با این بازی، جز خانم تهرانی. سایر بازی های چهارشنبه سوری چندان نقاط قابل توجهی برای بازیگرانشان به حساب نمی آید. حمید فرخ نژاد که عیناْ همان بازی ارتفاع پست را تکرار می کند. ترانه علیدوستی نیز اینقدر بزرگ و مهم شده در عالم بازی گری، که بازی ای سوا و فرای آن چیزی که در اینجا از او دیدیم انتظارمان است. در هر حال چهارشنبه سوری درامی است خانوادگی و با پس زمینه های اجتماعی که هیچ گاه آنطور که باید و شاید دقیق و نکته سنج نمی شود تا بتواند که تحلیل و توصیف درستی از شرایط موجود در خانواده مذکور ارائه دهد.

دوستانی از من خواسته بودند که راجع به «مواجهه» بنویسم اما متأسفم از گفتن این مطلب که این فیلم را ندیده ام. هر چند داستان منبع الهام این فیلم را خوانده و بسیار دوست دارم اما دوستان از من نقد فیلم خواسته اند نه نقد داستان، پس ان شاءالله باشد برای زمان دیگری که فیلم را دیده بودم.
هر چه بود جشنواره امسال نیز با تمام کمی ها و کاستی هایش به پایان رسید.دوره جشنواره دوره ای است که ما اهالی و عاشقان سینما بسیار دوستش می داریم، از این رو که سفره وسیعی با طعام های گوناگون و رنگارنگ گسترده می شود تا عاشقان سینما به قدر همت و علاقه شان از این سفره دانه برگیرند. جشنواره چه خوب چه بد زمانی که به اتمام می رسد برای سینما دوستان حسرتی عمیق از تمام شدن این جشن در بر دارد، که سخت و جانگداز است خداحافظی از این گرد هم آیی. به عنوان یکی از عاشقان سینه چاک این سینما فقط باقی می ماند آرزوی رشد، تعالی و حرکت رو به جلوی این سینما و ذکر این امیدواری که آرزو می کنم در آینده جشنواره ای پر بارتر و جسور تر از حیث پرداخت و محتوا داشته باشیم.
به نام هستی بخش روح افزا
قبل از شروع این مطلب ذکر دو نکته ضروری است.نکته اول، عرض تشکر و سپاس خدمت دوستان عزیزی که در این مدت که وبلاگ ما آپ دیت نمی شد به ما سر می زدند و عذر خواهی از همه این دوستان از بابت این تأخیر وا اهمال کاری از جانب ما. نکته دوم توضیح این غیبت است و آن اینکه: به دلیل تقارن روزهای گذشته با جشنواره فیلم فجر سرگرم جشنواره بودیم، در خلال جشنواره هم به یاری خدا و بسیاری از دوستان دور و نزدیک، توانستیم که بالا خره یکی از طرح های کوتاهمان را جلوی دوربین ببریم، این خود مزید بر علت شد، تا غیبتی نا خواسته داشته باشیم.

خب، دوستان عزیز بریم سر کار خودمون. با اجازه شما می خواستم امروز گزارشی اجمالی از جشنواره امسال و فیلمهایی که دیدم خدمت تمام عزیزان همراه، به قدر توانم عرض کنم.من در جشنواره امسال توانستم هفت فیلم بلند و دو فیلم کوتاه ببینم، به همین دلیل با اشاره به فیلم هایی که امسال دیدم و شنیده هایم مروری بر جشنواره خواهیم داشت.
اولین فیلمی که دیدم فیلمی بود با عنوان« یادداشت بر زمین» به کارگردانی علی محمد قاسمی. قاسمی به عنوان کارگردانی که از عرصه کوتاه پا به عرصه فیلم بلند گذاشته بود با اولین فیلم بلندش شروع خوبی داشت. فیلم یادداشت بر زمین فیلمی کاملاْ تجربی و نو آور است و در عرصه تجربه و آزمایش گام بلندی به جلو بر می دارد. از نکات بارز مثبت موجود در فیلم می توان به فیلمبرداری عالی قاسمی (تصویر برداری این اثر به عهده خود علی محمد قاسمی بوده) اشاره کرد. هر چند فیلم در برقراری ارتباط با تماشاگر به چند دلیل که در پی خواهد آمد ضعیف عمل می کند اما از تکنیک و ساختار بصری خوبی برخوردار است. قاسمی تا نیمه اثر روایتش را رنگی تعریف می کند. از آغاز که قهرمان داستان خدایی و خدا جو است رنگها حضوری پر رنگ و تأثیر گذار دارند، به موازات فاصله گرفتن شخصیت از ابعاد روحانی و معنوی بشری، رنگها کم کم، رنگ می بازند و حضور رنگهای چشم نواز، آهسته آهسته، جای خود را به بی رنگی و رنگ پریدگی می دهند و یک سوم پایانی اثر به طور کامل در فضایی سیاه و سفید و خاکستری، که دیگر نشانی از شور و حال و عشق و عرفان ندارد، به تصویر در می آید. فیلم یادداشت بر زمین به دلیل نداشتن زبان فارسی و دیالوگ های کردی بسیار بد فهم و سقیل است. فیلم کلاْ کم دیالوگ است و بیشتر گفتگو ها هم مونولوگ هستند، اما نا همخوانی این زبان با گویش تماشاگر، مانع از برقراری ارتباطی مؤثر با بیننده می شود. در هر حال فیلم یادداشت بر زمین فیلمی است که برای پیگیران جدی سینما به خصوص علاقه مندان به سینمای تجربی دیدنش خالی از لطف نیست.
«اسب» به کارگردانی بابک محمدی یکی دیگر از فیلم های جشنواره بود. فیلم از همان اول به ورطه شعار میافتد و در همان ورطه شروع و ادامه به دست و پا زدن می کند. بیش از بیست دقیقه از آغاز فیلم نگذشته بود که دیگر توان و اعصاب تحمل ادامه را از دست دادم و از سالن بیرون زدم، همین که برخاستم، تعداد زیادی از افراد نه چندان زیاد حاضر در سالن که انگار منتظر خط شکن بودند، با من از سالن بیرون آمدند. به هر صورت «اسب» یکی از ضعیف ترین آثاری بوده که تا به حال دیده ام، کم پیش می آید دیدن فیلمی باعث شود نیمه کاره رهایش کنم و از سالن بیرون بیایم.
«زمستان است» فیلم دیگری بود، که در جشنواره امسال دیدم. فیلمی ضعیف و بی سر و ته.ماجرا حکایت کوچ است و بی کاری و عشق. اما توانایی کارگردان در برقرار کردن ارتباطی مؤثر و در خور بین مردانی که جلای وطن می کنند به دنبال کار، جوانان بی کاری که عاشق می شوند و بانوانی که در انتظار بازگشت همسرانشان از سفر دل از آنها می برند و به تازه از راه رسیده هایی الکی خوش می سپارند، عقیم و سترون است. به همین دلیل فیلم از آن چیزی که بن مایه و خامه، است که توسط دولت آبادی نگاشته شده و از فضای خاکستری و کدری که او در توضیح این دنیای پیچیده و ناموزون دارد، فاصله شگرفی دارد و هر گز نمی تواند به روح اصلی موجود در اثر حتی نزدیک شود. نا توانی خالق در عمیق شدن در احوال مهاجران به دنبال کار و کلاْ شخصیتهای اصلی داستان به تصویری و تعریفی دور از این اشخاص می ماند. به تمام اینها اضافه کنید بازی ضعیف بازی گر و نابازیگران را تا در یابید چرا این فیلم را ضعیف و بی سر و ته می خوانم. شاید اگر اسامی استادانی چون محمدرضا شجریان و محمود دولت آبادی نبود در شرایط عادی هیچ گاه به تماشای این فیلم نمی رفتم. وجود این اسامی خود به تنهایی می تواند، هر علاقه مندی را به هر جایی بکشد، اما مسلماْ اگر به عنوان یک تعقیب کننده به سالن بروید و ببینید با شاهکار استاد دولت آبادی چنین کرده اند سرخورده خواهید شد. اول اینکه ظرف این اثر به هیچ وجه ظرف یک فیلم بلند نیست، نهایت تایم مفیدی که بشود از همان داستان بدون اضافات و افاضات، استخراج کرد حدود چهل دقیقه است. ایراد عمده ای که در بین فیلم سازان ایرانی شایع است همین بلند کردن بی دلیل فیلم های کوتاه است، در نظر بگیرید «گیلانه» خانم بنی اعتماد را، فیلم کوتاه «گیلانه» اثری تأثیر گذار و موجز است، در حالی که قطع بلندش ریتمی کند و کش دار دارد. ایراد این رویکرد به فیلم های بلند و نادیده گرفتن فیلم های کوتاه به قول خسرو سینایی این است که تماشا گران و منتقدان ایرانی، فیلم کوتاه را جزو کارنامه یک هنر مند به حساب نمی آورند و فیلمساز که در قطع کوتاه فیلم قابل بحثی ساخته برای نشان دادنش به بیننده آب توش می بندد تا یک فیلم بلند، بتوان از آن استخراج کرد. حضور استاد شجریان و تصنیف «زمستان است» نیز به نظر کاملاْ زائد و قابل حذف می آید. تصنیف «زمستان است» در این فیلم دقیقاْ به مثابه این است که برای یک آهنگ «متال» کلیپی از گل و سبزه بسازی. تصنیف به کل از اثر بیرون می زند و با حساسیتی که من نسبت به این عزیز دارم نمی فهمم که چرا قبول کرده این تصنیف در این فیلم استفاده شود؟ آیا به صرف اینکه نماهایی در زمستان و برف داریم، می توان از هوای دلگیر، درهای بسته، نفسهای ابر، زمینی دل مرده، دیواری در برابر چشم، آسمانی با سقف کوتاه و ... سخن گفت؟ پس روح غربت، تنهایی، دل مردگی، یأس و تنهایی جاری در شعر «مهدی اخوان ثالث» و آهنگ استاد «حسین علیزاده» چه می شود؟ اگر تصویر برداری زیبا و تأثیر گذار فیلم را از آن بگیریم و همین طور نبود متن محکم و استوار«سفر» دولت آبادی هیچ چیز قابل عرضه ای نداشت. من که نفهمیدم «احمد طالبی نژاد» که خود را مدافع ادبیات می داند و در پنهان و آشکار رمان تحسین شده«جسدهای شیشه ای» استاد مسعود کیمیایی را کوبیده و به هر اقتباس ادبی گیر می دهد، از چه چیز «زمستان است» خوشش آمده؟ هر چند که سینما و کلاْ هنر، اموری سلیقه ایست و نظر ایشان نیز به عنوان پیش کسوت این وادی محترم، اما آیا به صرف پایبندی یک اثر سینمایی به یک متن ادبی این اثر کاری قابل بحث است؟ یا مهم این است که سازنده یک فیلم سینمایی اقتباس شده از یک اثر ادبی تا چه حد و با چه عمقی به روح و تصویر موجود در یک متن ادبی نزدیک شده و به قول امروزی ها فهوای کلام ادیب را آیا توانسته که به تصویر بکشد؟

«جایی در دور دست» فیلم دیگری است که امسال دیدم. هر چند که این فیلم نسبت به فیلم قبلی معصومی یعنی «رسم عاشق کشی» گام مهمی به جلو محسوب نمی شود، اما فیلم به خودی خود، سوای فیلم قبلی اثری مهم و قابل بحث است. جایی در دوست فیلمی صمیمی و دوست داشتنی است. این فیلم نیز به سیاق رسم عاشق کشی روایت گر حدیث عاشقی و دلدادگی است، حدیث عشق است و مدحی در احوال عاشقان بی دل و جسور. حضور رنگ ها به خصوص رنگ قرمز که نمادی از خون عشق در این فیلم مهم و قابل ذکر است. حکایت این بار و در اینجا داستان جوان ساده دلی است که عاشق دختر لالی می شود. دختری که دچار لالی خود خواسته ای شده، تا به این وسیله در برابر پدر جبارش بایستد و با کسی که خود می خواهد ازدواج کند، با کسی که عاشقش باشد. درخت به عنوان نمادی از سبزی و سر زندگی و قطع کنندگان درخت به نشان کسانی که با سبزی و زیبایی و لطافت بیگانه اند حضوری پر رنگ دارند. برف نیز به نشان زلالی و شفافیت درونی عاشق شیدا، با آن سفیدی چشمنوازش خبر از ضمیر ساده و بی آلایش عشاق جوان می دهد. تصویر برداری خوب نادر معصومی در فضایی که به خودی خود دارای جمالی بلا تشبیه است کمک شایانی به فیلم کرده. قابهای پیش نهادی خسرو معصومی به برادرش نادر باعث شده تا فضای رؤیایی و عاشقانه زیبایی پیش چشم بیننده قرار گیرد. جایی در دوست از آن پایان تلخ رسم عاشق کشی فاصله گرفته و با پایانی خوش و رؤیایی سعی کرده تا بیشتر در راستای فضای خیال گونه و عاشقانه فیلم گام بردارد، تا تماشاچی هم با خیالی آسوده تر و دیدی روشن تر سالن را ترک کند. هرچند که من به شخصه رسم عاشق کشی را بسیار دوست داشتم اما جایی در دوست هم فیلم خوب و دوست داشتنی از کار درآمده که می توان از دیدن آن لذت برد.
قسمت دوم و تکمله این یادداشت انشاءالله در پست بعدی خواهد آمد.
به نام هستی بخش روح افزا
ما نمی بینیم خیال می کنیم که می بینیم!

برای لحظاتی چشم هایتان را ببندید، پلک ها را روی هم بگذارید و بیاندیشد. حالا تصور کنید که کور شده اید و دیگر نمی بینید، آری همین طور که چشم هایتان را بسته اید، به آخرین تصویری که دیدید فکر کنید و با خود بگویید که:« من کور شده ام و دیگر هیچ چیز و هیچ کس را نخواهم دید». ادامه بدهید، نترسید و خود را به دست اوهامی که به شما هجوم می آورند بسپارید، شما کور نشده اید، تنها در حال تصور کوری هستید، پس همچنان ادامه بدهید. حالا همین طور که در کابوس کوری به سر می برید و دارید نابینایی را تصور می کنید اندکی بیشتر ذهنتان را رها کنید و این بار بیاندیشید که در جامعه ای زندگی می کنید که همه مردم آن نمی بینند، در ذهنتان کشوری را با مردمانی تصور کنید که هیچ کدامشان نمی بینند. خیال کنید در کشور کورها زندگی می کنید، در کشوری که از رئیس جمهور گرفته تا بقّال و پزشک و سپور و همه و همه کورند.
آری، می فهمم. الان خوشحالید از اینکه تمام چیزهایی که دیدید، کابوس بوده و جز خیالی سخت و دردناک، هیچ. « ژوزه ساراماگو» نویسنده چیره دست پرتقالی در رمان برنده جایزه نوبل ادبی ۱۹۹۸، «کوری»، این دنیا را برای خواننده ترسیم کرده و حکایت زندگی در کشور کورها را تعریف می کند. «کوری»، حکایت بازگشت به توحش و بربریت، بلکه ماقبل آن و بدتر از آن است.«کوری»، حدیث بازگشت از همه به هیچ، از عزیز به حزیز و از اوج قله به عمق دره است.
ساراماگو در این رمان خواننده را در سفری از یک جامعه متمدن و امروزی به یک جامعه حیوانی با خصوصیات و جنبه های حیوانی می برد. او خواننده را در این سفر با ارزشهای انسانی بیش از پیش آشنا می کند، مقدمه و لازمهء این آشنایی، شناخت بعد حیوانی و خلق و خوی وحشی گری در انسان است. نویسنده با بردن خواننده به عمق توحش، او را با وحشی گری و خلق و خوی حیوانی مستتر در قید و بندهای هنجارهای اجتماعی امروز آشنا می کند. خالق اثر، شما را با خود به جایی می برد که در آنجا هیچ چیز مایه فخر و مباهات نیست. پزشک و دزد و فاحشه و فیلسوف در آنجا با هم برابرند چراکه این خصوصیات خوب یا بد، تنها متعلق به جامعه متمدن انسانی می باشد نه جوامع حیوانی. در جوامع حیوانی تنها یک نفر با آلت و ابزاری خاص که عمدتاْ نامش، قدرت است، رهبری گروه یا دسته را به عهده می گیرد. در دنیایی که ساراماگو برای خواننده ترسیم می کند دقیقاْ به مثابه جامعه ای حیوانی، قدرت مطلقی وجود دارد که گروه برای بهره مند شدن از امکانات اولیه ای مثل غذا و پوشاک باید فرمان پذیر صرف آن قدرت برتر باشد.
در چنین جامعه ای، دیگر نه پیوند خانوادگی معنی دارد، نه تعهدات اخلاقی و نه حتی رعایت شعونات اولیه انسانی. در جامعه ای که برای به دست آوردن قوت لایموتی، دیگر پول و دارایی مالی ارزشی ندارد و زنان مجبورند که برای سیر کردن شکم خود و همسرانشان خویشتن را به قدرت گروه عرضه کنند و مردان باید که دم در کشند و بر غیرت خویش پانهند، تا زندگی ادامه یابد. و لی آیا بر این نوع زیستن، می توان نام زندگی نهاد؟ بله! اما نه زندگی انسانی! زندگی حیوانی تنها نام ممکن برای این نوع از ادامه حیات است.
ساراماگو با تکیه و تأکید بر روی این نوع از ادامه حیات سعی می کند تا با بزرگ کردن و شناساندن عمق توحش و لا ابالی گری مستور در وجود انسان ابعاد وجوه انسانی و متعالی انسان و انسانیت را بیش از پیش به ما بشناساند. او با نمایاندن چینین ورطه هولناک و مهیبی ارزش آدمیت، وجوه پاک بشری و ارزش های انسانی را به رخ می کشد. ساراماگو سعی می کند تا با تصویر جامعه ای متوحش، ارزش بدیهی ترین و دم دست ترین نعمات خداوندی و ساخته های بشری را که ما هر روز از کنارشان، به سادگی و بی توجه عبور می کنیم، نشان دهد. او تلاش می کند، با بستن چشم سر قهرمانانش، چشم دل ما و آنها را به روی معنویات متعالی بشر باز کند تا با حقایق جاری در بطن وجود انسان، بیشتر آشنا شویم و در یابیم که آدم سوای وجود روحیات معنوی چیزی جز حیوانی دو پا نیست.

نوع نثر و شیوه نگارش این داستان بسیار عجیب، نو و ساختار شکن است. پاراگراف های طولانی، عدم استفاده از ساده ترین قوانین نگارش و نادیده گرفتن استفاده از علائم نگارش، باعث شده تا خواننده صریح تر و بی واسطه با شخصیتهای داستان ارتباط برقرار کند. عدم استفاده از نامها و اسامی و تنها، معرفی شخصیتها با خصوصیات و صفاتشان، به شدت در خدمت فضای سور رئال و وهم انگیز اثر می باشد. توصیف های نه چندان دقیق و شرح مکان و زمان های نا معلوم و نامشخص باعث شده تا خواننده در فضایی عجیب و کابوس وار دچار توهم و تشویش شود. نویسنده سعی کرده تا این وهم و نگرانی را با خلق کردن محیطی ملبس به طنز تعدیل کند، اما وجود همین طنز که بسیار تلخ و گزنده است، کاملاْ به خدمت اثر درآمده و خالق آن را در توصیف فضایی مالیخولیایی، غیر واقعی و آزار دهنده کمک کرده.
نوشتن درباره «کوری» و نادیده گرفتن ترجمه فصیح و روان «اسدالله امرایی» به خیانتی غیر قابل بخشش می ماند. ترجمه عالی امرایی به طرز عجیب و خارق العاده ای، همخوان و همسو با متن ساده و روان داستان است. هرچند به دلیل نوع روایت و نگارش،خواننده در ابتدا با اندکی سختی مواجه می شود اما نثر ساده و بی تکلّف ساراماگو، که با ترجمه سلیس و ساده امرایی همراه شده، خواننده را به جایی می رساند که کنار گذاشتن کتاب برایش به شدّت مشکل می شود. در باب ترجمه عالی امرایی همین اشاره بس که تمام ضرب المثل ها و استعاره های استفاده شده توسط نویسنده با چنان دقت و وسواسی به فارسی ترجمه شده که نه تنها این همه مثل، فهم خواننده را مشکل نمی کند، بلکه درک داستان را برایش ساده تر، هم می کند.
در پایان تمام دوستان عزیز را به خواندن این اثر زیبا و بی بدیل دعوت می کنم، تا ان شاءالله شما نیز به اندازه ای که باید، از مطالعه این کتاب و مکاشفات موجود در آن محذوذ گردید.
به نام خداوند جان خرد
اعتیاد تو کدوم فرهنگ؟![]()
قرار بر این بود تا مطلب بعدی این صفحه یک مطلب سینمایی ترجیحاْ نقدی بر یک فیلم باشد. در این فکر بودم که کدام فیلم را انتخاب کنم؟ به این نتیجه رسیدم که یکی از فیلمهای استاد کیمیایی برای شروع عالی است. این مسأله که شروع با کدام فیلم باشد سخت تر از انتخاب فیلمساز بود، مدتی در میان عناوین فیلمهای استاد کنکاش کردم تا رسیدم به « سربازای جمعه ». فیلمی که علاوه بر پر محتوایی و ساخت خوبش بسیار محجور ماند و مورد بی مهری منتقدین قرار گرفت.
مسعود کیمیایی بعد از اینکه حدود سه دهه را در سینمای قصه گو سپری کرد کم کم به سمت سینمای ضد قصه روی آورد. او با فاصله گرفتن از قصه گویی و روایت صریح و سر راست رو به سینمایی آورد که بیشتر هدفش، مضامین ، محتوا و فرم اثر بود. رویکرد کیمیایی در این سالها بیش از اینکه رویکردی قصه محور باشد رویکردی نماد محور و مضمون پرور است. «سربازای جمعه» نمونه ای از این سبک جدید فیلمسازی است، سبکی که می توان گفت کیمیایی با «فریاد» و «سربازای جمعه» شروع کرد و اوج آن ختم شد به «حکم».
برای تحلیل بهتر و دقیق تر «سربازای جمعه» باید که با زبان نمادها و نشانه ها در سینما و خصوصاْ سینمای کیمیایی آشنایی ویژه ای داشته باشیم. فیلم، فیلم تصویر است و پر از نماد ها و نشانه ها و برای ورود به دنیای این نشانه ها و عبور از رمز ها و کدها به هیچ چیز نیازی نیست، جز اندکی دقت و شناخت زبان تصویر، چراکه«سربازا جمعه» فیلمی تصویری است نه روایتی.
کیمیایی در «سربازای جمعه» پس از مدتها تأکید بر فرد گرایی و شخصیت محوری، این بار و در اینجا به جمع، روی آورده و فیلمش گروه محور شده. در این فیلم، دیگر به مانند فیلمهای گذشته، خبری از شخصیت محوری و یک نقش اصلی نیست. این بار به جای اینکه کل بار فیلم بر روی یک یا دو شخصیت باشد، همه شخصیتها با هم بار از دوش فیلم بر می دارند. کیمیایی گروه را مورد خطاب قرار داده تا این گروه را به عنوان جامعه ای کوچک انتخاب کرده باشد و این جامعه را به جامعه بزرگتر یعنی «ایران» تعمیم دهد و تمام این جامعه را در خطر اعتیاد قرار دهد. این بار به جای اینکه اعتیاد تنها «سیّد» را مورد هجوم قرار دهد نقره را به عنوان نماینده ای از تمام جوانان ایران مورد هجمهء خویش قرار داده تا تمام جوانان این مملکت را با خطر اعتیاد مواجه ببینیم. نقره نماینده جوانان اهل ورزش، درس، کتاب و شعر گرفتار اعتیاد می شود تا دریابیم هیچ کس و هیچ چیز با هر توانایی و قدرتی از گزند این بلا در امان نیست.
در ذره ذره این فیلم حضور افیون و گرفتاران این سم نابودگر را به چشم می بینیم. در سکانس منزل رضا و مواجه با نیر خواهر رضا با بازی زیبا و بی نظیر «مریلا زارعی» این بلا را در خانواده ای فقیر و تهی دست می بینیم و مدتی بعد در خانه اعیانی آصف و این طیف گسترده گرفتار شده، یاد آور این نکته نیز هست که هیچ طبقه و گروهی نیز از این زهر در امان نیست. نقره با بازی بی نقص «اندیشه فولادوند» حدیث عشاق تحصیل کرده و اهل فهمی است که گرفتار صیادانی چون حسن دوبله شده به مهردادند. صیادانی که از هیچ در مهد علم و ادب یعنی دانشگاه به همه چیز می رسند. از قصابی و آشپزی در محیطی چنین علمی و فرهنگی به جایی می رسند که می توانند استاد عزل و نصب کنند و در آخر نیز اگر کسی یا چیزی سد راهشان شود در چشم بر هم زدنی از جلو راه برش می دارند. جماعتی که با از ما بهتران سر و سر دارند و تلویحاْ ارتباطشان با باندهای پشت پرده و عاملان قتلهای زنجیره ای افشا می شود. حال چگونه چنین کسی برای دادن مواد تا رختخواب ناموس انسان راه پیدا می کند؟ جوابش را فقط باید در یک کلمه جستجو کرد: اعتیاد.
حال آصف و دوستانش برای نجات از بند این مرداب که به درون حلقه اتحادشان نفوذ کرده باید اندیشه ای کنند و حرکتی. پس بر خلاف تمام کسانی که چماق را جانشین چاقو می دانند و مظهر لمپنیسم، از دید سازنده، چماق در این راه پر خطر، بهترین علاج است. اصلاْ دیگر نمی توان چیزی را که چنین نفوذ سهمگین و عمیقی داشته که تا عمق وجود تمام ایران زمین رخنه کرده با چیزی جز چماق از بین برد. گربه ای که در اتاق نقره هست نمادی از ایران است، هنگامی که گربه بر می خیرد و سرنگ زیر گربه نمایان می شودُ بر بیننده نیز عمق فاجعه معلوم می گردد. پس اینک و با این وضع دیگر چه جای تردید و سهل انگاری؟ به قول «گوست داگ» : «گاهی بهترین روش، حمله مستقیم است، تا نابودی کامل دشمن». و اعتیاد دشمنی است که نمی بایست در مقابلش به هیچ وجه کوتاه آمد.
پس از آیینی نمادین که همان درست شدن چماق هاست، گروه برای نابودی بازی گران با جان و روح جوانان عازم آوردگاه می شود. چه شکوه مند آوردگاهی است، جایی که در آن از کیان ایران دفاع می شود و چه خوش رنگ حونی است، خونی که در راه سربلندی ایران ریخته شود. لانه کفتاران سوداگر مرگ کشتارگاه است. کشتارگاه به عنوان تمثیلی از جایی که فوج فوج جوانان برو مند این سرزمین چون آن کامیون پر از شتر به قربانگاه آورده می شوند و در آنجا قربانی می گردند محل آلوده کردن مردم این سرزمین به اعتیاد است. در واقع قربانگاه برومندان این سرزمین است و چه زیبا پلانی است نمایی که در آن سر گاوی را به نشان تمثیلی از جوان ایرانی گرفتار دست این کفتاران سر می برند. پس از درگیری گروه خسته از این پیکار به میان جمعیت می رود. حمعیتی که همه با هم در حرکتند و خروشی یکپارچه دارند، ماشین گروه مستقیم به خودرویی که سد راه است می زند تا نشان دهنده این باشد که راه درست با این قماش برخورد قهری و مستقیم است.پس از برخورد مرکب گروه با عامل بازدارنده که خودروی پارک شده است، قهرمانان نیز به میان جمعیت می روند و در میان هموطنان به پا خاسته گم می شوند تا نشان دهنده خاستگاه مردمی این گروه و یادآور این پیام باشند که تنها با حرکت دست جمعی است که می توان دست اینان را از ناموس و شرف این مردم کوتاه کرد.پلان آخر نمایی است از گروهبان که در هیاهوی حرکت قطار زندگی نیست می شود تا تصویر بر نماد اساطیری ایران به نشان ایستادگی، ثبات و تغیر ناپذیری این بوم بر ثابت شود تا نشان دهد در برابر کوران حوادث، انسانهای بسیاری از طیف های گوناگون و با آرمانها و هدفهای مختلف چه موافق که برای سربلندی این کیان و چه مخالف برای سرنگونی این مرز آمدند تلاش کردند و رفتند اما آنچه برای همیشه و تا ابد باقیست ایران است ایران.
به نام خدا
سوأل
جواب ها پر از تقلَبند.
هنوز هم «سوأل»
پر از جوانی و خون و عمر از دست رفته است.
عشق در سوأل زنده می شود و
در جواب می میرد
هنوز هم برای فرار و دوری از نکبت زندگی
به سوأل زنده ام.
همیشه به دست سوأل گلی است که منتظر است
هنوز سوأل جنگنده است...رفیق!
جواب ها پر از تقلّبند.
(استاد مسعود کیمیایی)
اما هدف از نوشتن این شعر در اینجا این است که از منظر هر کسی از خوانندگان و ما ابعاد وسیع این شعر به بحث و بررسی گذاشته شود و در مورد آن به سخن بنشینیم. انشاءلله دوستان نظراتشان را خواهند گفت و هر کسی هر آنچه در باره این شعر به نظرش می رسد بیان خواهد کرد.
برای شروع من می خواهم از دانائی جاری در پس سوأل و فهم به دست آمده در پس پاسخ اشاره کنم و به اهمیت سوأل، ایجاد سوأل اصیل و کنکاش برای یافتن پاسخ درست بپردازم.در نگاه شاعر آنچه مهم است و قابل پرداخت اهمیت سوأل است و اهمیت مطرح کردن یک پرسش. هرچه سوأل عمیق تر باشد و جواب پیچیده تر، مهم تر و راه گشا تر است جوابی که به آن داده شود. انسان در سوأل است که عشق را از قلب و وجود خویشتن می پرسد و می یابد جوابش را. این جواب آنگاه تلخ و جانکاه خواهد بود که عشق به دست آمده یا یافته شده در سوأل، در جوابی با تأمل و دقیق، بمیرد. مرگ عشق در پاسخ وقتی است که عادت، هوس و خیال به جای عشق گرفته شوند.
از دید شاعر سوأل راه رهایی از نکبت زندگی است.چرا؟چون در سوأل است که پرسشگر از سکون و یکنواختی زندگی خلاص شده و به دنبال یافتن مفاهیم عمیق تری از چرایی و چگونگی است.به دست سوأل گلی است و آن گل دانایی است. پیامبر اسلام فرمودند:« یک ساعت تفکر بهتر از یک عمر عبادت است». تفکر عمیق منجر به ایجاد پرسش در ذهن کوشای بشر است و پاسخ این پرسش راه گشای سعادت دنیوی و اخروی در نهاد بشری است. پس آن سوأل که به جوابی چنین ژرف که روشنگر ابدیت در انسان است با خود میوهء گوارایی به نام دانش و آگاهی دارد.
ذهن خلاق بشری جنگجو است و فعَال، کوتاه نمیاید و مدام چون موجودی رو به کمال در حال طی کردن مسیر آگاهی است در مسیر سوأل. در این مسیر سخت و پر فراز و نشیب این جواب های آلوده به غلط هستند که بسیار زودتر از پاسخ های درست به ذهن متبادر می شوند و سعی بر این دارند تا نگذارند تا فکر پرسشگر درست به هدف نزند. در اینجاست که صبر تکرار و ممارست برای یافتن پاسخ درست رهنمون تفکر انسان است در رسیدن به پاسخ صحصیح.
یا حق
به نام خداوند جان و خرد
روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
این فکر باز کردن وب لاگ و راه انداختن یه همچین چیزی مدتها بود که در سرم بود و نمی شد که بشه اون چیزی که باید. گذشت و گذشت تا کار ما به امروز و اینجا رسید. یهو این جرقه زده شد و الان ما اینجا در خدمت شماییم.
قرار بر اینه که اگه خدا بخواد من و دوست عزیزم محمد که ان شاءالله اولین مطلب این دفتر با امضای اون رقم خواهد خورد هر دو با هم این وبلاگ رو بگردونیم تا بلکه به خواست ایزد تعالی بتونیم گامی هر چند کوچک و ضعیف در راه رشد و تعالی فرهنگ جوانان این کهن کشور برداریم.
هدف شناساندن و معرفی هنر و هنرمندان و بحث با دوستان عزیز خواننده درباب مسائل هنری و فرهنگی است تا برسیم به خواست خدا به جایگاهی که مد نظر همهء عاشقان هنر است ان شاءالله.
برگی سبزی است تحفه به پیشگاه روح بلند احمد شاملو شاعر آزادهء ایران.
یا حق
علی رضا حسن خانی
|
|
مطالب اين وبلاگ تحت قانون «حقوق مؤلفين» مي باشد. نقل هر گونه مطلبي از اين وبلاگ تنها با اجازه از نويسنده امكان دارد (c) BLOGFA.COM |
|