تبليغاتX
مدایح بی صله

مدایح بی صله

سينما و باقي دلبستگي ها

یادداشت های یک ذهن بیمار(2)

به نام یگانه هستی فزا

رخصت زیستن را دست بسته دهان بسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتیم

و منظر جهان را

                     تنها

                          از رخنه تنگ چشمی شرارت دیدیم و اکنون

آنک در کوتاه بی کوبه در برابر و 

آنک اشارت دربان منتظر!

«احمد شاملو»

سلام

سلام، خوبي؟ چه حال خبر ؟ هيچ سلامتي ملالي نيست جز...و خط خطي و خط خطي. كاغذ را سياه مي كنم پيش از آنكه بدانم چه مي خواهم بگويم. زندگي اندوهناك و سر به زير در تلاشي سخت و ستوار، با كوششي پايان ناپذير، دست مرا در دستان سردش مي فشارد و به سمت ابديتي بي سرانجام مي دود. دويدن خاطره خوشي است، آنگاه كه از ميان برگ و درخت و گل و سبزه و سبزينه، با جريان سيال نسيم دلنواز، در ميان موها به ذهن متبادر شود، اما براي من، دويدن در خياباني گلي با چاله هاي مملو از آب و گل، با برفهاي دو سمت جاده كه از فرط دود و گل و خاك و آب شدن هاي سترون و ناقص و گاه و بي گاه بيشتر به چركاب هاي يخ زده مي مانند تا برف سفيد نشانه آباداني، معني دارد و به ذهن راه يافتني. در كوره راهي بس، پست و بلند و بسيار دور و دراز، من و زندگي هر دو دست در دست روز مرْگي اي تمام نشدني به سمت پاياني نا معلوم حركت مي كنيم، اما اكنون و در اين ايستگاه ايستاده ايم تا نفسي تازه كنيم و لختي بيانديشيم و كمي به اطراف و راه آمده نظري بيافكنيم. من و او هر دو به گذشته مي نگريم و در خيال رو به سمت آينده غرقه در گرداب ويل خيال مي انديشيم كه كدام يك زودتر به سر انجام خواهيم رسيد و كدام يك پيش از ديگري پايان طرف مقابل را خواهد ديد. من در انديشه ديدن مرگ زندگي و او در خيال تماشاي نابودي من. اما اين خيال است كه در اين مجال رو به سمت واژه محال زندگي حمله مي آورد و چون پيله اي او را در بر مي گيرد و با نهيب بلندي رو به من از نابودي هستي جاودانهء جوهر زندگي مي گويد. من خيال را استقبال مي كنم و در پيشوازش از جوهرهء زندگي مي پرسم، خيال خود را به تمامي بر من مي افكند و از انديشيدن بازم مي دارد.

 

اتوبوسي از دور مي آيد و در اين ايستگاه براي بردن من و خيال و زندگي مي ايستد، خيال خنده كنان آمدن مركب را شادي مي كند و من حيران به تماشا، ماتم. از خيال مي پرسم اين چه سبب است براي شادي؟ جست و خيز كنان، با برق شرارتي در عمق چشمانش مي گويد: اميد! سرم را با حركتي دوراني و چهره اي كه حكايت از ناداني ام دارد به سمت بالا مي گردانم و اتوبوس را نگاه مي كنم كه زندگي را مي بينم پيش از من سوار بر مركب شده و من ِ بي اراده و مسخ را ترغيب به سوار شدن مي كند.

اكنون و بعد از طي مسافتي طولاني باز هم من و خيال و زندگي ايستاده در اين ايستگاه استراحت مي كنيم و اين بار به گمانم كه از دور، خري را مي بينم كه براي بردنمان مي آيد. خيال همچنان با همان شرارت و هيجان برخاسته از مكاري اش به مركب در راه مي نگرد و زندگي در اين انديشه كه بازهم پيش از من سوار بر راهوار شود وبدون پرسيدن نظري از من ، مرا با خود ببرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 21:20  توسط علیرضا  | 

مرگ اگر مرد است گو پیش آی .

خدایا گره از زبانم بگشا .

از روزهای خوش بی حرفی تا شبهای سکوت پر حرفی ، همه را بلدیم همه را در طی روزها دوره کرده ایم ، حرف زدن و حرف نزدن دو سوی یک خط هستند وقتی پر از اشتیاق برای گفتنی زبان الکن می شود و وقتی سینه گشاده است ... حرفی برای زدن نیست حالا این روزگاره منه همه وجودم پر از حرفه اما زبانی در کار نیست وقتی تمام وجودم سراغ از مانوئل آرتیگز می گیرد که چه طور بهترین وقت مردن را شناخت و ماشه را چکاند و ما را به کار نگریستن این اسب کهر وا داشت اما زبان الکن من یاری نمی کند که از او بگویم یا از ویل کین کلانتر وظیفه شناس شهری کوچک که آخرین تبهکار با قطاری که زنش را با خود برد ، آمد و ویل کین را به جدالی در نیمروز فرا خواند ... اما ویل کین نمی بایست که در شهر بماند ، عقل می گوید برو تو دیگه وظیفه ای نداری اما او افسار اسبها را می کشد و بر می گردد برای آخرین نبرد مطمئناُ ویل کین نباید که زنده می ماند اگر همه چیز با خود «فرد زینه مان » رقم می خورد همانطور که آرتیگز می میرد و شغال ، همان تروریستی که باید مارشال دوگل را ترور کند اما تمام تشکیلات لو رفته او شناسایی شده هیچ شانسی وجود ندارد او وقت فرار کردن دارد می تواند به رم برود و همه چیز را فراموش کند اما با خود چه کند دیگه هیچ وقت نمی تواند خود را ببخشد پس وقتی به دوراهی می رسد به سمت پاریس می رود و مرگ را انتخاب می کند او هم بهترین زمان مردن را می شناسد چون تمامی دیگر قهرمانان که درست رفتن از این دنیا را به بهترین شکل بلدند در سینمای خودمان هم از این آدمها زیاد داریم اگر سلطان مرگ را انتخاب کرد با خون خود دست خیانتکاری را انداخت همانطور که در سکانس مرگ می بینیم بین دشمن که برج سازها بودند و خائن که دوست سابقش بود او خائن را انتخاب کرد چون او هم مطمئن بود خائن از دشمن بدتر است مرگ خواهی سلطان خود کشی نیست به همان گونه که صادق خان ردپای گرگ می ایستد تا رضا هم روی سن برود وهمچون نمایش با چاقو تویه پهلوی صادق بگذارد چرا که صادق آدم پول نیست و آبرویی براش نمونده پس کی محرمتر از رضا تا کار را تموم کند ، سید در درخشان فیلم مسعود کیمیایی گوزنها بین زنده ماندن و التماس دوا فروش کردن تا مرگ سرخ ، مرگ را انتخاب می کند و به داخل خانه می رود تا به قول خودش نمیره و گوله هم بخوره آخه او هم چون نوری روزنامه نگار فیلم سرب که زن خائن خود را کشته بود ولی هنوز عاشق مانده بود دوست داشت که یه جوری درست و حسابی کلکش کنده شه، فردای روزی که امیر علی از زندان آزاد شد حالش از این آزادی به هم خورد از آزادی دیروز تا امروز او نفس کثیف شهر دروغ و ریا را تاب نداشت اما محرمی کو که نفس از او بستاند پس در خلوت یک شب بارانی قلب خود را تسلیم دشمن قسم خورده اش کرد تا او جانش بستاند که امیر علی هم راضی بود به جون یوسف اش که از تمام دنیا فقط او مانده بود امیر علی با خونش اعتراضش را به گوش همه رساند که جهان کوچک شما تاب تحمل مرا ندارد اما دریغا شیر آهنکوه مردا .

احمد آقا قد بلند ، چش زاغ یه پارچه آقا وقتی با رضا برخورد کرد جای زخم دندانهای مار را بر پیکر جنگ زده کشورش دید و به سراغ انبار محتکران رفت و در ها را گشود و خود به تنهایی پای به آتش گذاشت و خواست پلیدی را با آتش پاک کند و خود همچون سیاوش از آتش بیرون آمد هنوز هم زیبا بود . محسن هنوز جوانتر از آن بود که حوصله این دنیا را نداشته باشد او دیگر رویا نمی دید دیگر به عاشقانه ای اعتماد نداشت او خسته و بی حوصله بود چه بهتر که در این دنیا نباشد گفت به فروزنده که دوست داری مثل فیلما این طوری بمیرم و مثل فیلما مرد و تمام عمر رضا معروفی را خراب کرد ... خیلی گفتم اما اگه سکانس نهایی فیلم این گروه خشن را نگویم تمام عمرم بو گند می گیره وقتی که هر چهار نفر می دانند که در برابر آدمهای ماپاچه شانسی برای زنده ماندن ندارند اما باز بر میخیزند تا رفیقشان را از دستان آن جلاد نجات دهند همه آنها به خوبی می دانند که دوره آنان به سر رسیده و هنگام به زمین گذاشتن اسلحه نزدیک است پس قامت راست می کنند تا آخرین گلوله را شلیک کنند و در آن قاب جاودانه هر چهار نفر شانه به شانه می روند تا نشانه درستی باشند از به پایان رسیدن یک دوران ،حتی جونم براتون بگه که بیل قصاب فیلم دار ودسته نیویورکی هم شرایط زمانی خود را به خوبی درک کرد و آمستردام را نکشت تا او سمبل یک زایش و دوران جدید باشد و هیچ کس هم مثل او نبود که بتواند بیل را بکشد چنانکه این همه گلوله توپ نتوانست که بیل را نابود کند او باید که به دست آمستردام می مرد تا خیالش راحت شود  ، حالا همه به آرامش رسیده اند تمام آرمان خواهان از ارنستو چه گوارا تا دومان قائمی جنگجوی خسته فیلم قارچ سمی ، وقت آن است که کلاه به احترامشان از سر بر داریم .

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:27  توسط محمد  | 

پرنده

 

- تازگی ها یه پرنده گرفتم. بالهاش سبزو قشنگن زیر دلش هم پر از پرهای سفید و نرمه، نوکش سرخه، رنگ خون، صدا ی خیلی گرمی هم داره.گذاشتمش اتاق پشتی، دوست نداره زیاد آدم دور و برش باشه،از غریبه ها هم بدش می یاد. همون روز که خریدمش فهمیدم با بقیه پرنده ها فرق داره. نگاه کردن به چشمای  نخودیش غریب لذتی داره، وقتی می رم تو چشاش تمام وجودم، خیس میشه، اوایل گمون می کردم عرق شرم می ریزم، شرم از حیای مواج تو نگاش ولی بعد فهمیدم خیس چشاش می شم... 

 همون موقع، بعد از اینکه برگشتم  فکر می کردم، کلی دوست و آشنا که تو فرودگاه دیده بودم زندگیم رو پر می کنن، روحم پلاسیده بود از اون همه تنهایی و بی کسی ولی...نه.نه من مال اونا بودم و نه اونا مال من. فقط یکی موند که شکل خودم بود اونم تو. ولی خوب، تو هم که نمیتونی همیشه باشی پیشم. نفهم که نیستم، می دونم، برات بد میشه بیای پیش یه دیوونه...

نمی خواد چیزی بگی... خودم شنیدم، از همین پسره که خریدام رو می کنه، من که محتاجش نیستم،بابات هم اینو خوب میدونه، فقط استخدامش کرده زاغ سیاهه منو چوب بزنه. شاید هم حق داشته باشه، فکر می کرد، برمی گردم و می شم خودش. می خواستم، اما اون دیگه خودش نبود. نمی دونم تو چطوری می سازی با اینا. خیلی با عرذه ای، به خدا خوشم می یاد، ولی می دونی چیه؟ من خسته ام و داغون. همه چی کابوسه، فقط تو خوبی و پرنده...دو سه روز پیش بابات اینجا بود، می گفت از همسایه ها شنیده که من با خودم حرف می زنم. کلی اخم و تخم کرد که: همسایه ها ازت میترسن، اگه از اینجا بیرونت کنن دیگه برات آپارتمان جور نمی کنم. همش گفت و گفت ... یادم نیست دیگه چی گفت، یعنی غیر از اینا که گفتم، دیگه هیچی نشنیدم. سرم رو تو لاک خودم کرده بودم تا با اون همه فشار هوا که با نفسهای بد بوش مرتب می خورد به صورتم عین یه درخت طوفان زده از جا کنده نشم. می خندی؟ آره، می دونم می فهمی، چی میگم.  به هر حال باباته، رامت کرده، خیالش که رامش شدی، ولی کلک، نمیدونه که رامش نمی شی، که رامش نمی شم. من و تو عین دو تا نخل سرمون بریده می شه اما نمی افتیم، گردنمون رو می زنن اما نمی دونن که نمی تونن ریشه امون رو بزنن.  می خوای پرنده رو ببینی ؟! الان خوابه. خسته است .دیشب کلی نگاه کردیم هم و، من تو چشاش باغ می بینم و پرنده، اون تو چشام عشق می بینه و پرواز. چشاش کوچیکه اما نگاش عمق داره، عشق داره،حرف می زنه،مهربونه و روحانی. فکر می کنی که می تونی بخونی عشق رو تو نگاش، خیالت تو هم نگات مهربونه؟ آره می بینم، کور که نیستم،می فهمم، خر که نیستم، اما می دونی پرنده غریبی می کنه با هر کی  جز من. الان خوابه، می شه دیدش، همینجا تو اتاق پشتی. آخ نه، ساعت دهه الان پسره می یاد. نمی خوام به بابات چوغولی کنه، اونم با اون چشای سیاهش زل بزنه به چشات . حیفه این چشای سبز و مثل پرنده ات نیست که چادر سوال روش بکشن؟ می بینیش، دیر نمی شه، یه بار دیگه، شایدم یه جای دیگه.

 

.

.

.

- بله، بفرمایید ؟! مدیر ساختمون؟! چی می خواید ؟ آره من حالم خوبه،ممنون . چه بویی، کدوم بو ؟! بو گنده چی؟ من که چیزی ندارم، حتماً مشامتون گندیده آقا . برو پی کارت ،هر غلطی می خوای بکن، فقط از اینجا برو من خسته ام، حال و حوصله هیچکی ام ندارم.

.

.

.

- دیشب یه آقایی اومده بود پشت در. می گفت مدیر ساختمونه، وهم ورش داشته بود مدیر جای مهمیه. کلی رو اعصابم راه رفت، می گفت:«از اینجا بو گند می یاد». گفتم اشتباه می کنه، ولی نامرد ول کن نبود، رفته بود  به بابات هم گفته بود.اون هم صبح اومد اینجا، همه چی رو ریخت به هم .اونم می گفت بو گند می شنوه. تو چی، تو هم بو گند می شنوی؟! می دونستم، خودشونو گند گرفته، گیر دادن به من و پرنده. راستی نذاشتم ببیندش، غایمش کرده بودم، همه چشما که محرم نیستن، پرنده هم غریبی می کنه خوب. قولش رو فقط به تو دادم. راستی چند روزیه پرنده فرق کرده داره شکلش عوض می شه .رنگاش یه جوری شده،نگاش میگه داره بالغ می شه،شایدم داره عاشق می شه. آره، منم فکر می کنم دوران بلوغش رسیده. نخندی ها، انگار خودم هم دارم بالغ می شم،دوباره!!!

می خوای بری ؟! چرا؟! آخه چرا سرت گیج می ره؟ زود می یای، نه؟ باشه برو،راست هم میگی، شب شده .هی می گی شب که می شه چشات اذیت می شه، اما نمی گی چرا اینجوری می شی؟ چرا تو شب که نور خورشید نیست، چشات اذیت می شه؟ با شه، بالاخره یه بار خودت می گی، فقط، دفعه بعد روز بیا. شب واسه چشات بده.

 

.

.

.

-اومدی ؟! چرا اینقدر دیر؟! بابا ت نذاشت؟! می دونستم. بزرگ که نیستش، مثه تو. دستتو بده من. نه داغ نیست، من کجام داغه؟ اشتباه می کنی، فقط یه کم هیجان زده ام . بیا، پرنده می خواد ببیندت ، خودش گفت، با چشاش،می گه:امروز وقتشه.

بذار درو باز کنم،کلیدش اینجاست،گردنمه، می ندازم گردنم که هیچکی نتونه پرنده رو ببینه. چرا دوباره سرت گیج رفت؟پاشو...

این جوری نگاش نکن، نمرده که، خوب دراز کشیده، همش که نمی تونه بشینه، خسته میشه طفلکی. چرا ترسیدی ؟! آره، گفتم که رنگش یه کم عوض شده. فکر کنم دیگه بلوغش کامل شده. چی ؟! چی؟! رو پراش چی چسبیده؟! کنه؟! کی می گه داره می میره؟! نه، این طور نیست نه مریضه، نه داره می میره!!! اینا فقط نشونه بلوغه. اون بو گند نمیده، خودت بو گند می دی. برو بیرون... تو هم مثل اونایی ،دیگه نمی خوام ببینمت. چرا بهش دست نزنم، اصلاً به تو چه ربطی داره؟ پرنده خودمه. اون خوابش می یاد، فقط باید بغلش کنم تا مثل همیشه تو بغلم بخوابه. نه من بویی نمی شنوم، اینجا هیچ بویی نمی یاد. تو رو خدا برو بیرون، داری می ترسونیش، ببین!! چشاش داره می لرزه. برو بیرون، درم پشت سرت ببند . اون هیچیش نمی شه، چی می گی تو؟ تو که از بلوغ چیزی نمیدونی. این جوری نگاه نکن! برو بیرون از این اتاق! تو رو خدا فقط تنهامون بذار... .

.

.

.

- سرت رو بلند کن، خواهش می کنم، یه لحظه نگاه کن.می دونم از دستم ناراحت نیستی، ببخشید داد زدم. می دونی... تن پرنده خورده شده، الان دیدم، بیا ببین، مثله اینکه یه چیزی درست نیست، بلوغش درد داره، بلوغش داره می خوردش، روح و تنش رو داره با هم می خوره، آبش کرده، مثل من که دارم می پوسم اونم داره می پوسه، ذره ذره از بین می ره، شاید هنوز وقتش نبوده. دارن تنشو می خورن این رنگای عجیب. مایع ظرفشویی؟! نمیدونم شاید داشته باشیم، برا چی می خوای؟ بشوریش که چی بشه؟ زخم روحو که با مایع ظرفشویی نمی شورن، اشک که پاکش می کنه، زخم تنم که نوازش می خواد و محبت، مایع ظرفشویی آخه واسه چی؟ باشه، باشه بابا هر چی تو بگی، صبر کن الان می یارم. اینقدر خوبه ؟ خودم وان رو پر می کنم . تو دیگه نیا. تو برو خونتون دیگه. می خوام باهاش تنها باشم .

.

.

.

- بله جناب سروان، بفرمایید. بو از همین واحده. نخیر، هر چی در زدیم جواب ندادن.     

- سرباز...!!

-  قربان، قربان! بو از اینجاست، تو حمام، توی وان، یه نفرتو وان پر از کفه فکر کنم مرده قربان...

- نه خیر قربان نبضش نمی زنه .

- اینم زیر کفا بود قربان، یه پرنده است.

- بله، مرده. خفه شده طفلی از اینهمه آب و کف.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:25  توسط   | 

جای سلام ...

دل من از خدا معجزه می خواهد برای تو ، نه معجزه ای بزرگ ، معجزه ای کوچک به اندازه شادی تو .

دل من از خدا معجزه می خواهد برای تو ، تا جا نمانی میان آدمها ، تا گم نشوی میان دلتنگی هایت ،    تا غصه تو را نابود نکند .

دل من از خدا نردبانی می خواهد برای تو ، تا هر شب از آن بالا بروی تا خدا ، تا اشکهایت را به او بدهی و ماه هدیه بگیری ، تا غصه هایت را جا بگذاری و برگردی .

چشمهای تو از باران خسته شد و دلت زیر برف گرفتار ، روح تو زیر باران شسته شد و آب رفت ، دل من از خدا آفتاب می خواهد برای تو .

دل من از خدا نور می خواهد برای تو تا بپاشد روی دلت ، تا قلبت نگیرد در این تاریکی ... و عشق        می خواهد برای تو ، تا روحت یخ نزند در این هوای سرد ، تا تنها نمانی میان آدمها .

دل من از خدا معجزه می خواهد برای تو ، نه معجزه ای بزرگ ، معجزه ای در حد لبخند تو ، معجزه ای به اندازه ... کوچکی من .

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 19:15  توسط   |