تبليغاتX
مدایح بی صله
 
هنر ادبیات سینما و فرهنگ
 

به نام خداوند جان و خرد

نوشتن هنگامی که قرار است پیام تسلیت یا چیزی از این دست باشد کار سخت و دشواری است خاصه در مرگ هنرمندی باشد،حال آنکه این بار و امروز آن هنرمند جوان است. نمی دونم چرا اما مرگ جوان را توان تحملش نیست، هر چند نظر شخصی ام در مورد مرگ چیزی نیست که همه فکر می کنند. من مرگ را رهایی می دانم، نوعی پرواز بر فراز کائنات، یه جور نفس عمیق، یه چیزی تو مایه های رخوت خوابی دلچسب و عمیق. اینهمه رو گفتم که بگم یه هنرمند دیگه هم از جمع ما رفت.کار به اندازه اش و کسوتش ندارم از اونم بالاتر کاری به هنر مند بودنش ندارم یه جوان که می شناختیمش از بین ما رفت. روح پوپک گلدره شاد و یادش گرامی. از منظر من او که به رهایی رسید اما برای خانواده اش آرزوی صبر را از خداوند یکتا برای تحمل جای خالی اش می کنم.

خوب از مرگ به زایش می رسیم و نوید زندگی را می دهیم. همه ما علاقه به دموکراسی، جامعه چند صدایی و گوناگونی آرا و نظرات داریم. همه آزاد اندیشان زندگی در جامعه هماهنگ و رها زیست را پاسداریم و برای درستی و صحت عقل دست جمعی احترام قائلیم. از این رو و در راستای بهتر شدن این وبلاگ و برخورداری از نظراتی سوای اندیشه های ما و نو تر و به روز تر دنبال یکی دو نویسنده دیگر برای کمک به خودمان بودم به این جهت دو نویسنده جدید به من و محمد اضافه می شوند تا هم کمک تنبلی و روزهای بی مطلبی مان باشند و هم از جهت جنسیتشان کمکی به تلطیف فضای خشن و دل آزرده ذهن بیمار من باشند.این دو خانم بزرگوار خانمها «هدیه» و «مونا» هستند که دو پست بعدی به ایشان اختصاص خواهد داشت.

به امید روزی که بتوانیم این نشریه اینترنتی را گسترش و بهبود دهیم.

علی رضا حسن خانی

یا حق

  نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 10:54  توسط علی رضا  | 

                                    به نام خداوند عدل و آزادی

                                   یادداشت های یک ذهن مسموم

         

در من سواری خسته می تازد

در من هر آنچه عشق است، می بازد

در من ابر و مه می بارد

اما باز

سواری خسته در من می تازد.

                                            از مجموعه زخم عقل استاد مسعود  کیمیایی

«مي گن زدی، اما نمي گن چرا زدی؟نمي گن جواب يه كرور سوال رو كه تو سرش بوده داده». مي گن بنويس اما نمي گن چي. اصلاً مگه من خودم سردبير اين به اصطلاح نشريه اينترنتي نيستم؟ پس كي مي تونه به من گير بده كه بنويس؟ اصلاً مي خوام اعلام انشعاب كنم، از نشريه اي كه خودم افتتاحش كردم؟ چه مي دونم،مي شه برم سرم رو بزارم يه گوشه و بميرم؟ همين اول كاري تا گرم خوندن نشديد يه توصيه مي كنم به همتون، اگه حال و حوصله نداريد و روحتون آزرده مي شه، اگه دلتون مي گيره و اكه حال خوندن چرت و پرت رو ندارين همين الان صفحه رو ببندين، نبينم تو كامنتها كسي اومده و نوشته: اينا چيه نوشتي ها؟

صداي اين ساعتها نمي زارن بخوابم، شدن سوهان روحم، صداشون مدام چيزهاي موهومي رو به ذهنم راه ميده اما من مي خوام كه توجه نكنم، ولي مگه مي شه؟ پا مي شم و كور مال كور مال راهم رو تا ساعتي كه نزديك تره پيدا مي كنم، ميارمش پايين و زير پام لهش مي كنم اما نه بازم صداش مياد، مستاصل و افسرده مثل دانشمندايي كه كشف جديدي كرده با شن چيزي به ذهنم مي رسه ، داخل موتور ساعت مي شم.صداي وحشتناك تيك تاك عصبي ام مي كنه، اما تحمل مي كنم. ناگهان چرخ دنده اي مي بينم كه انگار چرخ دنده اصلي است پس براي از كار افتادن موتور و قطع شدن صداي ساعت پترس وار از خود گذشتگي در حق خودم مي كنم و دست راستم رو مي زارم لاش تا ديگه تكون نخوره، اما فايده نداره. كمي از سرعتش كم مي شه اما نمي ايسته، آروم آروم، مثل قطره آبي كه از درون سطلي با يك  سوراخ ريز بر سر متهمي در حال باز جويي مي چكه و جمجمه اش رو سوراخ مي كنه چرخ دنده هاي ساعت هم با خورد كردن استخوان هاي من و عبور از ذرات گوشت و پوست و خون دستم، راهش رو پيدا مي كنه و دو باره شروع مي كنه: تيك تاك،تيك تاك،تيك تاك. من كه مي خوام كوتاه نيام و از ميدون به در نرم اين بار چيز كلفت تري پيدا مي كنم براي جلوگيري از حركت اين چرخ سمج . پس سرم رو مي زارم لاي چرخ دنده. ساعت از حركت مي ايستد، گويي اين زمان است كه متوقف شده. ساعت، تلاشگر و خستگي ناپذير مي نمايد، شروع به حركتي جديد مي كند و تلاشي دو باره را آغاز مي كند تا با له كردن سرم به وظيفه خطير تيك تاك كردنش ادامه دهد اما ذهن لج باز من گويي قدرتي جادويي در جمجمه ام تزريق مي كند تا جلوي حركت چرخ دنده ها را بگيرد، پس تلاشي خستگي ناپذير آغاز مي شود براي ذهن بيمار من در هدايت اعضايم براي ايستادگي در برابر حركت چرخ دنده ها. نمي دانم پايان اين نبرد كجاست و چگونه؟ اما مي دانم كه تا سحر خواهم ايستاد.

ساعت كه از حركت ايستاد احتياج به تجديد قوا داشتم، پس از آن نبرد خونين و طولاني خواب سراسر وجود كرختم را در بر گرفت. خواب ديدم براي نجات مردم جهان از شر صداي ساعت ها نا اميد و مأيوس درون ساعت بزرگ بيگ بن به چرخ دنده هاي عظيمش نگاه مي كنم و افسرده از نا تواني ام در گوشه اي از آن همه سنگ و فلز و حركت و جنون مي نشينم و در انديشه اي طولاني با خود تكرار مي كنم:« چندان دخيل مبند كه بخشكاني ام از شرم نا تواني خويش» .

 تختي را مي بينم روي كره جغرافياي بزرگ مدرسه. سر تخت يعني جايي كه سرم را روي بالش مي گذارم و بالاي تخت با دكور زيبايش كه كالو، نقاشي قايق من در شب و عكس هايي كه دوستشان دارم قرار دارد در نيويورك است و پايه تخت در امتداد اقيانوس اطلس به پاريس رسيده. من كه خيلي وقت است روي تخت نمي خوابم و هميشه روي زمين سر بر بالش مي گذارم خوشحال از تختخوابم و مشعوف از اينكه در نيويورك به خواب مي روم و در پاريس از خواب بر مي خيزم ذوق زده ام كه ناگهان چيزي مي بينم كه ذهنم را به هم  مي ريزد. رختخوابم را خيس مي بينم و جهان را كه در سيلاب شب ادراري من به فنا مي رود. برج ايفل در حال غرق شدن است و مجسمه آزادي را مدتي است كه ادرار در بر گرفته، بوي گند ادرار جهان را برداشته و آب اقيانوسها يكسره زرد است. مردمي كه شنا نمي دانند دير تر از آنان كه شنا بلدند غرق مي شوند چراكه به عادت در حال دست و پا زدنند و نمك سنگين ادرار اجازه نمي دهند تا به اين زودي ها غرق شوند ولي كساني كه شنا بلدند مأيوس از زندگي در چنين گندابي خود را غرق مي كنند. آنان در حركتي دسته جمعي به زير آب و ادرار فرو مي روند و چون اركستري هماهنگ با هم مي خوانند«آنان بي چرا؟  زندگانند ما با چرا؟ مرگ خود آگاهانيم» نمي دانم شايد هم گروه مقابل بود كه وارونه اين شعر را مي خواند. در آن همهمهء فن اذكار در ميان تسمه و زرداب مشكل بود تشخيص اينكه كدام گروه اول«مرگ بر» گفتند.

بي رمق تكاني به خودم مي دهم و تصويري ديگر مي بينم، سوار بر تانكي در حال خراب كردن تئاتر شهر هستم.  بهرام بيضايي و گروهش در حال اجرا هستند و مردم درون سالن غرق در سكوت، كه لوله تانك ديوار را فرو مي ريزد و قبل از خود تانك به سان چشم شوم جاسوسي داخل مي شود. مردم بيش از تانك و آنهمه سر و صداي مهيب، از لوله و چشم جستجو گر آن واهمه مي كنند و سعي مي كنند خود را از آن مخفي كنند يا بگريزند. تانك كاملاً وارد سالن نمايش مي شود و مردم بدون هيچ ازدحامي به ترتيب و طوري كه انگار نمايش تمام شده، بدون هيچ هجوم و جركت اضافه اي سالن را به آهستگي ترك مي كنند. گروه اما متعهد و استوار همچنان به كارش ادامه مي دهد و در حال اجراست. به نظر مي رسد مجلس شبيهي بر پاست و سبز پوشي بي اسب در حال مبارزه با قرمز پوشي اسب سوار است. لوله را به سمت صحنه نشانه مي روم و شليك مي كنم. گلوله مرد سبز قبا را از جا بلند مي كند و در انتهاي سالن به ديوار مي چسباند، گويي اين مسيح است كه بي صليب و ميخ، با گلوله توپ به ديوار تالار اصلي نمايش تئاتر شهر مصلوب است. دنده عقب كه مي گيرم چهار راه ولي عصر و پارك دانشجو را در ازدحام مي بينم. مردمي كه با آن سكوت و متانت سالن و جو متشنجش را ترك كرده بودند اكنون براي رسيدن به چيزي بسيار دور در تلاش و تقلا بودند. خوب كه نگاه مي كنم منبع شلوغي را حوالي خيابان وصال مي بينم، با تانك به راحتي از ميان مردم مي گذرم تا به تقاطع وصال مي رسم. جمعيتي بي شمار براي رسيدن به سينما سپيده از سر و كول هم بالا مي روند، تصميم مي گيرم تا اينجا را نيز خراب كنم. به جلوي سينما كه مي رسم هنگامي كه لوله تانك را به سمت پرده نشان دهنده فيلمي كه نمايش داده مي شود بر پرده نشانه مي روم تا شليك كنم يا وارد سينما شوم كه خشكم مي زند. بر پرده تصوير زني لخت مي بينم كه يك دستش را بر شرمگاهي خويش قرار داده و با دست ديگر بيننده را به داخل فرا مي خواند، زير تصوير نوشته شده نمايش مخصوص فيلم پورنو در اين سينما، نمايش براي اطفال زير 6 سال ممنوع است!! سرم را به سمت خيابان مي گردانم، كودكان پستانك به دهاني مي بينم كه دستشان در شلوارهايشان به تصوير پرده نگاه مي كنند و با چيزي ور مي روند. به سمت سينما بر مي گردم و سعي مي كنم مردم را با تانك در صف مرتب كنم. صف تا ميدان امام حسين كشيده مي شود و خيل عظيم جمعيت را مي بينم كه براي پيوستن به صف مي دوند.

به سمت ساعت مي چرخم و درون ساعت بزرگ بيگ بن را نگاه مي كنم. ناگهان ديويد گيلمور را مي بينم كه براي آماده كردن ويدئوي «تايم» از آلبوم «نيمه تاريك ماه» درون بيگ بن به دنبال تصاويري خوب مي گردد. سعي مي كنم او را راهنمايي كنم، گيلمور كه زرين دست را همراه خودش براي فيلم برداري آورده به او مي گويد:« فتح الله هر چي گفت، خوب ميگه». من كه خوش حالم از اين قضيه و در حال راهنمايي زرين دست هستم ناگهان خود را در ويمبلي لندن در مقام كارگردان كنسرت عظيمي مي بينم.گوش تا گوش ويمبلي جميعيت ايستاده و نشسته چشم به استيج دارند و در حال بالا، پايين پريدن و عربده كشيدن هستند. به استيج كه خوب نگاه مي كنم حسين عليزاده را مي بينم با گيتار الكتريك مشغول نواختن قطعه اي هارد راك است. سمت چپ عليزاده، همايون شجريان درام مي نوازد و سمت راستش استاد شجريان با يك گيتار بيس آويزان به گردن نعره هايي مي زند كه معني شان را نمي فهمم، سمت راست استاد هم كيهان كلهر به نواختن ويالون سل مشغول است. متعجب گروه را هدايت مي كنم تا كار پايان پذيرد. پس از اتمام پشت استيج مي روم و به استاد شجريان آشنايي داده ياد روزهاي خوش آوازهاي راست پنج گاهشان مي كنم، مي خندد و دستي به پشتم مي زند و مي گويد:«آرشين مالالانو چه اون موقع كه فيلم كرايه مي دادم چه حالا كسي نمي برد، اين روزا ديگه سراغ خنجر مقدس و زن پلنگ و بلاي جان نازي رو بگير، اسپيلبرگ، كوپولا» بعد از گفتن اين جمله مرا در بهت رها مي كند و مي رود. گيج و منگ سيگاري آتش مي زنم و مي آيم تا از راهروي خروجي بيرون بروم آقاي غول پيكري جلويم را مي گيرد و مي گويد:« كجا قربان؟ كار شما هنوز تمام نشده يه كنسرت ديگه هم داريم. مي دونم كه خسته شديد اما اين يكي ول معطله، به درد نمي خوره، سنتيه. زود تموم مي شه و جمعيتي هم نيومدن برا ديدنش شايد هزار نفر». از عصبانيت سيگار را زير پا له ميكنم و بر مي گردم  تا گروه را سر و سامان بدهم براي كار جديد، بعد از مدتي كه مستقر مي شوم و با گروه هماهنگ، جيمز هتفيلد را مي بينم تار به دست وارد سالن مي شود، تا آخر ماجرا را مي خوانم و چشمانم را مي بندم.

خسته و عصبي سرم را پايين مي اندازم و بيگ بن را ترك مي كنم از پله ها كه پايين مي آيم و از مركز موتور ساعت كه دور مي شوم مدام صداي تيك تاك بيشتر و وحشتناك تري به گوشم مي رسد. در خيابان هاي خيس و باران زده و مه آلود لندن كه به هيچ وجه مثل داستانهاي مارك تواين كثيف نيست قدم مي زنم و از لج اينهمه تميزي ته سيگارهايم را روي سنگفرش تميز و براق خيابان ها له مي كنم. صداي تيك تاك هنوز هم دست از سرم بر نمي دارد و من قدم زنان در خيابانها به اين مي انديشم كه:« طلعت در حريم كدام گل، گلاب شد»؟

كله پوكم زير فشار مداوم چرخ دنده ها قدرتش را از دست مي دهد و ديگر او را ياراي مقاومت نيست پس چرخ ها به آرامي و با فشاري سبك و سيال پا به مغزم مي گذارند و در گذر از انديشه هاي تهي و بي نتييجه ام سلول هاي عقل فقط شريفم را در مي نوردند و ذهنيات مسمومم را كه رو به تباهي است، در فسادي ابدي به خاطره تيك تاك هاي مداوم گذر بيهوده زمان، مي سپارند.

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 14:1  توسط علی رضا  | 
 
  مطالب اين وبلاگ تحت قانون «حقوق مؤلفين» مي باشد. نقل هر گونه مطلبي از اين وبلاگ تنها با اجازه از نويسنده امكان دارد (c) BLOGFA.COM