تبليغاتX
مدایح بی صله

مدایح بی صله

سينما و باقي دلبستگي ها

بهاریه

«- نازلی ! بهار خنده زد و ارغوان شکفت .

در خانه ، زیر پنجره گل داد یاس پیر .

دست از گمان بدار !

با مرگ نحس پنجه میفکن !

بودن به از نبود شدن ، خاصه در بهار ... »

نازلی سخن نگفت

                        سر افراز

دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت ...

«- نازلی ! سخن بگو !

مرغ سکوت ، جوجه ی مرگی فجیع را

در آشیان به بیضه نشسته است ! »

نازلی سخن نگفت

                        چو خورشید

از تیره گی بر آمد و در خون نشست و رفت ...

نازلی سخن نگفت

نازلی ستاره بود

یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت ...

نازلی سخن نگفت

نازلی بنفشه بود

گل داد و

           مژده داد : « زمستان شکست ! »

                                                       و

                                                        رفت ...

                                                                                         « احمد شاملو »

زمستان دیگری از عمر شکست و زخم تن عشق بر درخت ماند ، بهار با دلگیری خود در راه است و ما منتظر و مشتاق برای ادامه این حسرتخواری عمر رفته . با یاد روزگارانی که این عید و آمدن بهار بوی لباس نو و آجیل وشیرینی و دید و بازدید را با خود داشت و ما بی خیال آن ندانسته تکه هایی از بهشت را از دست دادیم به ارزانترین بها . چیزی نمانده که توپ در بره و سال تحویل بشه خدا می داند که چه عزیزانی را باید در این سال تحویل دهیم چنانکه سالی که گذشت خیلی ها را با خود برد از فریدون گله که در غربت خانگی رفت و همچنان غریب است تا مرتضی خان ممیز که دیگر این مرز چون او را نخواهد دید منوچهر آتشی را با کدام حسرت از یاد ببریم و یاد منوچهر نوذری را در پس کدام خنده نهان کنیم خیلی از بهترین ها را در تاریخ جا گذاشتیم و رفتیم به سوی جا ماندن خود با این همه اشتیاق ، بوی روزهای آخر اسفند بوی غریب و پر حسرتی است اما با امید به اینکه سال جدید ما رو به بهترین روزها ببرد پس به اتفاق بر سر سفره هفت سین می نشینیم و دعای رفاقت و مهر ورزی می خوانیم تا حال همه ما خوب باشد .

سالی از عمر رفت ای کاش همه بزرگتر شویم .

با آرزوی بهترین روزها برای همه شما تا سال دیگر حق نگه دار .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 18:40  توسط محمد  | 

تشنه’ محکومیت یه حکم عاشقانه ام

به نام خداي عشق

 

تشنه محكوميت يه حكم عاشقانه ام

 

دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت می دارم

دلت را می بویند

روزگار غریبی است نازنین

و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبی است نازنین

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوخت وار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبی است نازنین

                                                 «احمد شاملو»

 

در ابتدا لازم است نکته ای را خدمت سروران گرامی عرض کنم، از آنجا که این مطلب طولانی است و احتمالاْ مطالعه کامل آن از حوصله اکثر سروران گرامی خارج است و امکان پست مطلب در دو مرحله به این دلیل که ممکن بود انسجامش از دست برود،نبود، لذا خواهش می کنم برای اینکه مطلب کامل خوانده شود و فهوای آن دچار بی حوصلگی و ترس از تمام شدن کارت اینترنت نشود، محبت کرده مطلب را روری دسکتاپ حفظ کرده، دیس کانکت شوند، پس از خواندن مطلب مجدداْ کانکت شده و من را از نظرات محترمتان آگاه کنید. 

 با تشکر فراوان علی رضا حسن خانی

 

اينكه چرا و چگونه خودم را راضي كردم تا در مورد حكم بنويسم بحثي است كه در اين مقال نمي گنجد اما ذكر يكن نكته را در ابتدا لازم و ضروري ديدم و آن اينكه: تصميم داشتم تا در مورد حكم كم و گزيده بگويم تا بيشتر مثمر ثمر افتد اما به اين دليل كه حكم فيلمي پر از ظرافت، ريزه كاري و نكات بسيار است ديدم كه عملاً اين كار ناشدني است پس به اين فكر افتادم كه هر آنچه كه راجع به حكم به نظرم مي رسد را تنها به عنوان يادداشت و نه در جايگاه نقد بيان كنم.

اولين و مهمترين نكته اي كه در مورد «حكم» ذهن مرا مشغول مي كند، اشتباهي است كه در مورد ژانر و سبك جاري در فيلم عموميت پيدا كرده و آن اينكه، حكم اصلاً فيلمي گانگستري و مافيايي نيست، بلكه اين بستري است براي روايت كل داستان. «حكم» فيلمي است پيچيده با داستاني چند وجهي و زير ساختهاي چند لايه و روايت چند گونه و درست به همين دليل است كه نوشتن و قضاوت، در باره اين فيلم نيز  بسيار سخت و دشوار است. دقت كنيد به واكنش تماشاچيان و حتي نويسندگان و منتقدين بعد از نمايش فيلم، از هيچ دو نفري نبود كه درباره داستان و موضوع فيلم پرسيده شود و جواب يكساني شنيده. حتي نشريات سينمايي نيز در نوشتن خلاصه و حتي كل داستان دچار مشكل شدند و نمي توانستند، تعريف دقيق و واضحي از كل داستان ارائه دهند. دليل عمده اين تناقضات و اشكالات به وجود آمده اين است كه اصولاً حكم فيلمي قصه گو و روايت پرداز نيست و نكته جالب اينجاست كه اين عدم وجود داستان پردازي در بطن قصه اي سرراست و سينمايي كه همان داستان باندهاي مافيايي و گانگستري است شكل مي گيرد. از اين رو نقد و تحليل حكم نيز بايد به طبع شرايط خاص جاري در آن بايد متفاوت از ساير فيلمها باشد.

از نوشتن درباره حكم .و روايت چند لايه آن و سخت فهمي فيلم گفتيم، پس بياييم اكنون راهكار درك صحيحش را نيز ارائه دهيم، به اين منظور به شما دريچه جديدي معرفي مي كنم تا از آن پنجره به فيلم نگاه كنيد و بتوانيد ان شاءالله نسبت به كل فيلم شناخت درست تري پيدا كنيد. «حكم» فيلم شخصيت است و قصه، قصه شخصيت هاي متعدد و متنوع است كه داستان فيلم نيز،تابع آن چند وجهي و لايه لايه شده، چرا؟ جواب اين چرا در اين است كه هر شخصيت و هر آدم، داستان خودش را دارد و هر زندگي حكايت خودش را، اكنون ودر اين فيلم كه با افراد و شخصيتهاي مختلفي مواجه هستيم، به طبع آن با داستانهاي گوناگون و حكايات عجيب و غريب زندگي هر كدام از اين آدمها رو به روييم. بدين رو حكم را بايد در نگاه به آدمها و كنكاش در رفتار شخصيتهايش شناخت و به قضاوت نشست، پس بياييد هر شخصيت را جداگانه و در تقابل با شخصيت ديگر بررسي كنيم تا شناختمان از فيلم كامل شود. به همين منظور از شخصيتهاي فرعي تر شروع مي كنيم تا با ساخته شدن هر داستان به سطح رو تر برسيم.

مهندس حميد كاظم: خورده پايي است كه توانسته خودش را با كثافت كاري، زد و بند، مال مردم خوري و رو دوش پايين دستي سوار شدن، به بالا ترها برساند. كسي كه به قول سهند:«عقب شناسنامه آدمهاي ساده اي مثل من و فروزنده» مي گشته و با سوء استفاده از امثال آنها توانسته اكنون دفتر مهندسي و ساخت و ساز بزند و به قول خودش:« يك عمر زحمت كشيده و خشت روي خشت» گذاشته، اما اين خشتها را در خون كدام ضعيف و فرو دستي زده و روي هم گذاشته معلوم نيست. او نماينده بساز بفروش هاي هيچي ندار و لاف زن امروز خود ماست، راست و دروغ سوار كن هايي كه زمين و ساختمان هر بندهء ساده اي را مي گيرند و در شراكت با او سر طرف را كلاه مي گذارند تا زير گردن و بعدش به قول سهند:«شريك با تو با يا ميره خودش گم و گور مي شه يا حسابش سر بزنگاه خالي مي شه و خودش سر به نيست، ختمش هم مسجد ميرداماده». او نماينده مردمي است كه همه چيزشان حتي عشقشان كلاه برداري و دروغ است و با كشيدن دست محبت گونه آلوده به پول، سر خلق الله را شيره مي مالند و از ايشان همه جور سوء استفاده، از مالي تا جنسي مي كنند. در فيلم «حميد كاظم» پس از استفاده از شناسنامه سهند و فروزنده و گرفتن سند و مدرك از اين دو مدام از هر كدام از اينان سوء استفاده مي كند، تا جايي كه توان از كف مي دهند و به مدد محسن تازه برگشته سعي در باز پس گيري اسنادشان از مهندس كاظم مي كنند. پس سهند به واسطه حميد كاظم است كه با فروزنده آشنا مي شود و فروزنده به دلگرمي عاشق قديمي، محسن نقشه دستبرد را مي كشد. حال اينكه خود محسن از كجا و براي چه يكهو و بعد از سه سال پايش در اين ماجرا باز شده چيزي است كه بعداً خواهيم فهميد.

جلال و حبيب: جلال به همراه حبيب دو تن از سران گروه به اصطلاح، مافيايي هستند. جلال كه به محسن در دادن پاسپورت تقلبي، نارو زده حالا در آتشي كه خود افروخته گرفتار است. او نماينده سرمايه داراني است كه قدرت پس پرده را شكل مي دهند، اين قدرت در گروه تقسيم مي شود و رهبر گروه وظيفه سرپرستي و نظارت را بر اين دسته دارد. اين گروهها شامل افرادي هستند كه در پس پرده قدرت را در دست دارند و هدايت بازار سرمايه را عهده دارند. حبيب و جلال نماينده افرادي هستند كه با بله قربان گويي و حركت در راستاي منافع گروه به بالا رسيده اند، اينان افرادي اند كه از هيچ به اينجا رسيده اند و حالا در رفتار و سكناتشان نوكيسه گي و تازه به دوران رسيدگي كاملاً مشهود است. اما نكته قابل تأمل و با اهميت، اين نوكيسه گي و رفتار متعاقب آن نيست، بلكه حضور اين اشخاص در زير لايه بافتهاي قدرت، دولت و سرمايه است. نه خنده هاي زننده اين گروه جزو عناصر كليدي و پيش برنده داستان است و نه سلوك و منششان، بلكه آنچه در لايه زيرين و نهفته اثر ارزش مي يابد نفس حضور چنين افرادي در پس زمينه قدرت است.

حد ميثاق: اين شخصيت جزو يكي از دوست داشتني ترين شخصيتهاي فيلمهاي سينمايي اخير است. حد ميثاق با بازي عالي خسرو شكيبايي كسي است كه در رأس گروههاي زير زميني هدايت سرمايه و به طبع آن قدرت قرار دارد، او مسلك و مرام خودش را دارد و شخصيتي به شدت خاكستري است. حد ميثاق در عين اينكه آدمي شكمباره، شهوت ران، خشن و خلاف كار است، آدمي است كه نگران آب و خاكش است و برايش مهم است كه طرف معامله اش، چه كساني هستند و از چه طريقي قرار است كه به ثروت برسد. حد ميثاق فراماسونر قدر قدرتي است كه در رأس هدايت سرمايه در زير بافت هاي قدرت اصلي، فعاليت مي كند، او دار و دسته خودش را دارد و به تنهايي رهبر دولتي براي خويش، به حساب مي آيد و اينچنين است كه او دستور مي دهد و محسن اجرا مي كند. بدين ترتيب كيميايي با استفاده از اين شخصيت تعريف جديدي از قدرت ارائه مي دهد و بيننده را با زواياي پنهان و آشكار روند شكل گيري قدرتهاي جديد رشد كننده در كنار دولت، آشنا مي كند. در جايي كه او مي گويد:« ما توي تاريكي بهتر بلديم لايي بكشيم» و يا :«وقتي مي ري اون بالا يا مي بريمت زيادي ديد نزن» كاملاً مشخص مي سازد كه به اصول بازيهاي قدرت و ثروت آگاه است، پس مي تواند با رهبري و فرماندهي اش گروهك خويش را سازماندهي و هدايت كند تا بنواند در كنار دولت و قدرت حاكمه شبه دولتي تعيين كننده باشد. شبه دولتي كه با استفاده از قدرت پول و سرمايه، سعي بر آن دارد تا حتي به حركت دولت نيز جهت بدهد. حد ميثاق و گروهش به عنوان نمادي از گروههاي فراماسونري قدرتمند موجود در زير ساخت هاي هيئت هاي حاكمه كه نقش جهت دهي و هدايت جريان هاي سرمايه و پولي را دارند، ايفاي نقش مي كند و ماهيت كثيف سرمايه و سرمايه سالاران و حركت هاي پلشت گنداب هاي فاسد پولي را به خوبي بر ملا مي كند. هدف كيميايي نيز از پرداخت به اين مقوله، با اين اقراق و پرداخت وسيع و بسيط نيز دقيقاً همين، لو دادن و بر ملا كردن جريانهاي زير زميني پول و سرمايه است.

سهند و دريا: سهند و دريا نماينده جوانان ساده دل و شيدا و بي هدف امروز كشور ما هستند، جواناني كه به سرعت و بي تفكر دل مي بندند و عاشق مي شوند يا خيال مي كنند كه عاشقند، پس از مدتي شكست تلخ و زجر آوري در عشق مي خورند و پس از اين ضربه مهلك دچار پريشان احوالي و سردرگمي مي شوند. اگر اندكي و با دقت به محيط پيرامونمان، نظر بيافكنيم، به طور حتم جوانان منفعل بي تفكر و اراده و بدون عمل را خواهيم ديد. اين انفعال و صاحب حركت و عقيده نبودن در سكانسهايي از فيلم به خوبي مشهود است، به عنوان مثال مي توان به سكانس شكستن ليوان، توسط سهند با آن حالت اغراق آميز، اشاره كرد و اضافه كرد اين سكانس را، به فصل درون ماشين كه عنوان مي كند:«مي تونم صد دفعه بكشمش» و  مقايسه كرد اين فصول را با افسوس پاياني اش از آنچه كه بر محسن مي رود. تمام اينها نشان از حضور منفعل و بي عقيده و بي عمل سهند دارند. حضور شخصيت سهند را در فيلم چندان ضروري و مثمر ثمر نمي بينم، هر چند كه محسن صاحب عمل و عقيده، در تقابل با سهند بدون انديشه و شيداست كه ارزش مي يابد، و اصولاً نفس حضور سهند و دريا نيز به اين دليل است كه سازنده در انتها محسن را به عنوان نمادي از برتري انديشه و عمل برگزيند و به ما معرفي كند، اما بازي نه چندان دلچسب رادان و فصول كش دار و فاقد ريتم حضور سهند به فيلم ضربه زده. رادان سعي وافري كرده تا بتواند از پس اين نقش برآيد، اما تا نيمي از فيلم نمي تواند با پيام و محتواي اثر رابطه برقرار كند و دقيقاً به همين دليل است كه نقش سهند كه مي توانست، خيلي بهتر از اينها باشد ضربه مي خورد. همين طور است حضور نه چندان دلچسب مريلا زارعي به نقش دريا.

فروزنده: فروزنده با بازي دلچسب و متفاوت ليلا حاتمي، بسيار خوب از كار درآمده. فروزنده جوان ساده و عاشق و خشمگين امروز است. فروزنده در مقايسه با سهند انديشمند تر و متحرك تر است اما هنوز در مقابل محسن كم مي آورد، او نيز همان طور كه خود عنوان مي كند :«هركي دستش بوي محبت داشت به سرم كشيد مثل سگ دم تكون دادم» جوان ساده دل شهرستاني است كه براي ادامه تحصيل به تهران آمده، عاشق شده، در عشق شكست خورده، از او سوء استفاده شده و اكنون بدون انديشه و تفكر تنها قصد خالي كردن خشمش بر سر يك نفر است و برايش تفاوتي نمي كند اين فرد مهندس كاظم باشد يا محسن و يا هر كس ديگري. فروزنده دچار دوگانگي است، او مي گويد:«اين شهامتو دارم كه خالي كنم تو مغزم، اما مي ترسم»، اين چگونه شهامتي است كه با ترس همراه است؟ پس دوگانگي و ناتواني در انديشيدن درست و عمل كردن به انديشه است كه در اينجا ظاهر مي شود. عده بسياري به كيميايي خرده مي گيرند كه از «گوزنها» يا «قيصر» فاصله گرفته اما نمي انديشند كه زمانه تغيير كرده و جامعه امروز ديگر جامعه اي نيست كه زنش در واكنش به تجاوز خود كشي كند بلكه اسلحه دست مي گيرد تا انتقام خود و همدردانش را از نمادهاي تفكر متجاوز بگيرد. در زمانه اي كه دخترانش براي حفاظت از خود درون كيف هايشان پنجه بوكس و چاقو حمل مي كنند ديگر نمي توان به انتظار نشست تا قيصر خان براي مقابله پاشنه ور بكشد. فروزنده نمونهء عيني اين حضور و شهامت زنانه در جامعه امروز است، هر چند از زنانگي هايش و ساده انديشي هاي زنانه فاصله زيادي نگرفته اما زن امروز در حال دور خيز براي جدا شدن از كهن الگوي زن خانه دار است. زن امروز در جامعه حضور پيدا مي كند و اقدام به توليد و سازندگي مي كند، چنين زني هر چند هنوز در پله هاي اوليه نردبام حضور در اجتماع است اما فاصله محسوسي پيدا كرده با زماني كه در مقابل زير پا گذاشته شدن حقوقش صحنه را خالي مي كرد و يا جا مي زد، امروز ديگر او در مقابل بي عدالتي مي ايستد و خود به مقابله با پايمال شدن حقوقش مي آيد تا نشاني از حضور مؤثرش باشد.

رضا معروفي: استاد عزت الله انتظامي اينجا و در اين فيلم تولدي ديگر در عالم هنر دارد، بازي بي بديل استاد انتظامي در اين نقش، نقطه عطفي براي اين استاد ارجمند به حساب مي آيد. رضا معروفي آدمي فرهنگي و اهل دل است كه به قول خودش :«يه روزي يه گوشه من با اينا قاطي شد» اما اين قاطي شدن به نظر مي رسد كه رضا را در اين وادي غرق كرده و او نيز جزوي از همين قماش شده اما با فاصله و اندكي تميز تر و بي گناه تر ولي او نيز به هر حال جزوي از همين آدمها شده كه فقط بزرگتر و قابل احترام تر است از امثال حد ميثاق. سكانس بسيار عالي، كار شده و به شدت سينمايي جلوي رستوران و احترام حد ميثاق به رضا معروفي و كلاه از سر برداشتن براي او و شدت احترامي كه حد ميثاق براي رضا قائل است به وضوح بر اين نكته اشاره دارد. همچنين مي توان به تلفني كه به رضا معروفي مي شود اشاره كرد، جايي كه در تلفن گفته مي شود :«عمو تو كه بزرگ اينايي» اما اين بزرگي اشاره اي به رهبري مستقيم و شركت حضوري در اين بازيهاي ناپاك نيست، بلكه ياد آور اين نكته است كه رضا معروفي بزرگتري است كه در اين جمع برايش، احترام قائلند و به قول معروف، حرفش دررو دارد. شايد بتوان سينمايي بودن، اهل هنر، فرهنگ و  تفكر بودن و حس نوستالژي پنهان رضا معروفي را به اين تعبير كرد كه رضا خود آقاي كيميايي است، اما بيش و پيش از آنكه رضا معروفي خود كيميايي باشد او هم نماينده است. رضا معروفي نماينده گروهي از روشنفكران گذشته ماست، روشنفكراني كه گذشته خود را در امروز امثال محسن جستجو مي كنند، اين جستجو و نگاه حسرت بار به خصوص در فصل پاياني فيلم به خوبي هويدا است(بعداً مفصلاً به آن خواهيم پرداخت) او نيز مانند ساير طيف هاي وسيع حاضر در فيلم، شكست خورده است و اكنون پير و خسته در اين روزگار از مفهومي كه از «هدايت» آموخته و خودش تا به حال جرأت اجراي آن را پيدا نكرده، سخن مي گويد. رضا معروفي كه سخن مرشدي همچون «هدايت» را شنيده و با تمام وجود احساس كرده و مي گويد :«آدم يه سرمايه دارد اونم خود كشيه، نه از ترس و دنيا تنگي، نه، بهت توهين شد برو سراغش» و به ما تلنگر مي زند، در روزگاري كه به همه مردم اين سرزمين، توهين مي شود، نه از ترس و دنيا تنگي كه از غليان احساس احترام براي وجود خويش است كه بايد خودمان را از اين فلاكت، نجات دهيم. در واقع يكي از كليدهاي فيلم مستتر در همين جمله است، جايي كه فشار سر افكندگي كمر مرد را خورد مي كند بايد توشه را جمع كرد و رخت بر بست از اين دنيا و نقطه اوج ماجرا دقيقاً در جايي قرار مي گيرد كه تفسير و اجراي عيني اين عقيده نه رضا معروفي كه محسن است. رضا معروفي با نگاهي حسرت خوار به گذشته مي نگرد و افسوس گذشته از دست رفته اش را مي خورد و سعي مي كند تا بتواند، نقش رهبري براي اين جوانان ايفا كند، قافل از اينكه نا توان است در انجام اين كار چراكه اين نسل را خوب نمي شناسد.

محسن: قلهء عالي و رفيع اين فيلم چه در نقش و هنگام نگارش چه در بازي و چه از نظر محتوا محسن است. كم نيستند شخصيتهاي برجسته و دوست داشتني كه كيميايي در طول چهار دهه فيلمسازي براي ما به وجود آورده اما محسن يكي از آن نمونه هاي عالي و استثنائي و منحصر به فرد است، نمونه اي كه پهلو به پهلو و يا در جاهايي فراتر از صادق خان و رضاي ردپاي گرگ، نوري سرب، امير علي اعتراض، احمد دندان مار، گروهبان، قيصر و سيد مي ايستد. بازي پولاد كيميايي به گواه تمام موافقين و حتي، قريب به اتفاق مخالفين فيلم، عالي و بي نقص است. محسن بچه شهرستاني است كه به تهران آمده تا درس بخواند، او در دانشگاه صاحب تفكر شده و به جنبش دانشجويي پيوسته و وارد جرگه فعالان دانشجويي شده، اكنون و در اينجا پس از شكست جنبش و سرخوردگي محسن او روي به آنارشي خود خواسته آورده و با نابودگري، عصيان و سركشي قصد دارد تا راهي به بالا و ترقي براي خويش باز كند. محسن صاحب انديشه ايست كه به جاي حرف زدن عمل مي كند، او تفسير عيني شعاري است كه رضا معروفي به زبان مي آورد. محسن، اجراي عقيده رضا معروفي است، چيزي كه او و همه از آن دم مي زنند و جرأت اجرايش را ندارند به ظهور مي رساند، نه اينكه خود كشي فضيلت باشد، نه. توانايي تصميم گيري براي خويشتن و اجراي آن است كه اهميت دارد، انديشيدن در احوال خويش و انتخاب راه درست است كه محترم است. محسن بر خلاف تمام شخصيتهاي حاضر در فيلم تنها كسي است كه مي انديشد و به انديشه اي كه در منظر خودش، درست است، عمل مي كند، خواه اين انديشه، برخورد قهر آميز با بزرگتر قابل احترامي مثل رضا معروفي باشد، خواه اعتراض به حد ميثاق، خواه ضرب و شتم عشقش فروزنده و خواه تصميم گرفتن براي مرگي خود خواسته. او به همراه فروزنده از نا كجا آبادي به نام چشمه سر به تهران آمده و حالا پس از شكست در عشق و انديشه در اعتراض ويراني و نابودگري براي پيرامونش به ارمغان مي آورد، محسن با آنارشي فكر مي كند و با آنارشي به صحنه عمل وارد مي شود، از نظر او علاج كار در اين زمان ويرانگري است و او در مقام عمل حتي از خود ويرانگري نيز سر باز نمي زند.

اما تمام هدفم از گفتن اين نكات و در پاره اي از موارد گفتن واضحات اين بود كه به اينجا برسم، به كجا؟ الان عرض مي كنم. تمام شخصيتهايي كه وجوه فردي شان در بالا آمد در جامعه امروز ما موجودند. حكم به شدت فيلمي اجتماعي است و دليل اين مدعا هم طيف وسيعي است از شخصيت ها با پيشينه ها ، انديشه ها و رفتار متفاوت. كيميايي همه اين ملغمه بي قانون مطلقهاي متنافي را در ظرفي قرار داده كه هر كس از ظن خود يار او شود و به قدر توان و همتش از اين سفره اي توشه اي براي خويش برگيرد. من با هر نظري شامل اينكه حكم فيلمي در ژانرهاي گانگستري يا مافيايي يا اداي ديني به اين سينماهاست به شدت مخالفم، دليل اين مخالفت هم در اين است كه سينماي گانگستري ظرفي است كه اين اثر به شدت اجتماعي درون آن ريخته شده و اشتباه عمده بيننده هاي حكم در اين بوده كه ظرف اثر را با محتواي درون ظرف، اشتباه گرفته اند به همين دليل است كه نتوانسته اند، ارتباط خوبي با فيلم برقرار كنند. اجتماع امروز ما به عنوان جامعه اي آشوب زده كه قدرتهاي پنهان و آشكار زيادي سعي در اداره آن دارند، جامعه اي كه در آن انديشه ها، تفكرات، عشق ها، آرزوها، اهداف، حركات، جنبش ها و از همه مهمتر احساسات پاك شكست مي خورند و ازشان سوءاستفاده مي شود، جامعه اي كه عده كثيري شكست خورده در آن زندگي مي كنند- بياييد به دور و برمان خوب نظر كنيم آيا نمي بينيم حس شكست خوردگي و يأس موجود را در غالب افراد پيرامونمان؟- و هر كدام بعد از شكستي سعي در ساختن پيروزي از هر راهي براي خود دارند، جامعه اي كه دروغ، نيرنگ، پول دوستي و از همه بدتر كم شدن عواطف و احساسات حرف اول و آخر را در آن مي زند و جامعه اي كه تبعيض و بي عدالتي اجازه اين را نمي دهد كه شكست پل پيروزيمان شود بلكه هر كدام از اين شكستها بي راهه ها و ميان برها را براي رسيدن به پيروزي نشانمان مي دهد، واقعيت جاري وضع اجتماعي امروز است. حال حق بدهيد كه كيميايي براي روايت اين حديث تلخ و گزنده چنين ظرفي را براي حكايت داستانش انتخاب كند.

 

حكم سواي موضوع عالي و محتواي بي نظيراش از تكنيك وساختار مثال زدني برخوردار است. سكانس افتتاحيه را در نظر بگيريد، طوفان، رعد، باران و درياي طوفاني به خوبي خبر از آشفتگي و اضطراب پيش رو مي دهد، سپس مي رسيم به فصل فوق العاده سرقت. حركت هاي دوربين در اين سكانس مثال زدني اند، كارگردان بدون اينكه اين فصل را با دوربين روي دست كار كند و بخواهد حس تشويش موجود در اين فصل را از اين طريق القا كند، دوربين را روي زمين مي آورد و با دكوپاژي كار شده سعي مي كند از طريق كلوزآپ ها و يا نماهاي دو نفره به بازيگر نزديك شود و حس موجود فضا را از اين طريق منتقل كند. حركت هاي دوربين در اين فيلم بسيار عالي و كار شده هستند، حتي نماها و زواياي دوربين نيز اين طورند، كيميايي تلاش كرده با استفاده از تكنيك قالب كلوز شات و يا مديم شات با شخصيت هايش نزديك و همراه باشد و مدام در حال سير در احوالشان باشد. حركت هاي دوربين نيز دقيقاً در راستاي همين هم دلي و نزديكي با بازيگر طراحي شده، در نظر بگيريد فصل جلوي رستوران را كه محسن به دنبال فروزنده مي دود، پس از نمايي بسته از محسن، دوربين، تماشاگر را در هر دو سمت خيابان در يك مديوم شات به همراه محسن كه آن حالت افتان و خيزانش نشان از تزلزل و افتادگي اش در برابر فروزنده به عنوان نمادي از عاشقانگي دارد، مسير را طي مي كند و در پايان در نمايي بسته صورت محسن عاشق خسته را در يك كلوزآپ مي بينيم تا دريابيم كه چه تعلق خاطري به فروزنده دارد و درست همينجاست كه به عمق عشق محسن به فروزنده پي مي بريم.

حضور علي رضا زرين دست به عنوان فيلم بردار اين اثر حضوري بي بديل است، در روزگاري كه كلاري به شدت از اوجش فاصله گرفته، تكنيك عالي زرين دست، خودنمايي معني داري، دارد. او كه بدون امكانات و با وسايلي بدوي كار مي كند هميشه حضوري بي نقص در فيلم ها دارد، شايد بتوان اين فيلم و همكاري ميان اين دو بزرگ را نقطه اوجي در سينماي ايران دانست اما نبايد از كنار اين مسأله به سادگي گذشت كه: اشراف و تسلط كيميايي بر تكنيك باعث مي شود هميشه از اين نظر سر و گردني بالاتر از هم كارانش بايستد، اين مهم زماني نمود بيشتري پيدا مي كند كه وقتي بازي استاد انتظامي را متفاوت از ديگر بازي هايش مي يابيم، نيك مي انديشيم حضور سنگين كارگرداني قدر، بالاي سر اين بازي وجود دارد، همين طور است بازي زيباي ليلا حاتمي. از نكات بارز اشراف تكنيكي مسعود كيميايي انتخاب و هدايت تدوينگري به بزرگي پناهي است و همين طور اشراف كيميايي بر موسيقي و خط دهي و هدايت موزيك متن اين فيلم كه انصافاً كار ناصحي در جاهايي بي نظير است، جايي كه اين هدايت در پايان به ترانه لاله زار ختم مي شود كه خود فيلم گويايي است از حديث دو قهرمان اول فيلم يعني رضا معروفي و محسن.

نمونه ديگر تكنيك عالي فيلم سكانس خوش ساخت و به شدت سينمايي جلوي رستوران است، جايي كه گروه به اصطلاح مافيايي در آنجا به ديداري مي رسند و كارگردان پس از ترسيم موقعيت در نمايي باز، به نزديك اين فراماسونر ها مي رود و در نماهايي تك يا دو نفره سعي مي كند، شناخت درستي از اين افراد به ما بدهد. در اين سكانس موقعيت پسر بچه واكسي گوشه سمت چپ قاب را به خاطر بياوريد و مقايسه كنيد وزن حضور پسر بچه را به عنوان فردي از افراد طبقه فرو دست و مولود شوم رفتار سرمايه سالارانه اين گروه، با كل پالتو پوشان شاپو به سر حاضر در اين پلان. همين طور است فصل زيباي آرامسايشگاه با آن نگاه به شدت همراه كيميايي با افراد حاضر در آن مكان، نواخته شدن آن ملودي روحاني و نزديك شدن ديوانگان به عنوان نمادي از انسانهاي پاك و بي گناه براي دلسوزي با تماشاگر اين سوي پنجره و محصور در حصار جامعه منحط امروز.

يكي ديگر از فصول عالي فيلم فاينال آن است، جايي كه محسن براي همه حتي رضا معروفي حكمي لازم الاجرا به نام حكم عشق صادر مي كند. در اينجا اين شاگرد است كه براي استاد حكم صادر مي كند و استاد ملزم به اجراي آن است، اگر در ردپاي گرگ، صادق خان رضا را مجبور به اجراي حكمش كرد اينجا محسن به عنوان شاگرد براي رضا حكم صادر مي كند و چه حكمي اجرا شدني تر از حكم عشق. در ابتداي اين فصل هنگامي كه محسن را در شاتي تك نفره مي بينيم و او را منتظر فروزنده مي يابيم، درمي يابيم كه اين بار اين به قول رضا معروفي:«بچه، سرتق» است كه برنامه اي چيده براي همه و دربان به انتظار توست چراكه، به گاه آمده اي. پس از آنچه بر سر محسن مي رود و عاشقانهء رد و بدل شده ميان دو دل داده، زماني كه رضا معروفي عنوان مي كند كه :«هيچ حكمي برا تو نبود» مي فهميم كه محسن تا چه اندازه بزرگ و راد مرد است كه حتي براي رضا معروفي كه خود حاكمي است براي خويش، حكم صادر مي كند و او را وادار به تسليم مي كند تا او از خراب شدن همه زندگي اش توسط اين جوان گله كند. در پايان اين فصل است كه محسن مرگي به شدت سينمايي و دراماتيك دارد. تك نماي جان دادن محسن بي شك يكي از زيباترين نماهايي است كه در عمرم ديدم و تأثير گذاري اش وحشتناك است يعني درست، جايي كه محسن با گرداندن سر به سمت راست و رو به تماشاگر در آن نماي اكستريم كلوزآپ، تنهايي و مرگ سينمايي اش را به رخ من و شما مي كشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 14:7  توسط علیرضا  | 

حکم

 

ما تو یه پستوی عطش فیلم رهایی می دیدیم .

مسعود کیمیایی ما را به ضیافت دعوت کرده است ، ضیافتی از رنگ و نور و موسیقی و نمایش ، ضیافتی در باب سینما ، نه درست که بگویم ضیافتی به افتخار سینما با آدمهایی از جنس نمایش در اجرایی واقعی و رئالسیتی که پیوند می دهند رویای سینما را در واقعیت کابوس وار اجتماع .

حکم آخرین ساخته مسعود کیمیایی همچون تمامی دیگر آثارش سر و صدای زیادی را به پا کرد و از هر گوشه و کناری نظرات موافق و مخالف شنیده شد . مسعود کیمیایی بیش از هر فرد دیگری در این میان نقش داشته است ، فیلمسازی که با نگاه بی پرده و عریان نسبت به جامعه پیرامون خود ، آنرا به صحیحترین شکل بازتاب می دهد و این بازتاب آنقدر واقعی است که نمی خواهیم آنرا درک کنیم و در برابر آن عکس العمل نشان می هیم، وقتی که نگاه به شدت غمخوارانه او نسبت به مساله اعتیاد در «سربازهای جمعه» درک نشد ، نگاه به جوانان قافیه گم کرده فیلم حکم هم مطمئناْ شناخته نخواهد شد.

بحث زایش یک طبقه جدید در اجتماع که « سربازهای جمعه » به شکل درستی از کار در آمده بود در حکم نیزجاری است ، طبقه ای جدید در جامعه متولد می شود که خود را از حاشیه نشینی به سمت شهر نشینی آورده است و حالا می خواهد جایگاه طبقاتی خود را بهبود بخشد و برای این مهم هر کاری می کند .

داستان فیلم داستان همین آدمهاست که از مناسبات به وجود آمده بعد از انقلاب شروع به رشد کردند و در پی هر تحول سیاسی ـ اجتماعی متولد می شوند و عده ای هم در متن تحولات اجتماعی محو میشوند . به هر رو مسعود کیمیایی در جایگاه یک جامعه شناس به این مساله نگاه کرده و داستان خود را تعریف می کند . دو شخصیت محسن و فروزنده که از جایی خیالی به نام « چشمه سر» به تهران آمده اند در گیر همین مناسباتند ، همچنانکه شخصیتها و اعضای باند مافیایی و زیر زمینی که بخشی از اقتصاد یک مملکت هستند که در کنار قدرت ( به معنای دولت ) رشد کرده و دولت مستقلی در مقیاس کوچک برای خود محسوب می شوند که توان معامله گری دارند ، نیز در عمق ریشه خود به همین نقطه می رسند ، نقطه ای که از یک جامعه ای بر می آید که در آن طبقه متوسط ساخته نشده و اجازه ساخته شدن آن هم داده نشده به دلیل تحولات و گذرهای سیاسی سریع .

بر میگردیم به بحث راجع به گروههای زیر زمینی که در فیلم حکم حضور پر رنگی دارند و هر کدام از شخصیتها به نوعی با این پدیده در گیر هستند ، از رضا معروفی که یه موقعی یه گوشه اش با اینا قاطی شد ، یعنی درگیر قدرت شد تا محسن که او هم گرفتار همین شرایط است .آدمهایی که به نظر می رسد در اجرا غلو شده اند اما این نکته ای است که در وجود ثروت نهفته است به خصوص ثروت یکباره که همان نو کیسه گی است زمانی که بدست می آید رفتار و منش خاص خود را به همراه می آورد ، آدمهایی که حرف زدن عادیشان را درست بلد نیستند انگلیسی را کتره ای بلغور می کنند و یا این موضوع در نوع لباس پوشیدن و حرکات آنها نمود پیدا می کند و به قولی حرکات شخصیتها در فیلم حکم به فیلمهای مافیایی هالیوودی یا اروپایی شبیه می شود ، اما این شبیه شدن به علت تاثر پذیری کارگردان حکم از آن فیلمها نیست بلکه علت آن در خود این آدمهاست که رفتارشان را باید از جایی یاد بگیرند و کجا درست تر از سینما می تواند به آنها تشخص بدهد پس بنابر این ناخودآگاه نمایشگری وارد زندگی این دسته می شود و آنها را به سمت این نوع زندگی یعنی زندگی در یک شمایل سینمایی نزدیک می کند و این همه تاکیدی که در فیلم بر هجو وغلو آمیز نمودن حرکات باند مافیایی دیده می شود از این منظر سر چشمه می گیرد که این آدمها در ذات و خمیره خودشان این نیستند و درون خودشان با زندگی جور دیگر حال میکنند و در بیرون تظاهر می کنند همانطور که در فصل عروسی که با پرداختی هنرمندانه اجرا شده است می بینیم که این افراد خودشان را از بقیه جدا کرده اند ، پُشتی گذاشته اند و روی زمین نشسته اند و خبری از صندلی و مبلهای خوش ساخت نیست و دو نوازنده آن هم به آن شکل برایشان خراباتی مینوازند و آنها در اصطلاح با تریاک و عرق بیشتر حال می کنند تا کوکائین و ویسکی و در صحنه ای دیگر شاهد حد میثاق هستیم که با دست ژله می خورد و چنگال را به کنار می اندازد یعنی ماهیت این جنس آدمها این است که می بینیم ، آدمی که در اثر یک جنگ یا یک واقعه سیاسی دیگر به ثروت می رسد به این د.گانگی دچار می شود . محسن هم به شکلی دچار این دوگانگی است هم در قبال خود و عقایدش هم در قبال فروزنده و عشقش ، محسن از آن دسته آدمهاست که خواهان آن است که شرایط زندگی خود را عوض کند و به جایگاه بهتری دست یابد اما او در زمره کسانی قرار می گیرد که در طی یک حرکت سیاسی ( شما بخوانید سرکوب ) به ناگاه از متن به حاشیه رانده می شوند . او که یکی از سرخوردگان جنبش دانشجویی در سالهای اخیر است و در امتداد شخصیتهایی چون یوسف در فیلم اعتراض و نقره در سربازهای جمعه است که هر کدام راهی برای خود ویرانگری انتخاب می کنند او نیز از طریق آدم کشی دست به تخریب خود می زند ، شاید هیچ کس به اندازه خود محسن در این قتلها از بین نمی رود او در این دوره ای که طی کرده و به جایگاه فعلی اش رسیده است خیلی مسائل را پشت سر گذاشته یا به قول فروزنده : « کنار خودش یه رشد دیگه کرده که بو گند می ده .» و همین رشد عجیبی که کرده است او را تبدیل به یک فرد متمایز در بین همنسلان خود منفعل خود می کند که در برابر حرف دیگران می ایستد و حرف خود را می زند و نشان می دهد عقاید او محل شوخی نیستند چنانکه در فصل رستوران این را می بینیم و کسی که تن به حکم دیگری نمی دهد و خودش حکم عشق را برای خود می خواند و تن به گلوله می سپارد محسن است چرا که در این سن حوصله اش سر رفته او هم مانند فروزنده رویا ندارد و سر کش و سرتق است و اوست که رضا معروفی این گرگ باران دیده را که خود صاحب حکم است وادار می کند تا حکمی را که او می خواهد را بخواند و تمام زندگی رضا را خراب میکند. در کنار محسن ، فروزنده قرار دارد دختری با شرایطی مشابه محسن وارد اجتماع می شود و او نیز می خواهد کمبودهای خود را جبران کند ، فروزنده هم سر خورده از اجتماع پیرامونش است که به او به عنوان یک کالای مرغوب یک عروسک زیبا نگاه می کند ، اجتماعی که نمود آن در شخصیت مهندس حمید کاظم است ، فروزنده دنبال دستی می گشته که بوی محبت بدهد اما مورد تجاوز قرار گرفته است ، اما فروزنده دیگر آن زن سنتی ـ ایرانی نیست که هر زجری را تحمل کند و دم نزند ، او اسلحه به دست میگیرد و به سراغ کسی که این بلاها را بر سر او آورده می رود و انتقام خود را از او می گیرد .

در کنار محسن و فروزنده سهند قرار می گیرد ، جوانی که عاشقانه اش او را سر گردان کرده است کسی که منفعلانه خود را به مسیری که در آن افتاده است می سپارد تا به هر سمت که می خواهد با خود ببرد آشفتگی و جنون او به کسی آسیب نمی رساند او در خود و میان خود ویران می شود ، حضور منفعلانه او در کنار دیگران است که به حرکت آنها معنی می دهد او یک ناظر است که تمام رخدادها را نظاره می کند بدون آنکه توانایی جلوگیری یا انجام کاری را داشته باشد .

رضا معروفی شخصیت تک افتاده و دوست داشتنی مسعود کیمیایی مردی که ازجنس این زمانه نیست و دوره او نیز تمام شده است اما او می خواهد که این جوانان را زیر بال و پر خود بگیرد همانطور که سهند را به خانه می آورد و برای او از راز خود که صادق هدایت برایش گفته می گوید وبرایش فیلمهای مرود علاقه خود را نمایش می دهد . رضا معروفی مرد سینماست او یک سالن نمایش خانگی دارد اما هنوز معتقد است که سینما تویه سینما خوبه نه تو خونه ، معماری و وسایل خانه او ترکیبی از سنت و مدرنیته است رضای پیر کیمیایی دیگر آن شخصیت مقتدر و کنشمند نیست هر چند که نمی خواهد این را نشان دهد به هر حال سالها و شرایطی که بر او گذشته است از او آدمی ساخته است که تکلیف تماشاچی با او یکسره نیست ، رضا در جایی به سهند می گوید :« من میشناسم این محسنو » اما در آخر به این میرسد که محسن را نمیشناخته و این محسن است که از مصاف رضای پیر سربلند بیرون می آید به هر رو مانند فیلم « سانست بولوار » که در خانه رضا معروفی در حال نمایش است رضا نیز مانند ستاره پیر فیلم نمی خواهد قبول کند که دورانش گذشته و همچنان می گوید : « من هنوز ستاره بزرگی هستم ، این فیلمها هستند که کوچک شده اند .»

فیلم حکم فیلم قصه گوی سر راستی نیست هر چند که در ظاهر اشاره به یک سینمای قصه گو می شود اما فیلم حکم بیش از هر چیز از موقعیتهایی شکل گرفته که در کنار یکدیگر اتفاق می افتند و باید برای درک درست فیلم این موقعیتها را شناخت و با آنها کنار آمد .

در تاثیر گذاری یک فیلم بر تماشاچی چند نکته تاثیر انکار ناشدنی دارند که یکی از آنها افتتاحیه فیلم است و یکی هم پایان بندی درست فیلم و این نکته ای است که در تمامی این سالها کمتر شاهد آن بوده ایم ولی حکم از این قاعده استفاده درستی میکند و با یک فصل پر کشش و کار شده آغاز و با یک پایان بندی درست هم فیلم را به پایان می برد و این به تنهایی برای یک فیلم یک نقطه قوت محسوب می شود به هر حال سخن چنان زیاد است که نمی توان همه را یکجا تحلیل و ارائه کرد اما تا همین جا هم بعید می دانم کسی کل مطلب را بخواند اما دیگر وارد مقوله بازیگری و کارگردانی و نقد تکنیکی تر فیلم نمی شوم در زمانی که سریالها و برنامه های هر شبی به جان مردم تزریق می شود و سطح سلیقه عمومی را تا نازل ترین سطح تنزل می دهد و منکر هر نوع روایت و قاعده میشود و مورد استقبال هم هست دیگر حرفی نمی ماند و انتظاری پس تعجبی نیست از اینکه فیلم هایی چنین درست شناخته و فهمیده نشوند .

                                                                                                                رضای حق

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 16:45  توسط محمد  | 

بسیار سفر باید تا ارنستو چه گوارا شود!

به نام خالق شهامت

بسيار سفر بايد تا ارنستو ، چه گوارا شود !

 

دريغا شير آهنكوه مردا

                               كه تو بودي،

و كوهوار

پيش از آن كه به خاك افتي

نستوه و استوار

                  مرده بودي.

                                                                                   «احمد شاملو»

 

همه مردم، يا حداقل هر كسي را كه با تاريخ و سياست، با انقلاب و ايستادگي و ظلم ستيزي كاري بوده يا چيزي شنيده، قطعاً نام «ارنستو چه گوارا» به گوشش خورده. مردي بزرگ، با شهامت، جسور و ظلم ستيز. يقيناً در جستجو در ميان همه نامهاي سده اخير، مردي به بزرگي و عظمت او يافت نخواهد شد. عظمتي كه نه زايده جاه و جبروت و كاخ و قدرت و ثروت است و نه مولود علم و هنر و سياست. قطع به يقين نزديك ترين نام به مردي و مردانگي در اين سده نام اوست كه برآمده از جوانمردي، ايستادگي، صداقت، سادگي، بي پيرايگي و شهامت اين بزرگ مرد در مبارزه با ظلم و ستم است. تمام خطوط بالا و اوصاف گذشته نه توصيف درست و دقيقي از اين شخصيت بزرگوار است و نه زيبنده روح بلند آزادي خواه او اما مقدمه اي، مي تواند باشد براي نوشتن درباره فيلمي كه حكايت زندگي اوست.

«خاطرات موتور سيكلت» فيلمي ساده و روان است به سادگي و بي آلايشي اسمش. فيلمي روراست، سرزنده، بدون تكلف و پيرايه و يكرنگ، درست مثل قهرمانش «ارنستو چه گوارا».

«خاطرات موتور سيكلت» بيش و پيش از آنكه فيلمي جاده اي باشد فيلمي است در تقديس سفر يا بهتر است بگوييم، فيلم جاده اي است در توصيف فوايد سفر. دو جوان شوخ و شنگ آرژانتيني يعني «آلبرتو گرانادو»ي بيو شيميست و «ارنستو چه گوارا»ي دانشجوي پزشكي، تصميم مي گيرند تا با هم سفري را در سراسر آمريكاي جنوبي آغاز كنند. قرار بر اين است كه سرتاسر آمريكاي جنوبي را بپيمايند، تا بتوانند قاره اي را كه تا پيش از اين فقط در كتابها در باره اش خوانده بودند را بهتر بشناسند و بتوانند از نزديك با تمام اين سرزمين ها آشنا شوند. به اين منظور آلبرتو گرانادو كه رؤياي برگزاري جشن تولد 30 سالگي را در كاراكاس پايتخت ونزوئلا در سر دارد ارنستوي جوان را ترغيب به انجام اين سفر مي كند.

فيلم در همان ابتدا و در فصل رستوران جايي كه گرانادوبا اشاره به پيرمردي در حال چرت زدن به «چه» نهيب مي زند كه:«آيا تو نيز مي خواهي زندگي بيهوده اي مانند او داشته باشي؟» تكليفش را بيننده مشخص مي كند. در همين پلان مشخص مي شود كه بيننده قرار است همراه قهرمانها سفري كند كه انتهاي اين سفر به خودآگاهي و خويشتن شناسي ختم مي شود. به نظر من كليد كل فيلم در همين تك پلان است در پلاني كه با آن ميزانسن كار شده به تماشاگر مي فهماند سفر در جهت شكوفايي عقلاني و در راستاي بالندگي فكري است. از همين پلان به ارزش اهميت دادن به آگاهي، شناخت ملل، غم خواري با هم نوع و در پايان، ايستادگي در برابر استبداد و جور پي مي بريم. يكي ديگر از نكات جالب در اين سكانس نهيب ها و اجبارهاي گرانادوست براي راضي كردن ارنستو در اانجام اين سفر، اما اينكه در خلال اين سفر چه رخ مي دهد كه در پايانش ارنستو در جايگاه رفيع «چه گوارا» به عنوان يك آزاد مرد انقلابي مي ايستد و گرانادو بسيار پايين تر از او ديدني است و قابل تأمل.

«والتر سالس» كارگردان اين اثر تماشايي در ابتدا سعي مي كند قهرمانانش را آنطوري معرفي كند كه خود مي خواهد نه با شناختي كه ما به عنوان يك انقلابي نظامي از آنها داريم.سازنده در ابتدا مي خواهد هر گونه شناخت و پيش زمينه ذهني ما را نسبت به شخصيت هاي داستان از بين ببرد و سپس آنطور مي خواهد روايتگر داستاني با قهرمانهاي دلخواهش باشد. اين مهم را زماني انجام مي دهد كه ارنستو را جواني مبتلا به آسم و از لحاظ بدني بسيار ضعيف و از لحاظ روحي شديداً وابسته به خانواده و نامزدش است به ما معرفي مي كند. به عنوان نمونه از اين وابستگي روحي مي توان در جايي كه مجبور به ترك معشوقه اش است يا سكانس وصول نامه از نامزدش در پرو و قطع رابطه ميان آن دو مثال آورد.

 

 

 

مي توان به جرأت گفت نقطه قوت فيلم در بازشناساندن «چه گوارا» و عدم تعريف و تمجيد بي مورد از اوست. كارگردان سعي مي كند در ابتدا شخصيت واقعي يك انسان معمولي را با تمام ضعف ها و نا تواني ها به ما بشناساند، سپس او را با قرار دادن در كوران حوادث و تجربيات تلخ و شيرين داستان به آن اسطوره اي كه ما مي شناسيم تبديل كند. از اين رو به نظر مي رسد بيش از آنكه فيلم توصيف سفر دو جوان جوياي نام و ماجراجو باشد،حكايت تكامل ارنستوي جوان، متزلزل و ضعيف است.

در آغاز سفر و در جايي كه با تصادف هاي مكرر موتور و زمين خوردنهاي چند بارهء قهرمانان مواجه مي شويم، مي انديشيم كه سفري بسيار سخت و طاقت فرسا در پيش است و نيز در مي يابيم كه اين جوانان تا چه اندازه در برابر مشكلات و سختيهاي پيش رو آسيب پذيرند. درگيري با آن مكانيك در يكي از شهرهاي شيلي، برده شدن چادر توسط باد،خراب شدن هاي پي در پي موتور، زمين خوردنهاي مكرر، تصادف با گاوها و از كار افتادن موتور سيكلت و دست آخر نيز مواجهه «چه» با پيرزني كه مدت مديدي است دكتر او را نديده و ارنستو به دليل در اختيار نداشتن دارو از كمك كردن به زن عاجز است، همه و همه بيش از آنكه عناصر پيش برنده داستان باشند مؤيد اين نكته هستند كه اين دو جوان در برابر اين مشكلات تا چه اندازه ضعيف هستند و با نيروي دروني چه حجمي از مصائب را از سر مي گذرانند تا به آن بلوغ در انتها مي رسند. كاركرد موتور سيكلت نيز به عنوان وسيله نقليه اي غير قابل اطمينان و ناامن بيش از آنكه به دليل حضور واقعي اش باشد، براي تأكيد همين بي ثباتي ها و نا تواني هاست.

پس از برخورد با اين مشكلات و در جائي كه موتور سيكلت نيز به دليل تصادف بلا استفاده مي شود، دو جوان به آن اگاهي لازم رسيده اند كه وسيله اي بهتر و مطمئن تر را براي ادامه سفر برگزينند. از اين جاست كه روايتگر داستان نيز با به زير كشيدن آنها از موتور سيكلت نا امن، به پياده روي دعوتشان مي كند، كه هم مطمئن تر و امن تر است و هم اينكه به جاي عبور پر سرعت و گذرا و ساده نگر از كنار هر چيزي، د جوان را وادار مي كند، از كنار محيط پيرامونشان و افرادي كه در راه با ايشان برخورد مي كنند با تأمل، تدبر و ژرف نگري در احوالشان گذر كنند و اين آغاز قدم گذاشتن در راه ترقي، تكامل و بزرگي است.

از اين پس با جواناني همسفر مي شويم كه پاي پياده، قدم در راهي بس دشوار و خطرناك مي گذارند. آن دو جوان شوخ و شنگ، جايشان را به مرداني مي دهند كه با مردم اطرافشان همدل و همصحبت مي شوند و از درد و رنجشان مي پرسند. براي نمونه در شيلي همزبان و همراه با مرد و زني مي شوند كه به جرم كمونيست بودن از خانه و كاشانه شان آواره شده اند و حتي حق ديدار فرزندانشان از آنها سلب شده و حال به دنبال كار براي تأمين معاش راهي كار در معادن مس هستند. در ادامه متوجه خواهيم شد ارنستو براي همدلي با آندو تنها به همصحبتي و اعتراض در برابر آن سركارگر معدن اكتفا نكرده و تنها داشته اش يعني ده دلاري را كه نامزدش براي خريد لباس به او سپرده بود و او حتي در لحظات سخت بي پولي از آن استفاده نكرده بود گذشته و به آن زن ومرد بخشيده. از اين سكانس مي توان به عنوان يكي از كليدي ترين سكانس هاي فيلم ياد كرد، در اينجا ارنستوي جوان به درك صحيح و متقابلي با كارگران معدن مي رسد و اين حس همدلي و همدردي پيش از آنكه بخواهد با تكلف و زياده گويي همراه باشد به سان قهرمان ساده دلش، بي پيرايه و خالص است. آنچنان بي غل و غش و سرراست كه ديگر در هيچ كجاي فيلم از خود نخواهيم پرسيد كه:« چه شد كه ارنستو به اين بلوغ رسيد و از كي و كجا دچار اين تحول شگرف شد»؟ و در ادامه در هنگام گذر از پرو و در برخورد با زني درس نخوانده كه به دليل چوپاني ارباب از تحصيل بازمانده و رعيتي كه مزرعه اش توسط ارباب بيرون شده و اكنون براي تأمين خرج تحصيل فرزندانش به دنبال كار مي گردد اين استحاله به تكامل مي رسد. نقطه عطف اين تكامل در پرو و در مواجهه با ماچو پيچو،مظهر تمدن عظيم اينكا، در مراوده با مردم به جاي اينكه مفتون آن بناهاي عظيم و يادگارهاي باستاني گذشتگان شود، نگران فقر و گرسنگي مردم آن خطه است و مي گويد:«در آنجا چيزي جز فقر نديدم».

 

    

 

اكنون و در اوج اين بلوغ فكري هنگام امتحان و آزمايش فرا رسيده، مكان برگذاري آزمون جذام خانه سن پابلو در مرز كلمبياست. ارنستو و آلبرتو بايد هر آنچه را كه در طول اين مسير پر فراز و نشي آموخته اند اكنون و در اينجا به امتحان بنشينند، گوئي گذر از اين امتحان عبور از خوان هفتم است و اگر سر بلند از اين خوان بيرون آمده اي دوره آموزشي زندگي و جوانمردي و دگر انديشي را با پيروزي پشت سر گذاشته اي. چنين است كه ارنستو در اين آزمون پيروز مي شود، او با خوردن،آشاميدن،نشست و برخاست، كمك در ساختن خانه، بازي فوتبال، درمان و دلسوزي با جذاميان همراه مي شود و اينهمه نه از سر وقت گذراني است و نه از جهت ترحم، بلكه او با همدلي و هم آوايي با اين مردم سربلند از امتحان بيرون مي آيد. از آنها بودن و به آنها پيوستن، خود را نه بالاتر، نه پائين تر، ونه حتي همسطح، كه از خود اين مردم دانستن رمز موفقيت. اينگونه او در شب تولد بيست و چهار سالگي اش و در جشن اين تولد كه همانا جشن پيروزي او در آنهمه امتحان سخت و دشوار الهي است، پس از سخنراني قرائي در نكوهش سرمايه داري و انتقاد نسبت به سرمايه سالاري و دانستن سرمايه مداري به عنوان سر منشاء بدبختي ها و فقرهاي خلق آمريكاي جنوبي، او خود امتحاني ديگر براي خويشتن برگزار مي كند و با عبور از خط فاصلهء ميان سلامت و جذام كه خطي است به پهناي رودخانه عريض آمازون به سان همدلي و هم خوني، يا نه، به مثابه نجات دهنده اي تمام عرض رودخانه را شنا مي كند تا به جذاميان آن سوي رودخانه بپيوندد و آنها را نيز در جشن از مردم بودنش و به مردم پيوستنش شريك كند. به سمتي مي رود كه در ميان بيماران جذامي خود را از خلق نشان دهد و يادآور اين مهم باشد كه او در ميان جذاميان بودن را به عنوان نمادي از خلق ستمديده و رنج كشيده به بودن در ميان حتي هم صنف هايش ترجيح مي دهد.

 

«خاطرات موتور سيكلت» فيلمي است، زيبا و جذاب كه در كنار و همنفس با قهرمانان اسطوره ايش، همراه با موسيقي عميق، كوبنده و سيالش و با بازي خوب بازيگرانش يعني «گائل گارسيا برنال» به نقش چه گوارا و «رودريگو دلا سرنا» به نقش گرانادو، همچون رودي آرام، بيننده را سوار بر امواجي با تمأنينه مي كند تا او را در سراسر آمريكاي جنوبي و در ميان خلق ستمديده و مظلوم اين وادي، همراه با ارنستو چه گوارا و آلبرتو گرانادو به گردش ببرد و راوي مصائب رفته بر اين مردم باشد و حكايت بلوغ فكري و چگونگي تبديل شدن «ارنستو چه گوارا دلا سرنا» به يك قهرمان واسطوره بين المللي را روايت كند. 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 21:49  توسط علیرضا  |