تبليغاتX
مدایح بی صله

مدایح بی صله

سينما و باقي دلبستگي ها

در گذشتن از عشق زنان

نگاهی به فیلم «غزل» ساخته مسعود کیمیایی

قرارا گرفتن دو نام بزرگ در کنار یکدیگر به اندازه کافی کنجکاوی بر انگیز هست حال قرار گرفتن دو چهره مطرح  یکی در عرصه ادبیات جهان و دیگری در عرصه سینمای ایران می تواند یکی از لحظات خوش سینمادوستان باشد ، فیلم «غزل» ساخته مسعود کیمیایی بر اساس قصه کوتاهی از خورخه لوئیس بورخس به نام « مزاحم » ساخته شده است.

بورخس نامی همواره مطرح در عرصه ادبیات دنیاست خصوصا در زمینه  داستانهای کوتاه .

مسعود کیمیایی با نگاه و توجه خاصی که همواره بر ادبیات داشته است چندین بار دست به اقتباس ادبی زده است از جمله «داش آکل » بر اساس قصه ای به همین نام از صادق هدایت « خاک » بر اساس داستان « آوسنه بابا سبحان » اثر محمود دولت آبادی « غزل » برداشت از قصه «مزاحم» نوشته خورخه لوئیس بورخس « سفر سنگ » بر اساس قصه «سنگ و سرنا  » نوشته بهزاد فراهانی « خط قرمز » بر پایه فیلمنوشت « شب سمور » از بهرام بیضایی و هر کدام از این آثار نظرات زیادی را پیرامون خود به وجود آورده اند ، عده ای اثر اولیه را یعنی متن ادبی را بهتر می شمارند و عده ای هم فیلم را برتر می دانند که این در مورد هر اقتباس ادبی صادق است . اما نکته ای که در مورد فیلم « غزل » حساسیت بیشتری را بر می انگیزد این نکته است که این فیلم بر اساس داستانی از یکی از بزرگترین چهره های ادبی دنیا اقتباس شده است داستانی که با توجه بر ملیت نویسنده آن در یکی از روستاهای آرژانتین یا جایی در آمریکای جنوبی می گذرد . داستان دو برادر گاوچران است که با یکدیگر زندگی می کنند  در این میان برادر بزرگتر زنی روسپی را به خانه می آورد تا کارهایش را انجام دهد در این میان برادر کوچکتر از این رابطه و حضور زن دل خوشی ندارد و روز به روز بد عنق تر می شود چرا که او عاشق زنی شده که برادرش با وی رابطه دارد و این موضوع برادر کوچکتر را آزرده می کند  ، غافل از آنکه این زن برای برادر بزرگتر حکم یک شیئ  را دارد ، برادر بزرگتر که متوجه علاقه پنهانی برادرش به زن می شود او را با زن تنها می گذارد و به برادر خود می گوید : « اگه از او خوشت می یاد ازش استفاده کن . » از آن به بعد آنها مشترکاُ از زن استفاده می کردند ولی این رابطه ای نبود که بتواند پایدار باشد و سرانجام باید فکری برای این زن و این رابطه می شد آنها تصمیم گرفتند که زن را به روسپیخانه ای بفروشند و زندگی قدیمی خود را از سر گیرند اما عشق زن در وجودشان ریشه دوانده بود و آنان را رهایی نبود و مجبور شدند که زن را باز پس گیرند ولی در این میان بود که نفاق و جدایی میان دو برادر داشت به چشم می آمد اما رشته علائق میان آندو چنان قوی بود که ترجیح میدادند  که خشم خود را بر سر دیگران خالی کنند و چه کسی غیر از زن این نفاق را به میان آنان اورده بود  پس این خشم بر سر او خراب شد و برادر بزرگتر زن را کشت و همراه برادر کوچک از آن دهکده رفتند وهمواره عاشق زن باقی ماندند . حال باتوجه به این داستان باید اثری از روی آن ساخته می شد که برای بیننده ایرانی هم باورپذیری و هم جذابیت داشته باشد . مسعود کیمیایی فیلمی بر اساس این داستان ساخت که شاید مهجورترین اثر او تا این زمان باشد غزلی که شناخته نشد و به حق خود نرسید . کیمیایی فضای داستان را به روستایی شمالی آورد و دو برادر کُرد را شخصیتهای داستان خود قرار داد ؛ دو برادر جنگلبان که رشته علاقه میان آندو چنان محکم است که هیچ چیزی در آن نمیتواند رسوخ کند ، کیمیایی داستان را چنان رقم می زند که شخصیتها به آدمهای همیشگی و آشنای او تبدیل شوند . دو برادر با گویشی دوست داشتنی و جنگلبان ، حافظ درختان و سبزی و طراوت جنگل با خویی مهربان و جذابیتی مردانه به دور از سرکشی و لات بازی تا زمانی که کسی به آنها و رابطه مرید و مرادی ایشان و جنگل و درختان کار نداشته باشد آرام هستند  . در فیلم کیمیایی برادر بزرگتر زن را به خانه می آورد  و حیای شرقی برادر کوچک او را وادار به ترک خانه می کند اما ... تا این جای داستان همان داستان بورخس است اما نکته ای در غزل است و آن مرگ خود خواسته و آگاهانه غزل است ، غزل در واقع شهید یک عشق است عشقی که به دو مرد داشت و به خاطر حفظ عاشقانه هایش است که ترجیح می دهد در دنیا نباشد تا میان دو برادر را که هر دو را به یک قدر عاشق است ، به هم ریزد . غزل در تصمیمی که برایش می گیرند صبور و آرام می نشیند تا حکمی عاشقانه برایش اجرا شود و آن این است که به ضرب چاقوی عاشقانه هایش از پای در آید چرا که دو برادر را نیز طاقت این نبود که غزلشان به روسپی گری روی آورد و سرانجام این عشق ممنوع مرگ بود و سرگردانی اما غزل این مرگ را خوش تر داشت و در لحظه آخر به سلامتی دو برادر می نوشد و مرگ را در آغوش پذیرا می شود و دو برادر او را به رودخانه می برند و به آب می سپارند که غزل تطهیر شده را آب پذیرا باشد . در سکانس پایانی دو برادر که دیگر چیزی جز یکدیگر و یاد غزل ندارند به جایی می روند که فرجام آن معلوم نیست و همه چیز را پشت سر خود نابود میکنند تا نشان دهند به هیچ چیز دنیا جز یکدیگر تعلق خاطر ندارند و به سوی ابدیتی می روند که پیش رویشان است .                                                               

انقدر از فضای فیلم گفته شد و غایت آن که وقت نشد صحبتی از عوامل دیگر فیلم شود در فیلم غزل محمد علی فردین برای اولین بار با مسعود کیمیایی همکاری می کند که حاصل آن شاید بتوان گفت بهترین نقش آفرینی فردین است ، فرامرز قریبیان هم در دیگر همکاری خود با کیمیایی درخشان ظاهر شده است اما نمی توان از بازی چشمگیر پوری بنایی به نقش غزل چشم پوشی کرد شاید این فیلم اوج هنر نمایی این بانوی سینما باشد . کار زیبای نعمت حقیقی که این بار از تصاویر سیاه و سفید درخشان همیشگی اش خبری نیست و این فیلم را به صورت رنگی کار کرده است و مثل سابق به تصاویر و قاب بندیهای خوبی رسیده است موسیقی اسفندیار منفرد زاده با نوایی آرام و محزون بسیار به فیلم یاری رسانده است و یکی از بهترین های موسیقی متن است که منفردزاده کار کرده است . غزل یکی از دیده نشده ترین آثار سینمای ایران است که اگر خوب و شایسته دیده می شد تبدیل به نقطه عطفی در سینمای مسعود کیمیایی می شد که ادامه آن در سالهای پس از انقلاب ساخته شدن فیلم « مرسدس » است که شاید به نوعی دیگر و مدرن تر از روی داستان مزاحم ساخته شده است اما این بار مزاحم یک زن نیست که یک اتومبیل شیک و راحت است ،اتومبیلی که با وارد شدن میان زندگی چند جوان امروزی زندگی هر کدام از آنها را به نوعی به هم می ریزد و باعث به وجود آمدن مشکلاتی برای آنان می شود و حتی جان آنها را به خطر می اندازد پس دیگر چاره ای جز از بین بردن مرسدس برای آنان نمی ماند آنها مرسدس را می سوزانند تا یکدیگر را در یابند تا زندگی را میان یکدیگر میان عشق و رفاقت پیدا کنند مرسدسی که با راه رفتنش با علامتش در هر جای دنیا که باشد نماد سرمایه داری است سرمایه داری که جوانان را می خواهد اسیر خود کند و به ورطه نابودی بکشاند  با اقدام کنشمندانه جوانان روبرو می شود و به آتش کشیده می شود .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 14:21  توسط محمد  | 

گزارش گونه ای از جشنواره فیلم فجر قسمت دوم و پایانی

به نام یگانه هستی

فیلم کوتاه و مستند در دید سینما رو ها و سینماگران ایران اهمیت و ارزش خاصی ندارد. اگر به کسی بگویی دارم می روم تا فیلم مستندی را تماشا کنم به تو خواهد خندید. این طرز طلقی و برداشت اشتباه نسبت به سینمای مستند و فیلم کوتاه ضربه زیادی را به این نوع سینمای متأسفانه، مظلوم، وارد می آورد. سینما روهای حرفه ای هم حتی به راحتی از کنار سینمای مستند و تجربه گرای کوتاه می گذرند. این مقدمه را از این رو آوردم تا بیانگر مظلومیت سینمای مستند و فیلم کوتاه باشد و پیش زمینه ای باشد برای یاد کردن از دو فیلم مستندی که در جشنواره دیدم.

فیلم اول فیلمی به نام «ماریا» می باشد. این فیلم حکایت زندگی فردی است که دچار اختلال هورمونی و جنسی است، فردی که با داشتن زن و حتی فرزند، پی به این اختلال می برد و بعد از سالها زندگی بی سر و صدا، در یکی از کشورهای خارج، عمل جراحی می کند تا بتواند تغییر جنسیت داده به اصل واقعی اعطا شده از جانب خداوند بازگردد.«ماریا» موضوعی جسورانه و ساختار شکن دارد، آنهم در ایران. در کشور ما متأسفانه این جور افراد محکومند به زندگی و تحمل همین وضع نا به هنجار. این تفکر و طرز تلقی غلط از کجا می آید، هیچ کس نمی داند، اما همه می دانیم که در ایران بسیار ظلم در حق این بندگان خدا روا می شود. یادم نمی رود، وقتی که برای گرفتن معافی پزشکی به دلیل ضعف چشم درون صف های نظام وظیفه از این اتاق و طبقه به آن اتاق و طبقه می رفتیم، پسر خوش چهره ای با ما بود که همیشه نگاه سنگین و پچ پچ بچه های داخل و بیرون از صف درباره او بیداد می کرد. وقتی علت را از یکی از دوستان که بیشتر با هم نزدیک بودیم پرسیدم، گفت:« این بنده خدا تمام عمر ایران نبوده حالا که برای پاره ای کارهای حقوقی برگشته گیر سربازی افتاده، حالا اومده تا به خاطر مشکل هورمونی که داره معافی بگیره». بعد از دیدن ماریا نگاه های سنگین روی آن پسر، که تازه جوان هم بود را مقایسه می کنم با وضعیت کسی که با گذشت سه، چهار دهه از زندگی اش، تازه پی به چنین مشکل حادی برده و با داشتن زن و دو، سه فرزند مجبور است که به عمل جراحی متوصل بشود و  تغییر جنسیت بدهد. ماریا مستند جسور و موشکافی است که پرداخت خیلی خوبی ندارد. فیلم شروع و پایان خوب و کوبنده ای ندارد اما موضوع قابل بحثی را داراست.

از مسعود خان کیمیایی که می خوام بنویسم، دست و پام می لرزه و قلبم تاپ تاپ می کنه، گلوم خشک می شه، مو بر بدنم راست و بدنم گرم. عشقه دیگه همه اینا عشقه، عشقه مسعود کیمیایی که سینما را با او شروع کردیم، با او و قیصر. قیصر شدیم و معترض به بی عدالتی، رضا موتوری و عشق به سینما و فرار از طبقه پائین، داش آکل و عشق ممنوع و مردانگی، گوزنها و سید و چریک و انقلابی، خلاصه با هر شخصیتش کسی شدیم و ماجراهایی تجربه کردیم. با قیصرش شروع به عاشقی کردیم اما هنوز با «حکم» حتی به نیمه را عشق نیز نرسیده ایم و خود را مبتدی راه عشق کیمیایی می دانیم.«سربازهای قیصر» مستند دیگری بود که در جشنواره فجر امسال دیدم. فیلم به عنوان پایان نامه دانشجویی ساخته شده و در آن با مصاحبه با منتقدین و و سینماگران و قرار دادن خود کیمیایی در فضای فیلم های قبل از انقلابش و رو در رویی و گفتگو با جواد طوسی به بررسی سیر موقعیت اجتماعی فیلم های کیمیایی در سینمای به خصوص قبل از انقلاب ایران می پردازد و تأثیر آنها را بر روی فرهنگ عامه و جامعه دوران ساخت و اکران قیصر به تحلیل می نشیند. نه از این جهت که من عشق کیمیایی ام از این فیلم تعریف می کنم، نه، که همیشه سعی کرده ام در مورد خود فیلمهای آقا، نیز عادلانه و صادقانه قضاوت کنم و ایراد و اشکالی اگر هست از چشمم دور نماند، از این جهت سربازهای قیصر را سوای موضوع آن خوش ساخت و پرداخت یافتم. فیلم آغاز بسیار خوب و کوبنده ای دارد و در ادامه نیز با زدن ضربه های به جا و مناسب اجازه نمی دهد تا بیننده از شوک دیدن پلان ها و نما های قبلی خارج شود. برای مثال سکانس ورود کیمیایی و طوسی به زیر بازارچه، ورود این دو به حمام فصل قتل کریم در «قیصر» و چهره و واکنش های کیمیایی در برخورد با چنین مکان های پر خاطره و نوستالژیکی و مونتاژ این صحنه ها با نماهای موجود در خود فیلم  «قیصر» فضای بسیار جالبی را رقم می زند. کم نیستند از این دست صحنه ها در فیلم، جایی که کیمیایی وارد خانه موجود در گوزنها که سید برای خرید مواد به آنجا می رود و دیدن آن خانه با همان حوض و پاشوره، قطع می شود، به نمای موجود در خود گوزنها و چه حال خوشی دارد دیدن این سکانسها و «قیصر» و «گوزنها» بر پرده حتی نه چندان عریض سالن ۲ سینما سپیده. فیلم در اوج و در سکانس پایانی قیصر قطع می شود به نمای خروج کیمیایی و طوسی از منزل مذکور و موسیقی کوبنده ترانه بی نظیر «یک مرد» فرهاد. هنوز هم از به یاد آوردن این سکانس تمام بدنم می لرزد و مو بر بدنم راست می گردد. آنچه کرد با من، منصور غلامی سازنده اش در این فیلم چنان تکانم داد و چنان حالی پیدا کردم که دیگر یارای دیدن آقای کیمیایی در آن حال و روز و با آن نگاه حسرت خوارانه نسبت به گذشته از کف رفته را نداشتم و بار دومی که بچه ها برای دیدن این فیلم رفتند، نتوانستم که برم. اگر آقا می خواهند که حضور نداشته باشند در جشنواره ایرادی نیست که خواست ایشان مطلوب ماست اما نام بلندشان تا ابد زیبنده سینمای ایران است. سینمای کیمیایی را عشق است که هر چه عشق به سینماست از اوست و با او.

کلی برنامه جشنواره رو بالا، پائین کردم و عقب، جلو تا بتونم تو یه سانس یه سالن «زمان می ایستد» فیلم علی رضا امینی رو که اکثر اکرانهاش روزهای اول جشنواره بود، پیدا کنم. بالاخره روز شنبه سینما عصر جدید سانس ۹ شب رو مناسب یافتم. شال و کلاه کردم و راه افتادم. جلوی در سینما که رسیدم دیدم روی شیشه یه کاغذ چسبوندن:« به علت نرسیدن فیلم زمان می ایستد، در این سانس فیلم پرونده هاوانا اکران می شود». حال مجسم کنید، من چه حالی شدم؟ عصبانی به زمین و زمان فحش می دادم. آخه نرسیدن به چی؟ نرسیدن به کجا؟ این فیلم که روزای اول جشنواره اکران شده و الان دیگه اکران نداره. جداْ که ما تو ایران آخر برنامه ریزی و نظم و ترتیبیم ها. خلاصه با هر بدبختی بود خودم رو راضی کردم که برای اینکه ضایع نشم و دست از پا درازتر بر نگردم خونه، برم و پرونده هاوانا رو ببینم. با دوستی هم دم در آشنا شدم و با اون با هم رفتیم تو. پس «پرونده هاوانا» شد فیلم بعدی که دیدم. فیلم در مورد قاچاق دارو و مافیای دارو است. در این میان دکتر داروسازی که مشغول تولید داخلی یک داروی مهم است، در می یابد که پروژه ساخت دارو در داخل که به رهبری او انجام می شد، به این دلیل متوقف شده که شرکتی با ورود مواد اولیه و بسته بندی این مواد ادعای تولید صد در صد داخلی این دارو را دارد. در کنار این موضوع اصلی، دسیسه مافیای پخش این دارو و ایجاد مشکلات خانوادگی برای این پزشک نقش داستان حاشیه ای و پیش برنده را بازی می کند. فیلم «پرونده هاوانا» با نگاهی همراه با اغماض و مثبت اندیشی به سختی فیلمی متوسط و متوسط ضعیف حتی، است و هویدا است، این فیلم تنها ساخته شده تا برفوشد( بخوانید بفروشد). از انتخاب نام ـ که هیچ ربطی به فیلم ندارد جز اینکه مواد اولیه دارو از کوبا وارد می شود- گرفته تا عوامل و بازیگران کاملاْ مشخص است فیلمی در راستای به دست آوردن گیشه خانواده است، به همین دلیل پرونده هاوانا فیلمی سر دستی و آسان گیر است. موضوع که در شوکران نیز آزموده شده بود و خیلی بهتر از آب در آمده بود. بازیها نیز اصلاْ چشم نواز و حتی چشم گیر نیز نیستند. وقتی برگشتم خانه و محمد گفت که امین تارخ نیز جزو کاندیدا ها است داشتم از خنده پس می افتادم، دریافتم که این جشنواره واقعاْ قحط الرجال است. فیلم به شدت سر دستی است و پرداختی سهل گیر دارد.جز فیلم برداری متوسط بالای کلاری و تدوین خرقه پوش که سعی زیادی کرده بتواند به فیلم کمک کند، چیز دندان گیر دیگری نداشت، به خصوص کارگردانی ضعیف، نماهای سهل و ممتنع و دم دستی رئیسیان ضربه بزرگی به فیلم زده. به هر حال، از دیدن پرونده هاوانا هیچ طرفی جز خرید یک کتاب خوب به نام«سرخپوستان بزرگ می گویند» که از سالن سینما عصر جدید ابتیاع کردیم نبستیم.

روز آخر در برنامه ام سه فیلم داشتم که دو تای آنها را دیدم. قصد داشتم «گل های پژمرده» جارموش را ببینم، بلیط «عصر جمعه» را هم که از قبل داشتم و «چهارشنبه سوری» را هم می شد در سینما سپیده دید. برای دیدن گل های پژمرده که خواب ماندم و نرسیدم که این فیلم را ببینم، اما افسوس نخوردم، چراکه بعداْ از دوستان شنیدم که دچار چنان جرحی شده که قابل دبدن نبوده، پس نمره بیشتری به خودم دادم که نرفتم شاهکار لت و پاره شده جارموش را ببینم، اما «عصر جمعه». امسال کم فیلم دیم اما یقیناْ و قطعاْ بهترینشان «عصر جمعه» بوده، فیلمی خوش ساخت و خوب که در صورت اکران مناسب با تبلیغات خوب حتماْ خواهد توانست که فروش خوبی را هم به دست آورد. عصر جمعه یقیناْ پدپده امسال جشنواره بوده و جزو معدود فیلمهای قابل بحث. برای اینکه عطش دیدنتان را نه تنها خاموش نکنم بلکه افزونترش کنم یک جمله در مورد داستان فیلم می گویم و آن این که: فیلم در مورد بچه ای حرام زاده  مادرش و عاقبت زندگیشان است. مونا زندی حقیقی جداْ جای تقدیری بیش از این داشت و اگر در مقام مقایسه با فرهادی بخواهیم نگاه کنیم، جایزه کارگردانی به زندی می رسید تا فرهادی، زندی به نظر من تنها چوب کم سابقه بودنش و اینکه این فیلم، فیلم اولش بوده را خورد. پرداختی عالی، نماهایی زیبا و حرکتهای جالب دوربین به دور از زیاده روی و میزانسن های سنجیده زندی در پیش برد داستان جسور و گستاخش نقش به سزایی داشت. بازی بی نظیر رؤیا نونهالی اثبات کرد که بازیگر بزرگی است او و قتی که بازی هدیه تهرانی را در «چهارشنبه سوری» که به جایش به آن خواهم پرداخت دیدم، دریافتم که با توجه به شنیده هایم در مورد دیگر کاندیدا های زن، بانوان بازیگر ایران، جهشی خیره کننده داشته اند در این جشنواره. تصویر واقع گرای زندی از بانوانی که به تنهایی و با هزاران مشکل و دردسر خانواده ای را به تنهایی اداره می کنند و نزدیک شدن او به زن ایرانی که خانواده اش را هر چه قدر هم که بی خانواده یا ناپایبند به اصول خانواده باشد باز هم با همت و ممارست به دندان می کشد و از هر چیز بیشتر دوست دارد محشر است.تصویر زنی تنها که تلاش می کند تا کشتی طوفان زده زندگی اش را به ساحل امنی برساند با بازی عالی نونهالی و به دور از مرد کوبی ها و یا شعارهای تو خالی مرد ستیز میلانی- که گاهی می اندیشم خودش نیز از این زیاده گوییهای بی منطق به ستوه آمده- کوبنده و قاطع است. او با استفاده از زنانگی اش و نزدیکی با منطق زنانه بسیار مو شکافانه و عمیق به روابط و نوع زندگی زن سرپرست خانواده می پردازد و بدون هیچ جانبداری الکی، یا سعی در برانگیختن حس همدلی تماشاچی تنها سعی می کند در باره این زن، گوینده واقعیات صریح و بی پرده و البته ژرف نگر باشد. همچنین زندی تلاش زیادی دارد تا با نزدیک شدن به قهرمان جوان داستان و قربانی ندانم کاری گذشته مادر که همان فرزند نا مشروع است، بدون هیچ گونه دادن و یا گرفتن بی دلیل حقی از او تنها شرایط این افراد را در جامعه به تصویر بکشد. به تمام دلایل بالا و با توجه به ندیدن بسیاری از فیلمها از جمله «به نام پدر»، بازهم به جد و مؤکداْ نظرم را در مورد « عصر جمعه» اینگونه بیان می کنم که فیلم اگر عالی نباشد فیلمی بسیار خوب است، که از دید جامعه شناختی و اجتماعی بسیار دقیق و نکته سنج است.

آخرین فیلمی که امسال در آخرین سانس جشنواره دیدم «چهارشنبه سوری» بود. اصغر فرهادی هنرمند است که توانسته از چنین موضوع تکراری و دست مالی شده ای، چنین فیلمی در آورد. «چهارشنبه سوری» به شدت فیلم متوسطی است. بردن جایزه توسط این فیلم مؤید این نکته است که امثال واقعاْ قحط الرجال بوده در جشنواره و فیلم واقعاْ خوب نداشته ایم، همان طور که جشنواره پارسال این طور بود. بردن جایزه توسط فیلمهایی که خیلی حقشان نیست و تقسیم جوائز توسط هیئت داوران، به طوری که بالاخره به هر کس جایزه ای برسد، خنده دار و مضحک می نماید. داوران به طرز خنده داری جوایز را تقسیم، می کنند. پارسال برای اینکه مجید مجیدی از جایزه بی نصیب نماند، جایزه بهترین کارگردانی را به او دادند و جایزه بهترین فیلم را به میر کریمی برای «خیلی دور خیلی نزدیک»، امسال نیز به همین طرز مضحک حکایت تکرار شد و برای اینکه هم اصغر فرهادی جایزه ببرد و هم حاتمی کیا بهترین کارگردانی را به فرهادی دادند و بهترین فیلم را به حاتمی کیا که خودش تهیه کننده فیلمش بود در حالی که تهیه کنندگی امری سوای کارگردانی است. لذا از این به بعد به تمام کارگردانها اکیداْ توصیه می شود تهیه کنندگی فیلمهایشان را نیز خود به عهده بگیرند تا از جایزه بی نصیب نمانند. بگذریم از بحث اصلی مان دور افتادیم. اصغر فرهادی در این فیلم، در مقایسه با «رقص در غبار» و «شهر زیبا» ضعیف است چراکه از فیلمهای گذشته اش ضعیف تر است اما به خودی خود بد نیست، خوب هم نیست اما مهم این است که بد نیست. فیلم روایت گر بی اعتمادی و شک زنی به مردش است و می خواهد بازگوی حدیث اعتماد و صداقت و راست گویی در زندگی زناشویی باشد. اینکه در به تصویر در آوردن این حکایت سازنده آن تا چه حد موفق عمل می کند باز می گردد به توان فرهادی و قدرت روایت گری اش در پرداخت این مقوله که البته به نظر من خیلی موفق نبوده. بزرگترین نقطه ضعف فیلم این است که عمیق نیست و به بطن زیاد توجه نمی کند، شاید هم می خواهد که توجه کند اما نمی تواند. در نظر بگیرید سکانس جدا شدن زن از مرد و ترکیده شدن ترقه توسط موتوری ها کنار پایش و ترس زن و به طبع آن احساس ضعف زن و تنهایی اش. شاید اولین چیزی که به ذهن تماشاگر بعد از آن نحوه جدا شدن می رسید همین بود که با بازگشت زن و دیدن کوچه خالی و اینکه ماشین مرد نیست زن احساس تنهایی می کند و پشیمان می شود. این سکانس را به عنوان کلیدی داشته باشید و در نظر بگیرید دوربین و سازنده هیچ گاه نمی تواند آنگونه که باید به معضل مطروحه در فیلم نامه نزدیک شود. نزدیک شدن زیاد و پرداخت بیش از حد به شخصیت زن ماجرا و توصیف اوضاع روحی او به صورت یک دیوانه، از جایی به بعد به زیاده گویی تبدیل می شود و باعث خستگی بیننده شده او را از شرایط اصلی جاری در بطن خانواده دور می کند. چهارشنبه سوری  اگر با دید عمیق تر و با وسعت دید بیشتری ساخته می شد، قطعاْ جای این را داشت که به یک درام روان شناسانه عمیق خانوادگی تبدیل شود، چیزی که در مقیاس نه چندان وسیع در «قرمز» جیرانی به وقوع پیوست، اما شهر زیبا متأسفانه هیچ گاه از سطح به زیر نمی رود و مدام در لایه رویین یک نا امنی روانی و بی اعتمادی خانوادگی، باقی می ماند. بازی هدیه تهرانی در نقش زن مظنون، مظنونی که از شدت ظن کارش به جنون می کشد، مجنونی که دچار انحلال و ویرانی درونی می شود و از داخل از هم می پاشد و نابود می شود، بی غایت زیبا و عالی است. هنگامی که بازی رؤیا نونهالی را در عصر جمعه دیدم اندیشیدم که: مگر هدیه تهرانی چه طور بازی کرده که جایزه به او رسیده؟ وقتی که چهارشنبه سوری را دیدم به این فکر کردم که: یقیناْ سایر کاندیدا ها هم بدشناس بوده اند که در این جشنواره و در مقابل این بازی، بازیشان به قضاوت گذاشته شده و قطعاْ اگر هر کدام از این کاندیداها در دوره های پیشین جشنواره از جمله نونهالی چنین بازی هایی می کردند می توانستند سیمرغ بلورین بازی در نقش اول را ببرند اما افسوس که رقیبی قدر داشته اند. این افسوس نه از این بابت است که خانم تهرانی جایزه را برده، نه، از این جهت است که چرا بازی خوب دیگران نتوانسته که به چشم  بیاید؟ چراکه نمی توان هیچ تصوری داشت برای این جایزه، در این سال و با این بازی، جز خانم تهرانی. سایر بازی های چهارشنبه سوری چندان نقاط قابل توجهی برای بازیگرانشان به حساب نمی آید. حمید فرخ نژاد که عیناْ همان بازی ارتفاع پست را تکرار می کند. ترانه علیدوستی نیز اینقدر بزرگ و مهم شده در عالم بازی گری، که بازی ای سوا و فرای آن چیزی که در اینجا از او دیدیم انتظارمان است. در هر حال چهارشنبه سوری درامی است خانوادگی و با پس زمینه های اجتماعی که هیچ گاه آنطور که باید و شاید دقیق و نکته سنج نمی شود تا بتواند که تحلیل و توصیف درستی از شرایط موجود در خانواده مذکور ارائه دهد.

دوستانی از من خواسته بودند که راجع به «مواجهه» بنویسم اما متأسفم از گفتن این مطلب که این فیلم را ندیده ام. هر چند داستان منبع الهام این فیلم را خوانده و بسیار دوست دارم اما دوستان از من نقد فیلم خواسته اند نه نقد داستان، پس ان شاءالله باشد برای زمان دیگری که فیلم را دیده بودم.

هر چه بود جشنواره امسال نیز با تمام کمی ها و کاستی هایش به پایان رسید.دوره جشنواره دوره ای است که ما اهالی و عاشقان سینما بسیار دوستش می داریم، از این رو که سفره وسیعی با طعام های گوناگون و رنگارنگ گسترده می شود تا عاشقان سینما به قدر همت و علاقه شان از این سفره دانه برگیرند. جشنواره چه خوب چه بد زمانی که به اتمام می رسد برای سینما دوستان حسرتی عمیق از تمام شدن این جشن در بر دارد، که سخت و جانگداز است خداحافظی از این گرد هم آیی. به عنوان یکی از عاشقان سینه چاک این سینما فقط باقی می ماند آرزوی رشد، تعالی و حرکت رو به جلوی این سینما و ذکر این امیدواری که آرزو می کنم در آینده جشنواره ای پر بارتر و جسور تر از حیث پرداخت و محتوا داشته باشیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 14:16  توسط علیرضا  | 

گزارش گونه ای از جشنواره فیلم فجر قسمت اول

به نام هستی بخش روح افزا

قبل از شروع این مطلب ذکر دو نکته ضروری است.نکته اول، عرض تشکر و سپاس خدمت دوستان عزیزی که در این مدت که وبلاگ ما آپ دیت نمی شد به ما سر می زدند و عذر خواهی از همه این دوستان از بابت این تأخیر وا اهمال کاری از جانب ما. نکته دوم توضیح این غیبت است و آن اینکه: به دلیل تقارن روزهای گذشته با جشنواره فیلم فجر سرگرم جشنواره بودیم، در خلال جشنواره هم به یاری خدا و بسیاری از دوستان دور و نزدیک، توانستیم که بالا خره یکی از طرح های کوتاهمان را جلوی دوربین ببریم، این خود مزید بر علت شد، تا غیبتی نا خواسته داشته باشیم.

خب، دوستان عزیز بریم سر کار خودمون. با اجازه شما می خواستم امروز گزارشی اجمالی از جشنواره امسال و فیلمهایی که دیدم خدمت تمام عزیزان همراه، به قدر توانم عرض کنم.من در جشنواره امسال توانستم هفت فیلم بلند و دو فیلم کوتاه ببینم، به همین دلیل با اشاره به فیلم هایی که امسال دیدم و شنیده هایم مروری بر جشنواره خواهیم داشت.

اولین فیلمی که دیدم فیلمی بود با عنوان« یادداشت بر زمین» به کارگردانی علی محمد قاسمی. قاسمی به عنوان کارگردانی که از عرصه کوتاه پا به عرصه فیلم بلند گذاشته بود با اولین فیلم بلندش شروع خوبی داشت. فیلم یادداشت بر زمین فیلمی کاملاْ تجربی و نو آور است و در عرصه تجربه و آزمایش گام بلندی به جلو بر می دارد. از نکات بارز مثبت موجود در فیلم می توان به فیلمبرداری عالی قاسمی (تصویر برداری این اثر به عهده خود علی محمد قاسمی بوده) اشاره کرد. هر چند فیلم در برقراری ارتباط با تماشاگر به چند دلیل که در پی خواهد آمد ضعیف عمل می کند اما از تکنیک و ساختار بصری خوبی برخوردار است. قاسمی تا نیمه اثر روایتش را رنگی تعریف می کند. از آغاز که قهرمان داستان خدایی و خدا جو است رنگها حضوری پر رنگ و تأثیر گذار دارند، به موازات فاصله گرفتن شخصیت از ابعاد روحانی و معنوی بشری، رنگها کم کم، رنگ می بازند و حضور رنگهای چشم نواز، آهسته آهسته، جای خود را به بی رنگی و رنگ پریدگی می دهند و یک سوم پایانی اثر به طور کامل در فضایی سیاه و سفید و خاکستری، که دیگر نشانی از شور و حال و عشق و عرفان ندارد، به تصویر در می آید. فیلم یادداشت بر زمین به دلیل نداشتن زبان فارسی و دیالوگ های کردی بسیار بد فهم و سقیل است. فیلم کلاْ کم دیالوگ است و بیشتر گفتگو ها هم مونولوگ هستند، اما نا همخوانی این زبان با گویش تماشاگر، مانع از برقراری ارتباطی مؤثر با بیننده می شود. در هر حال فیلم یادداشت بر زمین فیلمی است که برای پیگیران جدی سینما به خصوص علاقه مندان به سینمای تجربی دیدنش خالی از لطف نیست.

«اسب» به کارگردانی بابک محمدی یکی دیگر از فیلم های جشنواره بود. فیلم از همان اول به ورطه شعار میافتد و در همان ورطه شروع و ادامه به دست و پا زدن می کند. بیش از بیست دقیقه از آغاز فیلم نگذشته بود که دیگر توان و اعصاب تحمل ادامه را از دست دادم و از سالن بیرون زدم، همین که برخاستم، تعداد زیادی از افراد نه چندان زیاد حاضر در سالن که انگار منتظر خط شکن بودند، با من از سالن بیرون آمدند. به هر صورت «اسب» یکی از ضعیف ترین آثاری بوده که تا به حال دیده ام، کم پیش می آید دیدن فیلمی باعث شود نیمه کاره رهایش کنم و از سالن بیرون بیایم.

«زمستان است» فیلم دیگری بود، که در جشنواره امسال دیدم. فیلمی ضعیف و بی سر و ته.ماجرا حکایت کوچ است و بی کاری و عشق. اما توانایی کارگردان در برقرار کردن ارتباطی مؤثر و در خور بین مردانی که جلای وطن می کنند به دنبال کار، جوانان بی کاری که عاشق می شوند و بانوانی که در انتظار بازگشت همسرانشان از سفر دل از آنها می برند و به تازه از راه رسیده هایی الکی خوش می سپارند، عقیم و سترون است. به همین دلیل فیلم از آن چیزی که بن مایه و خامه، است که توسط دولت آبادی نگاشته شده و از فضای خاکستری و کدری که او در توضیح این دنیای پیچیده و ناموزون دارد، فاصله شگرفی دارد و هر گز نمی تواند به روح اصلی موجود در اثر حتی نزدیک شود. نا توانی خالق در عمیق شدن در احوال مهاجران به دنبال کار و کلاْ شخصیتهای اصلی داستان به تصویری و تعریفی دور از این اشخاص می ماند. به تمام اینها اضافه کنید بازی ضعیف بازی گر و نابازیگران را تا در یابید چرا این فیلم را ضعیف و بی سر و ته می خوانم. شاید اگر اسامی استادانی چون محمدرضا شجریان و محمود دولت آبادی نبود در شرایط عادی هیچ گاه به تماشای این فیلم نمی رفتم. وجود این اسامی خود به تنهایی می تواند، هر علاقه مندی را به هر جایی بکشد، اما مسلماْ اگر به عنوان یک تعقیب کننده به سالن بروید و ببینید با شاهکار استاد دولت آبادی چنین کرده اند سرخورده خواهید شد. اول اینکه ظرف این اثر به هیچ وجه ظرف یک فیلم بلند نیست، نهایت تایم مفیدی که بشود از همان داستان بدون اضافات و افاضات، استخراج کرد حدود چهل دقیقه است. ایراد عمده ای که در بین فیلم سازان ایرانی شایع است همین بلند کردن بی دلیل فیلم های کوتاه است، در نظر بگیرید «گیلانه» خانم بنی اعتماد را، فیلم کوتاه «گیلانه» اثری تأثیر گذار و موجز است، در حالی که قطع بلندش ریتمی کند و کش دار دارد. ایراد این رویکرد به فیلم های بلند و نادیده گرفتن فیلم های کوتاه به قول خسرو سینایی این است که تماشا گران و منتقدان ایرانی، فیلم کوتاه را جزو کارنامه یک هنر مند به حساب نمی آورند و فیلمساز که در قطع کوتاه فیلم قابل بحثی ساخته برای نشان دادنش به بیننده آب توش می بندد تا یک فیلم بلند، بتوان از آن استخراج کرد. حضور استاد شجریان و تصنیف «زمستان است» نیز به نظر کاملاْ زائد و قابل حذف می آید. تصنیف «زمستان است» در این فیلم دقیقاْ به مثابه این است که برای یک آهنگ «متال» کلیپی از گل و سبزه بسازی. تصنیف به کل از اثر بیرون می زند و با حساسیتی که من نسبت به این عزیز دارم نمی فهمم که چرا قبول کرده این تصنیف در این فیلم استفاده شود؟ آیا به صرف اینکه نماهایی در زمستان و برف داریم، می توان از هوای دلگیر، درهای بسته، نفسهای ابر، زمینی دل مرده، دیواری در برابر چشم، آسمانی با سقف کوتاه و ... سخن گفت؟ پس روح غربت، تنهایی، دل مردگی، یأس و تنهایی جاری در شعر «مهدی اخوان ثالث» و آهنگ استاد «حسین علیزاده» چه می شود؟ اگر تصویر برداری زیبا و تأثیر گذار فیلم را از آن بگیریم و همین طور نبود متن محکم و استوار«سفر» دولت آبادی هیچ چیز قابل عرضه ای نداشت. من که نفهمیدم «احمد طالبی نژاد» که خود را مدافع ادبیات می داند و در پنهان و آشکار رمان تحسین شده«جسدهای شیشه ای» استاد مسعود کیمیایی را کوبیده و به هر اقتباس ادبی گیر می دهد، از چه چیز «زمستان است» خوشش آمده؟ هر چند که سینما و کلاْ هنر، اموری سلیقه ایست و نظر ایشان نیز به عنوان پیش کسوت این وادی محترم، اما آیا به صرف پایبندی یک اثر سینمایی به یک متن ادبی این اثر کاری قابل بحث است؟ یا مهم این است که سازنده یک فیلم سینمایی اقتباس شده از یک اثر ادبی تا چه حد و با چه عمقی به روح و تصویر موجود در یک متن ادبی نزدیک شده و به قول امروزی ها فهوای کلام ادیب را آیا توانسته که به تصویر بکشد؟

«جایی در دور دست» فیلم دیگری است که امسال دیدم. هر چند که این فیلم نسبت به فیلم قبلی معصومی یعنی «رسم عاشق کشی» گام مهمی به جلو محسوب نمی شود، اما فیلم به خودی خود، سوای فیلم قبلی اثری مهم و قابل بحث است. جایی در دوست فیلمی صمیمی و دوست داشتنی است. این فیلم نیز به سیاق رسم عاشق کشی روایت گر حدیث عاشقی و دلدادگی است، حدیث عشق است و مدحی در احوال عاشقان بی دل و جسور. حضور رنگ ها به خصوص رنگ قرمز که نمادی از خون عشق در این فیلم مهم و قابل ذکر است. حکایت این بار و در اینجا داستان جوان ساده دلی است که عاشق دختر لالی می شود. دختری که دچار لالی خود خواسته ای شده، تا به این وسیله در برابر پدر جبارش بایستد و با کسی که خود می خواهد ازدواج کند، با کسی که عاشقش باشد. درخت به عنوان نمادی از سبزی و سر زندگی و قطع کنندگان درخت به نشان کسانی که با سبزی و زیبایی و لطافت بیگانه اند حضوری پر رنگ دارند. برف نیز به نشان زلالی و شفافیت درونی عاشق شیدا، با آن سفیدی چشمنوازش خبر از ضمیر ساده و بی آلایش عشاق جوان می دهد. تصویر برداری خوب نادر معصومی در فضایی که به خودی خود دارای جمالی بلا تشبیه است کمک شایانی به فیلم کرده. قابهای پیش نهادی خسرو معصومی به برادرش نادر باعث شده تا فضای رؤیایی و عاشقانه زیبایی پیش چشم بیننده قرار گیرد. جایی در دوست از آن پایان تلخ رسم عاشق کشی فاصله گرفته و با پایانی خوش و رؤیایی سعی کرده تا بیشتر در راستای فضای خیال گونه و عاشقانه فیلم گام بردارد، تا تماشاچی هم با خیالی آسوده تر و دیدی روشن تر سالن را ترک کند. هرچند که من به شخصه رسم عاشق کشی را بسیار دوست داشتم اما جایی در دوست هم فیلم خوب و دوست داشتنی از کار درآمده که می توان از دیدن آن لذت برد.

قسمت دوم و تکمله این یادداشت انشاءالله در پست بعدی خواهد آمد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 23:6  توسط علیرضا  |