تبليغاتX
مدایح بی صله

مدایح بی صله

سينما و باقي دلبستگي ها

آنارشیست جنگجو و خالق "سگ آندلسی"

                          

  

سورئالیسم به واقعیت والای نهفته در ارتباطات بشری، به قدرت رویا و جریان آزاد تفکر اعتقاد دارد .                         

 آندره برتون

لوئیس بونوئل هنرمندی سنت شکن ، عصیانگر ، آنارشیستی که از نا آرامی می ترسید ، کمونیستی که از نظامهای کمونیستی بیزار بود و نیهیلیستی که ارزشهای اخلاقی را رعایت می کرد ، در سال ۱۹۰۰ میلادی در ایالت آراگون از کشور اسپانیا متولد شد ، ۸۳ سال زیست ، در فرانسه ، مکزیک ، اسپانیا ، ایتالیا و آمریکا چیزی حدود ۳۲ فیلم ساخت و در سال ۱۹۸۳ در مکزیکو در گذشت .

بونوئل برجسته ترین نماینده مکتب سورئالیسم در عرصه سینما به شمار می رود ، او متعلق به نسلی از روشنفکران اسپانیایی است که با پیروزی حکومت فاشیستی ژنرال فرانکو از اسپانیا رانده شدند اما ریشه کن و تسلیم نشدند ، نسلی که علاوه بر بونوئل ، فدریکو گارسیا لورکا ، سالوادور دالی ، رافائل آلبرتی ، خوزه برگامین و دیگرانی از آن سر بر آوردند .

آغاز فعالیت هنری بونوئل با ساخت فیلم « سگ آندلسی » در سال ۱۹۲۸ بود ، فیلمی که به عنوان اولین فیلم مهم بونوئل و مهمترین اثر سورئالیستی جهان شناخته می شود . این فیلم از برخورد دو رویا پدید آمده است بدین ترتیب که سالوادور دالی از بونوئل دعوت می کند که چند روزی به نزد او برود ، در آن برخورد بونوئل خوابی را که چند شب پیش دیده بوده را تعریف می کند: یک ابر باریک ماه را از وسط می برید و یک تیغ هم داشت چشم کسی را می درید. این رویاها سالوادور دالی را هم  به وجد می آورد و او نیز  رویای خود را تعریف می کند که یک دست پُر از مورچه را در خواب دیده است و سپس پیشنهاد      می دهد که چطور است از همین خوابها یک فیلم بسازند؟  بدین ترتیب فیلمنامه «سگ آندلسی» را به صورت مشترک می نویسند، اما تهیه کننده ای حاضر به سرمایه گذاری در این فیلم که  مضمونی کاملا جدید داشت، نمی شود. اما این دو با پولی که از مادر بونوئل می گیرند، فیلم را می سازند. بعد از ساخته شدن و آماده شدن فیلم  با کمک گروهی از سورئالیستها، ترتیب نمایش عمومی فیلم را در پاریس می دهند. در اولین نمایش عمومی فیلم تمام گلهای سرسبد روشنفکر، پاریس دعوت می شوند، از جمله پابلو پیکاسو ، ژرار اوبریک ( آهنگساز) و تمام اعضای گروه سورئالیستها که در این بین نام دو نفر یعنی «ماکس ارنست» و «آندره برتون» بیشتر به چشم می آید . 

نمایش این فیلم در حالی بود که مدتی پیش از آن، فیلم « صدف و مرد روحانی » ساخته ژرمن دولاک به نمایش در آمده بود و مورد قهر تماشاگران واقع شده بود، به همین دلیل شنیدن حکایت شب اولین اکران خالی از لطف نیست. لوئیس بونوئل از آن شب تعریف می کند: « خیلی عصبی بودم ، توی جیبهایم یک مشت قلوه سنگ ریخته بودم تا اگر تماشاگران شلوغ کردند سنگبارانشان کنم». اما نیازی به قلوه سنگها نشد، چراکه فیلم مورد استقبال پرشور تماشاگران واقع شد. بدین ترتیب، از همان جا، لوئیس بونوئل وارد عرصه فیلمسازی شد و دوران پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشت.

بونوئل سبک ویژه کاری خود را داشت، دلمشغولی های وی با مضامین جنسی، مذهبی و سرکوبی روانی و ارائه این مضامین به شیوه سورئالیستی، همراه با حمله به قراردادهای اجتماعی و اخلاقیات در تمامی فیلم های وی دیده می شود. اما آنچه نام بونوئل را به میان عامه مردم کشانده است دستمایه مذهب در اغلب آثار اوست که همواره با بحثها و نظرات ضد و نقیضی همراه بوده است. در خیلی جاها از او به عنوان ضد مذهبی ترین فیلمساز تاریخ سینما نام برده می شود و او را بزرگترین خائن به مسیحیت در قرن حاضر معرفی می کنند و از سوی دیگر در نگاهی کاملاْ متفاوت او را احیاء کننده اصول راستین مسیحیت در آثارش می دانند. جالب آنکه در بیانیه واتیکان به مناسبت صد سالگی سینما، سه فیلم از بونوئل در فهرست آثار مورد تجلیل کلیسا و پاپ قرار دارد .

لوئیس بونوئل نه به معیارها و موازین سینمای حرفه ای تن داد و نه یک فیلمساز تجربی بود. تمام تلاش او در سینما این بود که بتواند یکی از خوابها و رویاهای دوران زندگی اش را در یک صحنه از فیلم بگنجاند.  با وجود قدرت آثارش در به هم ریختن قوانین اجتماعی و عرفی، او همواره بر آن بود که اخلاقی راستین و دور از ریا کاری را از عمق این ویرانی بر آورد. لوئیس بونوئل فیلمسازی بود که از موج سالهای اوج سورئالیسم در دنیا وارد عرصه فیلمسازی شد و به حق در یکی از رفیعترین قله ها ایستاد. در سالهایی که آ نارشیسم - البته آنارشیسم فرهنگی - در دنیا بیداد می کرد او به عنوان یک آنارشیست عصیانگر در دوره حکومت ژنرال فرانکو رشد کرد و مثل هر هنرمند متعهد دیگری، مورد قهر دستگاه حاکم واقع شد و سالهای زیادی از عمر  خود را در تبعیدی خودخواسته گذراند. شاید یکی از دلایل موفقیت آثار او را باید در شرایط زندگی وی در تبعید و دوری از خانه دید که تلخ اندیشی خاصی را در او به وجود آورد و این دیدگاه به نگاه نافذ و هنرمند وی کمک شایانی کرد. بسیاری از هنرمندان بهترین آثار خود را در تبعید خلق کردند و بونوئلِ از زمره بزرگترین های آنان است. عصیانگری، که فریاد فقر و گرسنگی مردم زجر کشیده را بر سر آسمانها خالی کرد و همه گان را حتی در آثار تجاری و ضعیفش، به چالش می طلبید. فیلمسازی از دوران طلایی سینما، که شاید دیگر تکرار نشود، چرا که او با کامپیوتر و جلوه های ویژه فیلم نمی ساخت بلکه با گوشت و پوست و استخوان شرایط را درک می کرد و نهایت وجود هنرمندش را بر روی نگاتیو ضبط می کرد.

بونوئل در مورد سینما می گوید: «سینما وسیله ای عالی و خطرناک است. عالی است، اگر که تفکری آزاد و روحی پوینده آن را به کار گیرد و خطرناک، هنگامی که اندیشه های سخیف در آن رسوخ کند. کافی است سینما نور واقعی خود را بر پرده افکند تا دنیا غرق در آتش شود» .

                                                                        

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 9:0  توسط محمد  | 

ما نمی بینیم خیال می کنیم که می بینیم!

به نام هستی بخش روح افزا

ما نمی بینیم خیال می کنیم که می بینیم!

برای لحظاتی چشم هایتان را ببندید، پلک ها را روی هم بگذارید و بیاندیشد. حالا تصور کنید که کور شده اید و دیگر نمی بینید، آری همین طور که چشم هایتان را بسته اید، به آخرین تصویری که دیدید فکر کنید و با خود بگویید که:« من کور شده ام و دیگر هیچ چیز و هیچ کس را نخواهم دید». ادامه بدهید، نترسید و خود را به دست اوهامی که به شما هجوم می آورند بسپارید، شما کور نشده اید، تنها در حال تصور کوری هستید، پس همچنان ادامه بدهید. حالا همین طور که در کابوس کوری به سر می برید و دارید نابینایی را تصور می کنید اندکی بیشتر ذهنتان را رها کنید و این بار بیاندیشید که در جامعه ای زندگی می کنید که همه مردم آن نمی بینند، در ذهنتان کشوری را با مردمانی تصور کنید که هیچ کدامشان نمی بینند. خیال کنید در کشور کورها زندگی می کنید، در کشوری که از رئیس جمهور گرفته تا بقّال و پزشک و سپور و همه و همه کورند.

آری، می فهمم. الان خوشحالید از اینکه تمام چیزهایی که دیدید، کابوس بوده و جز خیالی سخت و دردناک، هیچ. « ژوزه ساراماگو» نویسنده چیره دست پرتقالی در رمان برنده جایزه نوبل ادبی ۱۹۹۸، «کوری»، این دنیا را برای خواننده ترسیم کرده و حکایت زندگی در کشور کورها را تعریف می کند. «کوری»، حکایت بازگشت به توحش و بربریت، بلکه ماقبل آن و بدتر از آن است.«کوری»، حدیث بازگشت از همه به هیچ، از عزیز به حزیز و از اوج قله به عمق دره است.

 ساراماگو در این رمان خواننده را در سفری از یک جامعه متمدن و امروزی به یک جامعه حیوانی با خصوصیات و جنبه های حیوانی می برد. او خواننده را در این سفر با ارزشهای انسانی بیش از پیش آشنا می کند، مقدمه و لازمهء این آشنایی، شناخت بعد حیوانی و خلق و خوی وحشی گری در انسان است. نویسنده با بردن خواننده به عمق توحش، او را با وحشی گری و خلق و خوی حیوانی مستتر در قید و بندهای هنجارهای اجتماعی امروز آشنا می کند. خالق اثر، شما را با خود به جایی می برد که در آنجا هیچ چیز مایه فخر و مباهات نیست. پزشک و دزد و فاحشه و فیلسوف در آنجا با هم برابرند چراکه این خصوصیات  خوب یا بد، تنها متعلق به جامعه متمدن انسانی می باشد نه جوامع حیوانی. در جوامع حیوانی تنها یک نفر با آلت و ابزاری خاص که عمدتاْ نامش، قدرت است، رهبری گروه یا دسته را به عهده می گیرد. در دنیایی که ساراماگو برای خواننده ترسیم می کند دقیقاْ به مثابه جامعه ای حیوانی، قدرت مطلقی وجود دارد که گروه برای بهره مند شدن از امکانات اولیه ای مثل غذا و پوشاک باید فرمان پذیر صرف آن قدرت برتر باشد.

در چنین جامعه ای، دیگر نه پیوند خانوادگی معنی دارد، نه تعهدات اخلاقی و نه حتی رعایت شعونات اولیه انسانی. در جامعه ای که برای به دست آوردن قوت لایموتی، دیگر پول و دارایی مالی ارزشی ندارد و زنان مجبورند که برای سیر کردن شکم خود و همسرانشان خویشتن را به قدرت گروه عرضه کنند و مردان باید که دم در کشند و بر غیرت خویش پانهند، تا زندگی ادامه یابد. و لی آیا بر این نوع زیستن، می توان نام زندگی نهاد؟ بله! اما نه زندگی انسانی! زندگی حیوانی تنها نام ممکن برای این نوع از ادامه حیات است.

ساراماگو با تکیه و تأکید بر روی این نوع از ادامه حیات سعی می کند تا با بزرگ کردن و شناساندن عمق توحش و لا ابالی گری مستور در وجود انسان ابعاد وجوه انسانی و متعالی انسان و انسانیت را بیش از پیش به ما بشناساند. او با نمایاندن چینین ورطه هولناک و مهیبی ارزش آدمیت، وجوه پاک بشری و ارزش های انسانی را به رخ می کشد. ساراماگو سعی می کند تا با تصویر جامعه ای متوحش، ارزش بدیهی ترین و دم دست ترین نعمات خداوندی و ساخته های بشری را که ما هر روز از کنارشان، به سادگی و بی توجه عبور می کنیم، نشان دهد. او تلاش می کند، با بستن چشم سر قهرمانانش، چشم دل ما و آنها را به روی معنویات متعالی بشر باز کند تا با حقایق جاری در بطن وجود انسان، بیشتر آشنا شویم و در یابیم که آدم سوای وجود روحیات معنوی چیزی جز حیوانی دو پا نیست. 

نوع نثر و شیوه نگارش این داستان بسیار عجیب، نو و ساختار شکن است. پاراگراف های طولانی، عدم استفاده از ساده ترین قوانین نگارش و نادیده گرفتن استفاده از علائم نگارش، باعث شده تا خواننده صریح تر و بی واسطه با شخصیتهای داستان ارتباط برقرار کند. عدم استفاده از نامها و اسامی و تنها، معرفی شخصیتها با خصوصیات و صفاتشان، به شدت در خدمت فضای سور رئال و وهم انگیز اثر می باشد. توصیف های نه چندان دقیق و شرح مکان و زمان های نا معلوم و نامشخص باعث شده تا خواننده در فضایی عجیب و کابوس وار دچار توهم و تشویش شود. نویسنده سعی کرده تا این وهم و نگرانی را با خلق کردن محیطی ملبس به طنز تعدیل کند، اما وجود همین طنز که  بسیار تلخ و گزنده است، کاملاْ به خدمت اثر درآمده و خالق آن را در توصیف فضایی مالیخولیایی، غیر واقعی و آزار دهنده کمک کرده.

نوشتن درباره «کوری» و نادیده گرفتن ترجمه فصیح و روان «اسدالله امرایی» به خیانتی غیر قابل بخشش می ماند. ترجمه عالی امرایی به طرز عجیب و خارق العاده ای، همخوان و همسو با متن ساده و روان داستان است. هرچند  به دلیل نوع روایت و نگارش،خواننده در ابتدا با اندکی سختی مواجه می شود اما نثر ساده و بی تکلّف ساراماگو، که با ترجمه سلیس و ساده امرایی همراه شده، خواننده را به جایی می رساند که کنار گذاشتن کتاب برایش به شدّت مشکل می شود. در باب ترجمه عالی امرایی همین اشاره بس که تمام ضرب المثل ها و استعاره های استفاده شده توسط نویسنده با چنان دقت و وسواسی به فارسی ترجمه شده که نه تنها این همه مثل، فهم خواننده را مشکل نمی کند، بلکه درک داستان را برایش ساده تر، هم می کند.

در پایان تمام دوستان عزیز را به خواندن این اثر زیبا و بی بدیل دعوت می کنم، تا ان شاءالله شما نیز به اندازه ای که باید، از مطالعه این کتاب و مکاشفات موجود در آن محذوذ گردید. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 16:52  توسط علیرضا  | 

حکایت دفترهای گمشده

امروز دلم می خواست یک شعر با شما قسمت کنم ، یه موقع فکر نکنین که من شاعر هستم ، نه ، حقیقت این هست که من یه دفتری داشتم که توش شعر می نوشتم ، وقتی رفتم سراغش که شعری ازش انتخاب کنم و با شما قسمت کنم ، هر چی دنبالش گشتم نبود که نبود انگار همه این چیزا یه توهم بزرگ بوده که من گیرش افتاده بودم ، فکر می کردم شاعرم اما شعری نداشتم و خلاصه یکی دو تایی هنوز یادم بود و حالا یه کوچولوش رو با شما می گویم اما شما به عنوان یک یادداشت این رو قبول کنید . این اولین بار هست که این جوری به قضاوت در خودم می نشینم لطف کنید نظرات خود را بگویید تا بتوانم دید و مسیر خودم را اصلاح کنم .

درآنسوی پنجره های خیالی

ستاره ها بر شکم آسمان پهن شده اند

نسیم خنکی می وزد .

                         چه غریبانه است تصویر ماه

                                                            میان هزاران ستاره حلبی

 چه نزدیکی زیبایی میان تصویر تو

                                             و

                                              تصویر تنهای ماه است

نسیم آزاد و رهایی که از پیچ موهای تو گذشت

                                                              بر صورت من نشست

و نگاهت تا جاودانگی دنیاها

                                    در خاطره نقره ایه آینه ها می ماند .

                                                                                              محمد امیری 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 11:38  توسط محمد  | 

اعتیاد تو کدوم فرهنگ؟

به نام خداوند جان خرد

اعتیاد تو کدوم فرهنگ؟

قرار بر این بود تا مطلب بعدی این صفحه  یک مطلب سینمایی ترجیحاْ نقدی بر یک فیلم باشد. در این فکر بودم که کدام فیلم را انتخاب کنم؟ به این نتیجه رسیدم که یکی از فیلمهای استاد کیمیایی برای شروع عالی است. این مسأله که شروع با کدام فیلم باشد سخت تر از انتخاب فیلمساز بود، مدتی در میان عناوین فیلمهای استاد کنکاش کردم تا رسیدم به « سربازای جمعه ». فیلمی که علاوه بر پر محتوایی و ساخت خوبش بسیار محجور ماند و مورد بی مهری منتقدین قرار گرفت.

مسعود کیمیایی بعد از اینکه حدود سه دهه را در سینمای قصه گو سپری کرد کم کم به سمت سینمای ضد قصه روی آورد. او با فاصله گرفتن از قصه گویی و روایت صریح و سر راست رو به سینمایی آورد که بیشتر هدفش، مضامین ، محتوا و فرم اثر بود. رویکرد کیمیایی در این سالها بیش از اینکه رویکردی قصه محور باشد رویکردی نماد محور و مضمون پرور است. «سربازای جمعه» نمونه ای از این سبک جدید فیلمسازی است، سبکی که می توان گفت کیمیایی با «فریاد» و «سربازای جمعه» شروع کرد و اوج آن ختم شد به «حکم».

برای تحلیل بهتر و دقیق تر «سربازای جمعه» باید که با زبان نمادها و نشانه ها در سینما و خصوصاْ سینمای کیمیایی آشنایی ویژه ای داشته باشیم. فیلم، فیلم تصویر است و پر از نماد ها و نشانه ها و برای ورود به دنیای این نشانه ها و عبور از رمز ها و کدها به هیچ چیز نیازی نیست، جز اندکی دقت و شناخت زبان تصویر، چراکه«سربازا جمعه» فیلمی تصویری است نه روایتی.

کیمیایی در «سربازای جمعه» پس از مدتها تأکید بر فرد گرایی و شخصیت محوری، این بار و در اینجا به جمع، روی آورده و فیلمش گروه محور شده. در این فیلم، دیگر به مانند فیلمهای گذشته، خبری از شخصیت محوری و یک نقش اصلی نیست. این بار به جای اینکه کل بار فیلم بر روی یک یا دو شخصیت باشد، همه شخصیتها با هم بار از دوش فیلم بر می دارند. کیمیایی گروه را مورد خطاب قرار داده تا این گروه را به عنوان جامعه ای کوچک انتخاب کرده باشد و این جامعه را به جامعه بزرگتر یعنی «ایران» تعمیم دهد و تمام این جامعه را در خطر اعتیاد قرار دهد.  این بار به جای اینکه اعتیاد تنها «سیّد» را مورد هجوم قرار دهد نقره را به عنوان نماینده ای از تمام جوانان ایران مورد هجمهء خویش قرار داده تا تمام جوانان این مملکت را با خطر اعتیاد مواجه ببینیم. نقره نماینده جوانان اهل ورزش، درس، کتاب و شعر گرفتار اعتیاد می شود تا دریابیم هیچ کس و هیچ چیز با هر توانایی و قدرتی از گزند این بلا در امان نیست.

در ذره ذره این فیلم حضور افیون و گرفتاران این سم نابودگر را به چشم می بینیم. در سکانس منزل رضا و مواجه با نیر خواهر رضا با بازی زیبا و بی نظیر «مریلا زارعی» این بلا را در خانواده ای فقیر و تهی دست می بینیم و مدتی بعد در خانه اعیانی آصف و این طیف گسترده گرفتار شده، یاد آور این نکته نیز هست که هیچ طبقه و گروهی نیز از این زهر در امان نیست. نقره با بازی بی نقص «اندیشه فولادوند» حدیث عشاق تحصیل کرده و اهل فهمی است که گرفتار صیادانی چون حسن دوبله شده به مهردادند. صیادانی که از هیچ در مهد علم و ادب یعنی دانشگاه به همه چیز می رسند. از قصابی و آشپزی در محیطی چنین علمی و فرهنگی به جایی می رسند که می توانند استاد عزل و نصب کنند و در آخر نیز اگر کسی یا چیزی سد راهشان شود در چشم بر هم زدنی از جلو راه برش می دارند. جماعتی که با از ما بهتران سر و سر دارند و تلویحاْ ارتباطشان با باندهای پشت پرده و عاملان قتلهای زنجیره ای افشا می شود. حال چگونه چنین کسی برای دادن مواد تا رختخواب ناموس انسان راه پیدا می کند؟ جوابش را فقط باید در یک کلمه جستجو کرد: اعتیاد.

حال آصف و دوستانش برای نجات از بند این مرداب که به درون حلقه اتحادشان نفوذ کرده باید اندیشه ای کنند و حرکتی. پس بر خلاف تمام کسانی که چماق را جانشین چاقو می دانند و مظهر لمپنیسم، از دید سازنده، چماق در این راه پر خطر، بهترین علاج است. اصلاْ دیگر نمی توان چیزی را که چنین نفوذ سهمگین و عمیقی داشته که تا عمق وجود تمام ایران زمین رخنه کرده با چیزی جز چماق از بین برد. گربه ای که در اتاق نقره هست نمادی از ایران است، هنگامی که گربه بر می خیرد و سرنگ زیر گربه نمایان می شودُ بر بیننده نیز عمق فاجعه معلوم می گردد. پس اینک و با این وضع دیگر چه جای تردید و سهل انگاری؟ به قول «گوست داگ» : «گاهی بهترین روش، حمله مستقیم است، تا نابودی کامل دشمن». و اعتیاد دشمنی است که نمی بایست در مقابلش به هیچ وجه کوتاه آمد.

پس از آیینی نمادین که همان درست شدن چماق هاست، گروه برای نابودی بازی گران با جان و روح جوانان عازم آوردگاه می شود. چه شکوه مند آوردگاهی است، جایی که  در آن از کیان ایران دفاع می شود و چه خوش رنگ حونی است، خونی که در راه سربلندی ایران ریخته شود. لانه کفتاران سوداگر مرگ کشتارگاه است. کشتارگاه به عنوان تمثیلی از جایی که فوج فوج جوانان برو مند این سرزمین چون آن کامیون پر از شتر به قربانگاه آورده می شوند و در آنجا قربانی می گردند محل آلوده کردن مردم این سرزمین به اعتیاد است. در واقع قربانگاه برومندان این سرزمین است و چه زیبا پلانی است نمایی که در آن سر گاوی را به نشان تمثیلی از جوان ایرانی گرفتار دست این کفتاران سر می برند. پس از درگیری گروه خسته از این پیکار به میان جمعیت می رود. حمعیتی که همه با هم در حرکتند و خروشی یکپارچه دارند، ماشین گروه مستقیم به خودرویی که سد راه است می زند تا نشان دهنده این باشد که راه درست با این قماش برخورد  قهری و مستقیم است.پس از برخورد مرکب گروه با عامل بازدارنده که خودروی پارک شده است، قهرمانان نیز به میان جمعیت می روند و در میان هموطنان به پا خاسته گم می شوند تا نشان دهنده خاستگاه مردمی این گروه و یادآور این پیام باشند که تنها با حرکت دست جمعی است که می توان دست اینان را از ناموس و شرف این مردم کوتاه کرد.پلان آخر نمایی است از گروهبان که در هیاهوی حرکت قطار زندگی نیست می شود تا تصویر بر نماد اساطیری ایران به نشان ایستادگی، ثبات و تغیر ناپذیری این بوم بر ثابت شود تا نشان دهد در برابر کوران حوادث،  انسانهای بسیاری از طیف های گوناگون و با آرمانها و هدفهای مختلف چه موافق که برای سربلندی این کیان و چه مخالف برای سرنگونی این مرز آمدند تلاش کردند و رفتند اما آنچه برای همیشه و تا ابد باقیست ایران است ایران.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 0:19  توسط علیرضا  | 

صادق هدایت و بوف کور

در زندگي زخمهايي است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و ميتراشد . اين دردها را نمي شود به کسي اظهار کرد ، چون عموماْ عادت دارند که اين اين دردهاي باور نکردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر وعجيب بشمارند و اگر کسي بگويد يا بنويسد ، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقي بکنند .

اين ها جملات آغزين داستان « بوف کور » اثر صادق هدايت است ، نويسنده اي تلخ انديش که در ۱۹فروردين۱۳۳۰در پاريس چراغ عمر خويش را به دست خود خاموش کرد و در گورستان « پرلاشز » پاريس به خاک سپرده شد . 

صادق هدايت به عنوان بنيانگذار رئاليسم داستاني در ايران ، آنچه را که در جامعه پيرامون خود ديده ودر آن زندگي کرده است را به تصوير مي کشد . قصه و داستان نويسي جديد ايراني و در واقع به شکل غربي با صادق هدايت و همراهان او شکل مي گيرد . زمينه هاي پيدايش رئاليسم در ادبيات مدرن ايران را بايد با توجه به شکل گيري نهضت مشروطيت و اوضاع حاکم بر جامعه در آن دوره بررسي نمود .

صادق هدايت با داستانهاي کوتاه خود بنياد واقعي داستان کوتاه نويسي را در ايران گذاشت و ساختار اصلي آن را رقم زد ، ساختاري که او به قصه نويسي معاصر داد در آثار نويسندگان قبل از او وجود نداشت، داستانهاي کوتاه هدايت از ساختمان و تکنيک عميقي برخوردار بود و تاثير خود را بر روي يک نسل از داستان نويسان بر جاي گذاشت .

« بوف کور » برجسته ترين و معروفترين اثر صادق هدايت ، داستاني بسيار نو و داراي غناي فرم و شکل در زمان خود و حتي سالهاي بعد بود . « بوف کور » از جنبه هاي گوناگون اجتماعي ، فلسفي ، تاريخي ، و رواني توسط منتقدان تفسير شده است .

داستان « بوف کور » از اين قرار است که مردي بيمار و منزوي ، زن خيانت کارش را مي کشد و سپس مي نشيند داستان زندگي اش را به دو شکل مي نويسد .

مسعود کيميايي در مورد صادق هدايت گفته است : صادق هدايت نويسنده بزرگ پريشاني بود ، هدايت خود بخشي از ادبيات پيشرو ماست ، هسه در آلمان بسيار به هدايت نزديک است . هر دو در واقعيتي که نيست ، واقعيت مي سازند وپريشاني خود را که بيشتر اجتماعي است در رويکردي به جامعه و پريشاني ،        مي نويسند . سرگرداني ميان هستي و شعر در روح هدايت او را به دادگاهي در خود نشاند که قضاوت نهايي آن خود کشي بود ، انتهاي عمر هرمان هسه هم در پنهان بدين جور گذشت . به طور قطع در تخيل وزبان هدايت بي همتاست و در کلام و آهنگ و تکنيک و مفهوم ابراهيم گلستان .

ديگر آثار صادق هدايت به شرح زير است : سگ ولگرد ، سه قطره خون ، نيرنگستان ، زنده به کور ، فوائد گياه خواري ، پروين دختر ساسان ، اصفهان نصف جهان ، مازيار ، سايه روشن ، وغ وغ ساهاب ، ترانه هاي خيام ، و.... وهمچنين ترجمه آثاري از کافکا.

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 10:0  توسط محمد  | 

دانایی در پس سوالی درست پرسه می زند

به نام خدا

سوأل

جواب ها پر از تقلَبند.

هنوز هم «سوأل»

پر از جوانی و خون و عمر از دست رفته است.

عشق در سوأل زنده می شود و

                                               در جواب می میرد

هنوز هم برای فرار و دوری از نکبت زندگی

به سوأل زنده ام.

همیشه به دست سوأل گلی است که منتظر است

هنوز سوأل جنگنده است...رفیق!

جواب ها پر از تقلّبند.

(استاد مسعود کیمیایی)

اما هدف از نوشتن این شعر در اینجا این است که از منظر هر کسی از خوانندگان و ما ابعاد وسیع این شعر به بحث و بررسی گذاشته شود و در مورد آن به سخن بنشینیم. انشاءلله دوستان نظراتشان را خواهند گفت و هر کسی هر آنچه در باره این شعر به نظرش می رسد بیان خواهد کرد.

برای شروع من می خواهم از دانائی جاری در پس سوأل و فهم به دست آمده در پس پاسخ اشاره کنم و به اهمیت سوأل، ایجاد سوأل اصیل و کنکاش برای یافتن پاسخ درست بپردازم.در نگاه شاعر آنچه مهم است و قابل پرداخت اهمیت سوأل است و اهمیت مطرح کردن یک پرسش. هرچه سوأل عمیق تر باشد و جواب پیچیده تر، مهم تر و راه گشا تر است جوابی که به آن داده شود. انسان در سوأل است که عشق را از قلب و وجود خویشتن می پرسد و می یابد جوابش را. این جواب آنگاه تلخ و جانکاه خواهد بود که عشق به دست آمده یا یافته شده در سوأل، در جوابی با تأمل و دقیق، بمیرد. مرگ عشق در پاسخ وقتی است که عادت، هوس و خیال به جای عشق گرفته شوند.

از دید شاعر سوأل راه رهایی از نکبت زندگی است.چرا؟چون در سوأل است که پرسشگر از سکون و یکنواختی زندگی خلاص شده و به دنبال یافتن مفاهیم عمیق تری از چرایی و چگونگی است.به دست سوأل گلی است و آن گل دانایی است. پیامبر اسلام فرمودند:« یک ساعت تفکر بهتر از یک عمر عبادت است». تفکر عمیق منجر به ایجاد پرسش در ذهن کوشای بشر است و پاسخ این پرسش راه گشای سعادت دنیوی و اخروی در نهاد بشری است. پس آن سوأل که به جوابی چنین ژرف که روشنگر ابدیت در انسان است با خود میوهء گوارایی به نام دانش و آگاهی دارد.

ذهن خلاق بشری جنگجو است و فعَال، کوتاه نمیاید و مدام چون موجودی رو به کمال در حال طی کردن مسیر آگاهی است در مسیر سوأل. در این مسیر سخت و پر فراز و نشیب این جواب های آلوده به غلط هستند که بسیار زودتر از پاسخ های درست به ذهن متبادر می شوند و سعی بر این دارند تا نگذارند تا فکر پرسشگر درست به هدف نزند. در اینجاست که صبر تکرار و ممارست برای یافتن پاسخ درست رهنمون تفکر انسان است در رسیدن به پاسخ صحصیح.

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 19:31  توسط علیرضا  | 

فیلم و سینماو عجایب ...

آقای صباغ زاده به وقار سریال دلبر آهنی باشید.

هی می خوام هر کی هر چی گفت سرم رو بالا نیارم ، جواب ندم اما نمیشه ، دلم نمی خواست آغاز به کار وبلاگ ما اینجوری باشه ، می خواستیم از هنر بگوئیم و هنرمند اما حالا باید کمی هم به حاشیه بپردازیم .      دوستانی که پیگیر اخبار سینمایی داخل کشور هستند قطعاً می دانند که فیلم « حکم » اثر مسعود کیمیایی چندی است که به روی پرده رفته است و در آغاز اکران فروش بسیار خوبی هم داشت و با اکران فیلمهایی مثل         « مکس » و ... از تعداد سالنهای نمایش فیلم « حکم » کم شد و فیلم با افت فروش روبرو شد و آقای کیمیایی از این برخورد و شیوه نامناسب اکران دلتنگ شدند و اعتراض کردند که فیلم های مبتذل در مقابل فیلمهای جدی قرار می گیرند و ... در این میان آقای صباغ زاده - کارگردانی که فیلم « پیشنهاد ۵۰ میلیونی » را روی پرده دارند و البته آثار قابل دفاعی هم مثل سریال « دلبر آهنی » را قبلاً عرضه کرده اند - از صحبتهای آقای کیمیایی ناراحت شده اند و گفته اند که مسعود کیمیایی دچار خود بزرگ بینی شده است و فیلم « حکم » در جشن بزرگ خانه سینما حتی کاندیدا هم نشده و کیمیایی حق ندارد در مورد فیلمهای دیگران نظر بدهد و...                   خوب تا اینجای کار درست ، اما باید دید که آیا آقای کیمیایی دچار خود بزرگ بینی است و یا آقای صباغ زاده دچار کمبود و خود کم بینی است که زمانی که آقای کیمیایی اسم از فیلم مبتذل می آورند ، اولین نفری که به صدا می آید آقای صباغ زاده است . ما که کاره ای نیستیم اما لابد خودشان می دانند که چه ساخته اند که وقتی اسم از فیلم مبتذل می آید به عنوان اولین نفر مدعی می شوند که چرا توهین و....یه ضرب المثل هست که می گه چوب رو که بلند می کنی .... بگذریم به هر حال آقای کیمیایی آنقدر بزرگ هست که با این حرفها که سالها زده شده کوچک نمی شود و تکلیف سازنده سریالهای آموزنده هم که روشن است ... شما قضاوت کنید که سازنده قیصر و گوزنها و حکم کجا و مهدی صباغ زاده کجا قرار می گیرند . 

                                                                                                 یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 12:3  توسط محمد  | 

مطلب اول

جز آستان توام در جهان پناهی نیست .

نخستین که در جهان دیدم

از شادی غریو بر کشیدم :

« - من ام ‌‌‌، آه

آن معجزت نهایی

بر سیاره کوچک آب و گیاه ! »                                                                  احمد شاملو

همه دویدنها به رسیدن منجر نمی شود ، ما تازه کار و جوانیم و قرار نیست که همه چیز از روز اول درست و کامل شروع شود . ما را نیت آن است که در این وب نوشته با شما از هفت هنر به حد توانایی خودمان صحبت کنیم و نه از عجایب ۷ گانه .

تمام تلاش و سعی ما ارائه مطالبی در خور در مورد سینما ، ادبیات و ما بقی هنرهاست ، امید آنکه مطلوب نظر شما باشد و شما ما را یاری نمایید .

اسم این وبلاگ را « مدایح بی صله » گذاشتیم که هم ادای احترامی به روح شاملوی بزرگ باشد و هم شرحی بر احوالات خود ما ، ما را با نظرات وپیشنهادات خود یاری کنید تا همه دست در گردن هم یادگاری باشیم برای این مرز وبوم پر هنر .

                                                                                                            یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 10:16  توسط محمد  | 

آغاز دفتر به نام ایزد دانا

به نام خداوند جان و خرد

روزها فکر من این است و همه شب سخنم                                   که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

این فکر باز کردن وب لاگ و راه انداختن یه همچین چیزی مدتها بود که در سرم بود و نمی شد که بشه اون چیزی که باید. گذشت و گذشت تا کار ما به امروز و اینجا رسید. یهو این جرقه زده شد و الان ما اینجا در خدمت شماییم.

قرار بر اینه که اگه خدا بخواد من و دوست عزیزم محمد که ان شاءالله اولین مطلب این دفتر با امضای اون رقم خواهد خورد هر دو با هم این وبلاگ رو بگردونیم تا بلکه به خواست ایزد تعالی  بتونیم گامی هر چند کوچک و ضعیف در راه رشد و تعالی فرهنگ جوانان این کهن کشور برداریم.

هدف شناساندن و معرفی هنر و هنرمندان و بحث با دوستان عزیز خواننده درباب مسائل هنری و فرهنگی است تا برسیم به خواست خدا به جایگاهی که مد نظر همهء عاشقان هنر است ان شاءالله.

برگی سبزی است تحفه به پیشگاه روح بلند احمد شاملو شاعر آزادهء ایران.

یا حق

علی رضا حسن خانی

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 16:13  توسط علیرضا  |