- تازگی ها یه پرنده گرفتم. بالهاش سبزو قشنگن زیر دلش هم پر از پرهای سفید و نرمه، نوکش سرخه، رنگ خون، صدا ی خیلی گرمی هم داره.گذاشتمش اتاق پشتی، دوست نداره زیاد آدم دور و برش باشه،از غریبه ها هم بدش می یاد. همون روز که خریدمش فهمیدم با بقیه پرنده ها فرق داره. نگاه کردن به چشمای نخودیش غریب لذتی داره، وقتی می رم تو چشاش تمام وجودم، خیس میشه، اوایل گمون می کردم عرق شرم می ریزم، شرم از حیای مواج تو نگاش ولی بعد فهمیدم خیس چشاش می شم...
همون موقع، بعد از اینکه برگشتم فکر می کردم، کلی دوست و آشنا که تو فرودگاه دیده بودم زندگیم رو پر می کنن، روحم پلاسیده بود از اون همه تنهایی و بی کسی ولی...نه.نه من مال اونا بودم و نه اونا مال من. فقط یکی موند که شکل خودم بود اونم تو. ولی خوب، تو هم که نمیتونی همیشه باشی پیشم. نفهم که نیستم، می دونم، برات بد میشه بیای پیش یه دیوونه...
نمی خواد چیزی بگی... خودم شنیدم، از همین پسره که خریدام رو می کنه، من که محتاجش نیستم،بابات هم اینو خوب میدونه، فقط استخدامش کرده زاغ سیاهه منو چوب بزنه. شاید هم حق داشته باشه، فکر می کرد، برمی گردم و می شم خودش. می خواستم، اما اون دیگه خودش نبود. نمی دونم تو چطوری می سازی با اینا. خیلی با عرذه ای، به خدا خوشم می یاد، ولی می دونی چیه؟ من خسته ام و داغون. همه چی کابوسه، فقط تو خوبی و پرنده...دو سه روز پیش بابات اینجا بود، می گفت از همسایه ها شنیده که من با خودم حرف می زنم. کلی اخم و تخم کرد که: همسایه ها ازت میترسن، اگه از اینجا بیرونت کنن دیگه برات آپارتمان جور نمی کنم. همش گفت و گفت ... یادم نیست دیگه چی گفت، یعنی غیر از اینا که گفتم، دیگه هیچی نشنیدم. سرم رو تو لاک خودم کرده بودم تا با اون همه فشار هوا که با نفسهای بد بوش مرتب می خورد به صورتم عین یه درخت طوفان زده از جا کنده نشم. می خندی؟ آره، می دونم می فهمی، چی میگم. به هر حال باباته، رامت کرده، خیالش که رامش شدی، ولی کلک، نمیدونه که رامش نمی شی، که رامش نمی شم. من و تو عین دو تا نخل سرمون بریده می شه اما نمی افتیم، گردنمون رو می زنن اما نمی دونن که نمی تونن ریشه امون رو بزنن. می خوای پرنده رو ببینی ؟! الان خوابه. خسته است .دیشب کلی نگاه کردیم هم و، من تو چشاش باغ می بینم و پرنده، اون تو چشام عشق می بینه و پرواز. چشاش کوچیکه اما نگاش عمق داره، عشق داره،حرف می زنه،مهربونه و روحانی. فکر می کنی که می تونی بخونی عشق رو تو نگاش، خیالت تو هم نگات مهربونه؟ آره می بینم، کور که نیستم،می فهمم، خر که نیستم، اما می دونی پرنده غریبی می کنه با هر کی جز من. الان خوابه، می شه دیدش، همینجا تو اتاق پشتی. آخ نه، ساعت دهه الان پسره می یاد. نمی خوام به بابات چوغولی کنه، اونم با اون چشای سیاهش زل بزنه به چشات . حیفه این چشای سبز و مثل پرنده ات نیست که چادر سوال روش بکشن؟ می بینیش، دیر نمی شه، یه بار دیگه، شایدم یه جای دیگه.
.
.
.
- بله، بفرمایید ؟! مدیر ساختمون؟! چی می خواید ؟ آره من حالم خوبه،ممنون . چه بویی، کدوم بو ؟! بو گنده چی؟ من که چیزی ندارم، حتماً مشامتون گندیده آقا . برو پی کارت ،هر غلطی می خوای بکن، فقط از اینجا برو من خسته ام، حال و حوصله هیچکی ام ندارم.
.
.
.
- دیشب یه آقایی اومده بود پشت در. می گفت مدیر ساختمونه، وهم ورش داشته بود مدیر جای مهمیه. کلی رو اعصابم راه رفت، می گفت:«از اینجا بو گند می یاد». گفتم اشتباه می کنه، ولی نامرد ول کن نبود، رفته بود به بابات هم گفته بود.اون هم صبح اومد اینجا، همه چی رو ریخت به هم .اونم می گفت بو گند می شنوه. تو چی، تو هم بو گند می شنوی؟! می دونستم، خودشونو گند گرفته، گیر دادن به من و پرنده. راستی نذاشتم ببیندش، غایمش کرده بودم، همه چشما که محرم نیستن، پرنده هم غریبی می کنه خوب. قولش رو فقط به تو دادم. راستی چند روزیه پرنده فرق کرده داره شکلش عوض می شه .رنگاش یه جوری شده،نگاش میگه داره بالغ می شه،شایدم داره عاشق می شه. آره، منم فکر می کنم دوران بلوغش رسیده. نخندی ها، انگار خودم هم دارم بالغ می شم،دوباره!!!
می خوای بری ؟! چرا؟! آخه چرا سرت گیج می ره؟ زود می یای، نه؟ باشه برو،راست هم میگی، شب شده .هی می گی شب که می شه چشات اذیت می شه، اما نمی گی چرا اینجوری می شی؟ چرا تو شب که نور خورشید نیست، چشات اذیت می شه؟ با شه، بالاخره یه بار خودت می گی، فقط، دفعه بعد روز بیا. شب واسه چشات بده.
.
.
.
-اومدی ؟! چرا اینقدر دیر؟! بابا ت نذاشت؟! می دونستم. بزرگ که نیستش، مثه تو. دستتو بده من. نه داغ نیست، من کجام داغه؟ اشتباه می کنی، فقط یه کم هیجان زده ام . بیا، پرنده می خواد ببیندت ، خودش گفت، با چشاش،می گه:امروز وقتشه.
بذار درو باز کنم،کلیدش اینجاست،گردنمه، می ندازم گردنم که هیچکی نتونه پرنده رو ببینه. چرا دوباره سرت گیج رفت؟پاشو...
این جوری نگاش نکن، نمرده که، خوب دراز کشیده، همش که نمی تونه بشینه، خسته میشه طفلکی. چرا ترسیدی ؟! آره، گفتم که رنگش یه کم عوض شده. فکر کنم دیگه بلوغش کامل شده. چی ؟! چی؟! رو پراش چی چسبیده؟! کنه؟! کی می گه داره می میره؟! نه، این طور نیست نه مریضه، نه داره می میره!!! اینا فقط نشونه بلوغه. اون بو گند نمیده، خودت بو گند می دی. برو بیرون... تو هم مثل اونایی ،دیگه نمی خوام ببینمت. چرا بهش دست نزنم، اصلاً به تو چه ربطی داره؟ پرنده خودمه. اون خوابش می یاد، فقط باید بغلش کنم تا مثل همیشه تو بغلم بخوابه. نه من بویی نمی شنوم، اینجا هیچ بویی نمی یاد. تو رو خدا برو بیرون، داری می ترسونیش، ببین!! چشاش داره می لرزه. برو بیرون، درم پشت سرت ببند . اون هیچیش نمی شه، چی می گی تو؟ تو که از بلوغ چیزی نمیدونی. این جوری نگاه نکن! برو بیرون از این اتاق! تو رو خدا فقط تنهامون بذار... .
.
.
.
- سرت رو بلند کن، خواهش می کنم، یه لحظه نگاه کن.می دونم از دستم ناراحت نیستی، ببخشید داد زدم. می دونی... تن پرنده خورده شده، الان دیدم، بیا ببین، مثله اینکه یه چیزی درست نیست، بلوغش درد داره، بلوغش داره می خوردش، روح و تنش رو داره با هم می خوره، آبش کرده، مثل من که دارم می پوسم اونم داره می پوسه، ذره ذره از بین می ره، شاید هنوز وقتش نبوده. دارن تنشو می خورن این رنگای عجیب. مایع ظرفشویی؟! نمیدونم شاید داشته باشیم، برا چی می خوای؟ بشوریش که چی بشه؟ زخم روحو که با مایع ظرفشویی نمی شورن، اشک که پاکش می کنه، زخم تنم که نوازش می خواد و محبت، مایع ظرفشویی آخه واسه چی؟ باشه، باشه بابا هر چی تو بگی، صبر کن الان می یارم. اینقدر خوبه ؟ خودم وان رو پر می کنم . تو دیگه نیا. تو برو خونتون دیگه. می خوام باهاش تنها باشم .
.
.
.
- بله جناب سروان، بفرمایید. بو از همین واحده. نخیر، هر چی در زدیم جواب ندادن.
- سرباز...!!
- قربان، قربان! بو از اینجاست، تو حمام، توی وان، یه نفرتو وان پر از کفه فکر کنم مرده قربان...
- نه خیر قربان نبضش نمی زنه .
- اینم زیر کفا بود قربان، یه پرنده است.
- بله، مرده. خفه شده طفلی از اینهمه آب و کف.